شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۴
جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴
سخنرانی علی اکبر موسوی خوئینی، نمایندهی مجلس ششم، دربارهی «انتخابات ریاست جمهوری، دموکراسی در ایران و مسوولیتهای ما».
شنبه، ۴ جون، ۵:۳۰ تا ۷:۳۰ بعدازظهر، اتاق ۱۰۵۰ ساختمان Earth Sciences دانشگاه تورنتو واقع در شمارهی ۲۵ خیابان Willcocks
تحریمی و غیرتحریمی، کمونیست کارگری و انصاری همه و همه لطفا تشریف بیاورید به صرف گفتوگو.
شنبه، ۴ جون، ۵:۳۰ تا ۷:۳۰ بعدازظهر، اتاق ۱۰۵۰ ساختمان Earth Sciences دانشگاه تورنتو واقع در شمارهی ۲۵ خیابان Willcocks
تحریمی و غیرتحریمی، کمونیست کارگری و انصاری همه و همه لطفا تشریف بیاورید به صرف گفتوگو.
جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۴
دو سه روز پیش در برنامهی صبحگاهی تلویزیون با یکی حرف میزد که حیفم آمد برایتان تعریف نکنم. طرف داشت تشریفات دست دادن با ملکه الیزابت را به مناسبت آمدن ایشان به کانادا توضیح میداد. اولش مجری بهش داشت میگفت که ملکه آمده برای دیدن - visit - کانادا که یک دفعه آن یکی گفت ملکه الیزابت، ملکهی کانادا هم هست و معنی ندارد که بگوییم ملکه آمده visit کانادا. آدم که خانهی خودش را visit نمیکند. بعد هم از روی یک عکسی که پنج سال پیش با ملکه گرفته بود شروع کرد به توضیح دادن. که اولا این جوری با فلان پا خم میشوید و بعد دستتان را تا فلان قدر دراز کنید و دست بدهید و وقتی ملکه دستش را مثلا دو سه بار بالا پایین آورد یعنی دستش را ول کنید و از این چیزها. میگفت ملکه در این مواقع دستکش دستش هست تا کسی نتواند پوست ایشان را لمس کند. ضمنا از ماچ و بوسه هم به هیچ وجه در هیچ مرتبهای خبری نیست.
میگفت با ملکه نباید حرف بزنید مگر آن اول چیزی بگوید. آن وقت هم میگویید Your Majesty و اگر سوالی پرسید فقط میتوانید بگویید Yes, ma'am یا No, ma'am . آخر برنامه هم که داشت میرفت گفت God save the Queen.
میگفت با ملکه نباید حرف بزنید مگر آن اول چیزی بگوید. آن وقت هم میگویید Your Majesty و اگر سوالی پرسید فقط میتوانید بگویید Yes, ma'am یا No, ma'am . آخر برنامه هم که داشت میرفت گفت God save the Queen.
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴
سهشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۴
این تحریمکنندگانِ محترم گفتهاند که راهی جز تغییر بنیادین در ساختار قدرت وجود ندارد. یکی بد نیست به این دوستان بگوید که تغییر بنیادین در ساختار قدرت راه نیست، هدف است. راه و هدف با هم فرق دارند. هدف را هم، همه بلدند و نیازی نیست کسی بهشان یادآوری کند. آن راه است که کسی نمیداند.
دو سالِ دیگر، موقع ِ انتخاباتِ بعدی که این دوستان یک بیانیهیِ دیگر مینویسند بد نیست این موضوع را مدنظر قرار دهند.
دو سالِ دیگر، موقع ِ انتخاباتِ بعدی که این دوستان یک بیانیهیِ دیگر مینویسند بد نیست این موضوع را مدنظر قرار دهند.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۴
کسانی که طرفدار ِ تحریم ِ انتخابات هستند، شیوهیِ استدلالشان خیلی شبیهِ آن گروهی است که میگویند برای تعجیل ِ ظهور ِ حضرتِ مهدی باید جهان را پر از ظلم و ستم بکنیم.
یکشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۴
- به، سلام، چهطوری؟
- ای، بدک نیستم. سرما خوردم یککم. تو وبلاگم نوشته بودم که حالم بد نیست.
- اِ، ایشااله زودتر خوب میشی؟ چیشد که سرما خوردی؟
- رفته بودیم با بچهها این جمعهای کوه. مگر وبلاگم رو نخوندی. توش نوشته بودم. کوه یه دفعه سرد شد.
- خوشبحالتون رفته بودین کوه. چطور بود؟
- عکساش تو وبلاگم هست. مگر ندیدی؟
- شرمنده، دیروز آنلاین نبودم.
- ولی من پریروز گذاشته بودم. برو نگاه کن.
یک جورهایی امتیاز ِ این نوشتهیِ بالا مالِ خانمِ بنده است!
- ای، بدک نیستم. سرما خوردم یککم. تو وبلاگم نوشته بودم که حالم بد نیست.
- اِ، ایشااله زودتر خوب میشی؟ چیشد که سرما خوردی؟
- رفته بودیم با بچهها این جمعهای کوه. مگر وبلاگم رو نخوندی. توش نوشته بودم. کوه یه دفعه سرد شد.
- خوشبحالتون رفته بودین کوه. چطور بود؟
- عکساش تو وبلاگم هست. مگر ندیدی؟
- شرمنده، دیروز آنلاین نبودم.
- ولی من پریروز گذاشته بودم. برو نگاه کن.
یک جورهایی امتیاز ِ این نوشتهیِ بالا مالِ خانمِ بنده است!
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۴
من یک مدتِ دارم فکر میکنم این داستان که هاشمی آدم ِ مقتدری است از کجا در آمده. راستش، بندهیِ حقیر کشته مردهیِ هر چی اقتدار ِ هستم و دوست دارم به یک آدم مقتدر رای بدهم. ولی هر چی فکر میکنم میبینم اتفاقا هاشمی یکی از بیاقتدارترین آدمهایی است که تا حالا در ایران مسوولیت داشته است. یک دفعه هم نمیشود پیدا کرد که هاشمی تحتِ فشار ِ محافظهکاران کوتاه نیامده باشد. اوضاع ِ هاشمی در این زمینه به مراتب از خاتمی بدتر است. تنها فرقی که من میتوانم به آن فکر کنم فیگوری است که هاشمی میآید که انگاری خیلی اقتدار دارد. به قولِ عباس عبدی، هاشمی یک جوری رویِ صندلی لَم میدهد که گویی زمین و زمان تحتِ فرمان ایشان تشریف دارند. ولی خُب در زمانِ عمل دریغ از اپسیلونی اقتدار. خدا وکیلی یک نمونه بگویید!
جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴
امروز با این رفقای انگلیسیام دربارهی انتخابات انگلستان صحبت میکردیم. یکیشان گفت لیبرالدموکراتها از دفعههای گذشته خیلی بیشتر رای آوردند ولی خب هنوز با حزب کارگر و یا حتی محافظهکارها خیلی فاصله دارند. آن رفیق دیگرم گفت:
"It's because Liberal Democrat is a new party. It is less than 100 years old"
"It's because Liberal Democrat is a new party. It is less than 100 years old"
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۴
خانم ِ همکار بنده برای یک خیریهای کار میکند که به دنبال کمک به فیلهای دنیاست! یک سری حلقه که رویش نوشته فیل را برداشته و به هدفِ پول جمع کردن برای خیریه ۵ دلار به آدمهای مختلف میفروشد. امروز داشت میگفت از این حلقهها ۳۰ تا دارد و اگر همهاش را بتواند بفروشد میشود ۱۵۰ دلار که غذایِ نصفِ روز یک فیل میشود! بنده خدا هر کار کرد من یکیاش رو بخرم صد البته نتوانست!
بازم صبر و حوصلهی این خارجیها. ماها یک رای میدهیم انتظار داریم اوضاع مملکت درست بشود اینها یک هفته اینور آنور میدوند برای غذای نصف روز یک فیل!
بازم صبر و حوصلهی این خارجیها. ماها یک رای میدهیم انتظار داریم اوضاع مملکت درست بشود اینها یک هفته اینور آنور میدوند برای غذای نصف روز یک فیل!
دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۴
برای من حرفهای حجتالاسلام پناهیان اصلا غیرمنتظره نبود. در ایران از خیلیها این حرفها را شنیده بودم. از خیلی از دوستانم. دوستانی که دوستشان دارم و صداقتشان را هم باور. وقتی پناهیان در مورد حجاب صحبت کرد چند نفر از بچهها اتاق را به نشانهی اعتراض ترک کردند. قاعدتا به این دلیل که فکر میکردند به آنها توهین شده است. ولی من این طور فکر نمیکنم. حرفهای پناهیان اصلا توهین نبود. مطمئن هستم حرفهایی که پناهیان میزد در ایران و حتی اینجا طرفدارهای زیادی دارد. حالا نه اکثریت، ولی با خیال راحت میگویم دستکم۱۰ میلیون نفر در ایران همان نظری را در مورد حجاب دارند که پناهیان دارد. اصلا عیبی هم ندارد. توهین هم نیست.
میدانید برای این که بشود تصویر خوبی از مردم ایران داشت به نظرم هم باید دوست خیلی حزباللهی داشت و هم دوستی که دیسکو رفتنش هر شب ترک نمیشود. و به تمام معنا با این دو گروه دوست بود. نه این که فقط با آنها حرف زد. من فکر کنم تا حدی با هر دو این گروهها گشتم. برای همین خیلی خوب میفهمم پناهیان چی آن روز میگفت. برای همین هم اصلا از حرفهایش ناراحت نشدم. حتی از شیوهی بحث کردنش. منطق خاص خودش را داشت. هرگز به خودم اجازه نمیدهم که بگویم بیمنطق حرف میزد. پناهیان در خیلی از اصول اولیهی حرفهایش با کسانی که آن روز در جلسه بودند اختلاف داشت و طبیعی بود که بحث این دو گروه جز اعصاب خرد کردن هیچ فایدهای نداشته باشد. ولی اصلا مهم نیست. مهم این است که به ما یادآوری بشود که خیلیها هم این جوری فکر میکنند و این چیزی است که ما مدام فراموش میکنیم. فکر میکنیم همه، همه چیز را همان طوری که ما میفهمیم میفهمند.
بعد از جلسه بعضیها میگفتند که دیگر نباید به چنین افرادی بلندگو داد چون اینها منطق ندارند یا نمیدانم چون اینها به شعور ما توهین میکنند. به نظر من کسانی که این طوری فکر میکنند هیچ فرقی با پناهیان و دوستانش در ایران ندارند. هر دو گروه فکر میکنند حقیقت مطلقاند. یکی میگوید من نمیگذارم تو حرف بزنی چون ارزشها را زیر پا میگذاری، آن یکی میگوید چون تو بیمنطقی. اشکال از آن «مگر»ی است که بعد از «همه آزادند» میآید. حالا بعد از این «مگر» چی میآید اصلا مهم نیست.
من از این که اندکی به برگزاری جلسهی پناهیان با دانشجوها کمک کردم خیلی خوشحالم. پناهیان نمایندهی عدهی زیادی از آدمهایی است که بعضیها تنها با انکار کردنشان خودشان را فریب میدهند. پناهیان و دوستانش همانقدر ایرانیاند که بچههای آن روز جلسه. این دو گروه راهی جز حرف زدن با یکدیگر ندارند. تا وقتی که این وریها آن طرفیها را سفارتی بنامند و یا بخواهند جاسوس بودن یا نبودن هر شرکتکنندهای را که نمیشناختند بررسی کنند، اوضاع همان آش و همان کاسه است. و صد البته تا وقتی آن وریها هم این طرفیها را یک مشت بچه سوسول فراری بخوانند. برای من شبی که پناهیان و یک عدهی دیگر با بیشمار اختلاف فکری، ۳ ساعت تو سر و کلهی همدیگر زدند یکی از دلنشینترین شبهایی بود که بعد از مدتها داشتم.
میدانید برای این که بشود تصویر خوبی از مردم ایران داشت به نظرم هم باید دوست خیلی حزباللهی داشت و هم دوستی که دیسکو رفتنش هر شب ترک نمیشود. و به تمام معنا با این دو گروه دوست بود. نه این که فقط با آنها حرف زد. من فکر کنم تا حدی با هر دو این گروهها گشتم. برای همین خیلی خوب میفهمم پناهیان چی آن روز میگفت. برای همین هم اصلا از حرفهایش ناراحت نشدم. حتی از شیوهی بحث کردنش. منطق خاص خودش را داشت. هرگز به خودم اجازه نمیدهم که بگویم بیمنطق حرف میزد. پناهیان در خیلی از اصول اولیهی حرفهایش با کسانی که آن روز در جلسه بودند اختلاف داشت و طبیعی بود که بحث این دو گروه جز اعصاب خرد کردن هیچ فایدهای نداشته باشد. ولی اصلا مهم نیست. مهم این است که به ما یادآوری بشود که خیلیها هم این جوری فکر میکنند و این چیزی است که ما مدام فراموش میکنیم. فکر میکنیم همه، همه چیز را همان طوری که ما میفهمیم میفهمند.
بعد از جلسه بعضیها میگفتند که دیگر نباید به چنین افرادی بلندگو داد چون اینها منطق ندارند یا نمیدانم چون اینها به شعور ما توهین میکنند. به نظر من کسانی که این طوری فکر میکنند هیچ فرقی با پناهیان و دوستانش در ایران ندارند. هر دو گروه فکر میکنند حقیقت مطلقاند. یکی میگوید من نمیگذارم تو حرف بزنی چون ارزشها را زیر پا میگذاری، آن یکی میگوید چون تو بیمنطقی. اشکال از آن «مگر»ی است که بعد از «همه آزادند» میآید. حالا بعد از این «مگر» چی میآید اصلا مهم نیست.
من از این که اندکی به برگزاری جلسهی پناهیان با دانشجوها کمک کردم خیلی خوشحالم. پناهیان نمایندهی عدهی زیادی از آدمهایی است که بعضیها تنها با انکار کردنشان خودشان را فریب میدهند. پناهیان و دوستانش همانقدر ایرانیاند که بچههای آن روز جلسه. این دو گروه راهی جز حرف زدن با یکدیگر ندارند. تا وقتی که این وریها آن طرفیها را سفارتی بنامند و یا بخواهند جاسوس بودن یا نبودن هر شرکتکنندهای را که نمیشناختند بررسی کنند، اوضاع همان آش و همان کاسه است. و صد البته تا وقتی آن وریها هم این طرفیها را یک مشت بچه سوسول فراری بخوانند. برای من شبی که پناهیان و یک عدهی دیگر با بیشمار اختلاف فکری، ۳ ساعت تو سر و کلهی همدیگر زدند یکی از دلنشینترین شبهایی بود که بعد از مدتها داشتم.
بعد از سخنرانی حجتالاسلام علیرضا پناهیان در دانشگاه تورنتو دوستان دانشگاهی ما یک نوع جدیدی از آزادی بیان را اختراع کردند: « همه آزادند حرف بزنند جز آنها که به نظر ما غیرمنطقی حرف میزدند.» ضمنا فتوا داده شد که جاسوسی در مواردی که ما نسبت به کسی مشکوک باشیم بلااشکال است.
پ.ن: همین الان در نظرات یک تعریف دیگر هم اختراع شد : « همه آزادند حرف بزنند جز آنها که با حرفهایشان به شعور ما توهین میکنند.»
تعریف دیگری نیست؟
پ.ن: همین الان در نظرات یک تعریف دیگر هم اختراع شد : « همه آزادند حرف بزنند جز آنها که با حرفهایشان به شعور ما توهین میکنند.»
تعریف دیگری نیست؟
شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴
یکی فحش میده، متلک میندازه شما یا تحویلش نگیرید یا شما هم بهش فحش بدید. ولی لطفا نگید آقا تو که رای نیاوردی حرف نزن. یا نگید من ۲۲ میلیون رای دارم تو بتمرگ سر جات. یعنی قرار شد اصلاحات معنیاش همین باشد که هر کی هر چی خواست بگه. حالا بدوبیراه هم بود عیب نداره. ما که نباید الکی خونمون را به جوش بیاریم.
و تو رو به خدا صحبت از شأن ریاستجمهوری نکنید. شأن دیگه از کجا پیداش شد. گور پدرش رو ببرند. رابطهی معلم شاگردی که نیست. مملکتداری است. هرکی کار اشتباه میکنه باید بهش گفت حالا بیادبی هم شد خیلی مهم نیست. هیچکس تو این مملکت شأن نداره. برین انگلیس رو نگاه کنین. بیلبورد زدن به در و دیوار ۱۰ متر در ۱۰ متر که تونی بلر دروغگوست. هیچ اتفاقی هم نیفتاد. خاتمی که دیگه شأنش از بلر بالاتر نیست. یارو احمدینژاد تو آفسایده. دفاع که نمیفته دنبال توپی که تو آفسایده.
و تو رو به خدا صحبت از شأن ریاستجمهوری نکنید. شأن دیگه از کجا پیداش شد. گور پدرش رو ببرند. رابطهی معلم شاگردی که نیست. مملکتداری است. هرکی کار اشتباه میکنه باید بهش گفت حالا بیادبی هم شد خیلی مهم نیست. هیچکس تو این مملکت شأن نداره. برین انگلیس رو نگاه کنین. بیلبورد زدن به در و دیوار ۱۰ متر در ۱۰ متر که تونی بلر دروغگوست. هیچ اتفاقی هم نیفتاد. خاتمی که دیگه شأنش از بلر بالاتر نیست. یارو احمدینژاد تو آفسایده. دفاع که نمیفته دنبال توپی که تو آفسایده.
جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۴
از احمدینژاد پرسیدهاند نظرتان در مورد پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی چیست. او هم گفته اگر ما برای عضویت به سازمانهای جهانی با اقتدار وارد شویم مشکلی ندارد.
میگویم باز خوب است نگفت که باید با وضو وارد سازمانهای جهانی بشویم.
میگویم باز خوب است نگفت که باید با وضو وارد سازمانهای جهانی بشویم.
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴
فردا در تورنتو نمازجمعهی مختلط برگزار میشود که امامش هم یک خانم است. خیلی دوست دارم بروم ولی احتمالا یک جای پرتِ شهر است و من نمیتوانم از کارم بزنم. (مرض استادم را که خدمتتان عرض کردم!). نکتهی جالب ماجرا این است که محل برگزاری آن یک کم مافیایی است. مسلمانهایی که این نمازجمعه را برگزار میکنند یک ایمیل لیست دارند که خبرش را در آن اعلام کرده بودند. بعد هم گفته بودند جایش را در ایمیل نمیگوییم. هر کس میخواهد بیاید به ما تلفن کند تا جایش را پای تلفن بگوییم. یکی هم در آمده بود گفته بود لازم نیست نگران بههم زدن نمازجمعه توسط مسلمانهای افراطی باشیم. چون آنها خودشان آن موقع حتما باید سر نمازجمعهیِ اجباریِ خودشان باشند!
یک مشکل کوچولو که من دارم این است که بعضی از این مسلمانهایی که دارند این نمازجمعه را برگزار میکنند تا جایی که من میشناسمشان، فکر نمیکنم بلد باشند نماز بخوانند!
یک مشکل کوچولو که من دارم این است که بعضی از این مسلمانهایی که دارند این نمازجمعه را برگزار میکنند تا جایی که من میشناسمشان، فکر نمیکنم بلد باشند نماز بخوانند!
چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴
هنوز هم برای من از بهترین روزهای زندگیام دورانی بود که در دانشگاه شریف در گروههای دانشجویی میگشتم. دو سال در انجمن اسلامی بودم و یک سال هم در نشریهی نقطهسرخط. خیلی چیزها از آن موقعها یاد گرفتم که یک دهمش هم در کانادا یاد نگرفتم. دو سه روز پیش که روزنامه میخواندم دوباره رفتم تو حال و هوای آن موقع. ولی کاشکی نمیرفتم. سعید حبیبی از قدیمیهای انجمن شریف بازداشت شد. خبر بازداشت را تازگیها خیلی میشنویم. ولی خب وقتی برای یک دوست قدیمی که مدتهاست ندیدیَش اتفاق بیفتد فرق میکند. یاد آن دوران افتادم. همیشه دست سعید یک مجلهی کیان بود. برای آزادیِ هر چه سریعترش دعا کنید.
یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۴
چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۴
دلتنگیهای پاییزی
من سال ۷۴ تا ۷۸ در ایران در دانشگاه شریف درس خواندم و از ۷۸ آمدهام به کانادا. فرض کنیم که بنده از وقتی آمدم اینجا دیگر حق حرف زدن دربارهی اوضاع ایران را ندارم. ولی فکر کنم لااقل یککم از خاطرات خودم را دو سال قبل از خاتمی بتوانم برایتان تعریف کنم. از عقلانیت و کارآمدی آن موقع ِ دولت توسعهگرای آقای هاشمی. ببخشید خیلی پراکنده است.
اول، از یک سال قبل از آمدنم به دانشگاه بگویم. دولت گفته بود بانکها به هر کی بخواهد ۵۰۰۰ دلار میفروشند دلاری ۱۷۵ تومان. ملت هم میرفتند شب تو صف میخوابند دلار میخریدند فردایش آزاد میفروختند. یک دو هفته این کار را کردند بعد گندش بالا آمد. ولش کردند. دلار همین جور گران شد. بعد یک دفعه دولت گفت اصلا دلار الا و بلا ۳۰۰ تومان هرکی هر چی صادر میکند بیاید همهی دلارهایش را بدهد به ما که تومان بگیرد. قیمتها که گران شد گفتند مشکل توزیع است. هاشمی آمد تا نمازجمعه گفت ما ۲۰۰ تا فروشگاه رفاه میزنیم قیمتها میآید پایین. چند تا ستاد هم درست کردند تو مایهی ستاد کنترل قیمتها و این چیزها که الان یادم نیست.
دانشگاه ما یک گروه موسیقی داشت. ولی همان اولهایی که من آمدم دانشگاه یک دفعه تعطیل شد. بعد فهمیدم تمام کلاسهای موسیقی در همهی فرهنگسراها هم تعطیل شدند. این تعطیلی فکر کنم یک سالی طول کشید. دلیلش این بود که یک نفر استفتا کرده بود و رهبری هم در جوابش گفته بودند :«ترویج ِ موسیقی با اهداف نظام سازگار نیست.» همان روزها بود که انصار حزبالله به جلسهی دکتر سروش در دانشکده فنی حمله کرد. فردایش دهنمکی و اللهکرم و فاتح که الان شده رییس ایسنا و آن موقع رییس انجمن اسلامی دانشگاه تهران بود آمدند دانشگاه ما مناظره. دهنمکی با افتخار میگفت که ما جلسهی ختم دکتر سنجابی را بهم زدیم، طرف مرتد بوده.
یککم بعد رهبری گفتند که باید دانشگاهها اسلامی بشود. خلاصه یک چند ماهی هِی کنفرانس برگزار میشد که چطوری دانشگاهها را اسلامی کنیم. رییس دانشگاه ما هم جلسه گذاشته بود :«راههای اسلامیتر کردن دانشگاه». آن چیزی که آن سال نصیب دانشگاه ما شد این بود که دیگر کسی را آستینکوتاه دانشگاه راه نمیدادند. یک عده از بسیجیهاهم در دانشگاه راه میرفتند به دخترها میگفتند «خانم روسریات رو بکش جلو» . بعد هم آن سال خیلیها را در گزینش فوقلیسانس دکترا رد کردند. خیلیها را. ما آن موقع یک رییس دانشگاه داشتیم دور از جان شما خُل. داستانهایش مفصل است. دانشگاه کلی دعوا شد. طرف میگفت شلوغیها کار آمریکا و انگلیس است و از این حرفها.
همان موقعها رهبری یک روز گفتند ما باید برویم دنبال فقرزدایی. خلاصه دوباره هر روز و شب کنفرانس و جلسه در مورد فقرزدایی. بعد دولت برنامهی پنجساله را گذاشت کنار شروع کردن نوشتن لایحهی فقرزدایی!
از وزرای مملکت بگویم. بشارتی وزیر کشور بود. گلپایگانی وزیر علوم. میرسلیم وزیر ارشاد. فلاحیان هم که معرف حضور هست. آن زمان از کتابِ درست و حسابی خبری نبود. روزنامه هم فقط سلام بود که خدا زیادش کند. تئاتر و کنسرت هم که شوخی بود. سینما هم که همهی پولش دست جمال شورجه و شمقدری و توفان شنیها بود. از فیلم هم ما چیزی یادمان نمیآید. مجله را بیانصافی نکنم خیلی بد نبود. ایران فردا، پیام امروز، دنیای سخن، آدینه و ... . هفتهنامه، یک بهار در آمد که همان شمارههای اول یک دفعه ناپدید شد. بهمن بود که چند شماره بیشتر در آورد و آخرهایش فقط تبلیغ کارگزاران بود.عصرما هم چاپ میشد که فکر کنم تیراژش ۱۰۰۰ تا هم نبود و شروع کرده بود اسم گذاشتن روی جریانات سیاسی. راست سنتی، راست مدرن، چپ جدید و چپ سنتی. بعد یک روز رهبری گفت این نامگذاریها مال غربیهاست. از فردایش اسم جریانهای سیاسی شد اینوریها، آنوریها.
اوضاع ایران در دنیا هم که معرکه بود. میکونوس اتفاق افتاده بود و فقط سفیرهای سوریه و کرهی شمالی احتمالا در ایران مانده بودند. ماجرای فرج سرکوهی هم همان وقت که من دانشگاه بودم اتفاق افتاد. فکر کنم تنها اشارهای که به بندهخدا در مطبوعات شد یک طنز گلآقا بود که میگفت این فرج چرا هی گم میشه و هی پیدا میشه! ماجرای اتوبوس و این چیزها هم که شنیدید و تعریف کردن ندارد.
خیلی خاطرات دیگر هست که الان یادم نمیآید. اینها را گفتم برای آن دانشجوهایی که ۱۶ آذر به خاتمی فحش میدادند. برای آنهایی که میگویند خاتمی کاری نکرد. چه برای آنهایی که نمیخواهند رای بدهند و چه برای آنهایی که فکر میکنند دولت توسعهگرایی که حالا یک کم دموکراسی را بیخیال شود برای ایران بهتر هست. میدانید، در ایران و در هر کشور نفتیِ دیگر تا اطلاع ثانوی دولت توسعهگرا یک اسم دیگر برای دولتی است که پدر ِ مردم را در میآورد ولی دو تا سد هم میسازد.
ما ایرانیها خیلی زود همه چیز یادمان میرود.
من سال ۷۴ تا ۷۸ در ایران در دانشگاه شریف درس خواندم و از ۷۸ آمدهام به کانادا. فرض کنیم که بنده از وقتی آمدم اینجا دیگر حق حرف زدن دربارهی اوضاع ایران را ندارم. ولی فکر کنم لااقل یککم از خاطرات خودم را دو سال قبل از خاتمی بتوانم برایتان تعریف کنم. از عقلانیت و کارآمدی آن موقع ِ دولت توسعهگرای آقای هاشمی. ببخشید خیلی پراکنده است.
اول، از یک سال قبل از آمدنم به دانشگاه بگویم. دولت گفته بود بانکها به هر کی بخواهد ۵۰۰۰ دلار میفروشند دلاری ۱۷۵ تومان. ملت هم میرفتند شب تو صف میخوابند دلار میخریدند فردایش آزاد میفروختند. یک دو هفته این کار را کردند بعد گندش بالا آمد. ولش کردند. دلار همین جور گران شد. بعد یک دفعه دولت گفت اصلا دلار الا و بلا ۳۰۰ تومان هرکی هر چی صادر میکند بیاید همهی دلارهایش را بدهد به ما که تومان بگیرد. قیمتها که گران شد گفتند مشکل توزیع است. هاشمی آمد تا نمازجمعه گفت ما ۲۰۰ تا فروشگاه رفاه میزنیم قیمتها میآید پایین. چند تا ستاد هم درست کردند تو مایهی ستاد کنترل قیمتها و این چیزها که الان یادم نیست.
دانشگاه ما یک گروه موسیقی داشت. ولی همان اولهایی که من آمدم دانشگاه یک دفعه تعطیل شد. بعد فهمیدم تمام کلاسهای موسیقی در همهی فرهنگسراها هم تعطیل شدند. این تعطیلی فکر کنم یک سالی طول کشید. دلیلش این بود که یک نفر استفتا کرده بود و رهبری هم در جوابش گفته بودند :«ترویج ِ موسیقی با اهداف نظام سازگار نیست.» همان روزها بود که انصار حزبالله به جلسهی دکتر سروش در دانشکده فنی حمله کرد. فردایش دهنمکی و اللهکرم و فاتح که الان شده رییس ایسنا و آن موقع رییس انجمن اسلامی دانشگاه تهران بود آمدند دانشگاه ما مناظره. دهنمکی با افتخار میگفت که ما جلسهی ختم دکتر سنجابی را بهم زدیم، طرف مرتد بوده.
یککم بعد رهبری گفتند که باید دانشگاهها اسلامی بشود. خلاصه یک چند ماهی هِی کنفرانس برگزار میشد که چطوری دانشگاهها را اسلامی کنیم. رییس دانشگاه ما هم جلسه گذاشته بود :«راههای اسلامیتر کردن دانشگاه». آن چیزی که آن سال نصیب دانشگاه ما شد این بود که دیگر کسی را آستینکوتاه دانشگاه راه نمیدادند. یک عده از بسیجیهاهم در دانشگاه راه میرفتند به دخترها میگفتند «خانم روسریات رو بکش جلو» . بعد هم آن سال خیلیها را در گزینش فوقلیسانس دکترا رد کردند. خیلیها را. ما آن موقع یک رییس دانشگاه داشتیم دور از جان شما خُل. داستانهایش مفصل است. دانشگاه کلی دعوا شد. طرف میگفت شلوغیها کار آمریکا و انگلیس است و از این حرفها.
همان موقعها رهبری یک روز گفتند ما باید برویم دنبال فقرزدایی. خلاصه دوباره هر روز و شب کنفرانس و جلسه در مورد فقرزدایی. بعد دولت برنامهی پنجساله را گذاشت کنار شروع کردن نوشتن لایحهی فقرزدایی!
از وزرای مملکت بگویم. بشارتی وزیر کشور بود. گلپایگانی وزیر علوم. میرسلیم وزیر ارشاد. فلاحیان هم که معرف حضور هست. آن زمان از کتابِ درست و حسابی خبری نبود. روزنامه هم فقط سلام بود که خدا زیادش کند. تئاتر و کنسرت هم که شوخی بود. سینما هم که همهی پولش دست جمال شورجه و شمقدری و توفان شنیها بود. از فیلم هم ما چیزی یادمان نمیآید. مجله را بیانصافی نکنم خیلی بد نبود. ایران فردا، پیام امروز، دنیای سخن، آدینه و ... . هفتهنامه، یک بهار در آمد که همان شمارههای اول یک دفعه ناپدید شد. بهمن بود که چند شماره بیشتر در آورد و آخرهایش فقط تبلیغ کارگزاران بود.عصرما هم چاپ میشد که فکر کنم تیراژش ۱۰۰۰ تا هم نبود و شروع کرده بود اسم گذاشتن روی جریانات سیاسی. راست سنتی، راست مدرن، چپ جدید و چپ سنتی. بعد یک روز رهبری گفت این نامگذاریها مال غربیهاست. از فردایش اسم جریانهای سیاسی شد اینوریها، آنوریها.
اوضاع ایران در دنیا هم که معرکه بود. میکونوس اتفاق افتاده بود و فقط سفیرهای سوریه و کرهی شمالی احتمالا در ایران مانده بودند. ماجرای فرج سرکوهی هم همان وقت که من دانشگاه بودم اتفاق افتاد. فکر کنم تنها اشارهای که به بندهخدا در مطبوعات شد یک طنز گلآقا بود که میگفت این فرج چرا هی گم میشه و هی پیدا میشه! ماجرای اتوبوس و این چیزها هم که شنیدید و تعریف کردن ندارد.
خیلی خاطرات دیگر هست که الان یادم نمیآید. اینها را گفتم برای آن دانشجوهایی که ۱۶ آذر به خاتمی فحش میدادند. برای آنهایی که میگویند خاتمی کاری نکرد. چه برای آنهایی که نمیخواهند رای بدهند و چه برای آنهایی که فکر میکنند دولت توسعهگرایی که حالا یک کم دموکراسی را بیخیال شود برای ایران بهتر هست. میدانید، در ایران و در هر کشور نفتیِ دیگر تا اطلاع ثانوی دولت توسعهگرا یک اسم دیگر برای دولتی است که پدر ِ مردم را در میآورد ولی دو تا سد هم میسازد.
ما ایرانیها خیلی زود همه چیز یادمان میرود.
دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۴
مردم ِ یک کشور برای رسیدن به دموکراسی و آزادی چه کار باید بکنند؟
این سوالِ بالا، سوالِ جدیدی نیست. دستِکم چند صد سالی هست که در دنیا و حالا یککم کمتر در ایران مطرح شده است. برای همین هم تا حالا بهش جواب دادهاند. جوابهایش هم خیلی پیچیده نیست. یککم همت و صبر و حوصله میخواهد. منظورم این است که قرار نیست یک نفر این یکی دو ماهِ مانده به انتخابات یک تئوریِ جدید بدهد که چرا باید به معین رای داد ( یا احیانا رای نداد). کسی هم در این چند ماهه کشفِ جدیدی که حاویِ جوابی برای سوالِ بالا باشد نمیتواند بکند. خلاصه اگر تو خانهیتان نشستید و هِی دارید فکر میکنید که در این انتخابات چه کار کنید یا این که منتظرید یک فرشتهی نجاتی پیدا بشود و جواب سوالاتتان را بدهد، سر ِ کارید.
این سوالِ بالا، سوالِ جدیدی نیست. دستِکم چند صد سالی هست که در دنیا و حالا یککم کمتر در ایران مطرح شده است. برای همین هم تا حالا بهش جواب دادهاند. جوابهایش هم خیلی پیچیده نیست. یککم همت و صبر و حوصله میخواهد. منظورم این است که قرار نیست یک نفر این یکی دو ماهِ مانده به انتخابات یک تئوریِ جدید بدهد که چرا باید به معین رای داد ( یا احیانا رای نداد). کسی هم در این چند ماهه کشفِ جدیدی که حاویِ جوابی برای سوالِ بالا باشد نمیتواند بکند. خلاصه اگر تو خانهیتان نشستید و هِی دارید فکر میکنید که در این انتخابات چه کار کنید یا این که منتظرید یک فرشتهی نجاتی پیدا بشود و جواب سوالاتتان را بدهد، سر ِ کارید.
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴
پریشب تلویزیون بعد از دو سه روز تعریف و تمجید از پاپ یک مستند یککم انتقادی پخش کرد. میگفت سال ۹۴ یک کنفرانسی در سازمان ملل برگزار شد دربارهیِ جمعیتِ جهان و از این چیزها. رییس ِ کنفرانس که یک خانم ِ پاکستانی بوده، بعد از کنفرانس پا میشود به واتیکان میرود و با پاپ به طور غیررسمی دیدار میکند. این خانم در میآید به پاپ از مشکلاتِ زنان میگوید و مثلا اینکه در بعضی از کشورهایِ فقیر، زنان به خاطر ِ کلیسا مجبور میشوند با مردانی که به آنها تجاوز کردهاند ازدواج کنند. پاپ هم درآمده بود گفته بود خب لابد زنان خودشان یک کاری میکنند که مردها بعد بهشان تجاوز میکنند!
جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۴


میکونوس یادتان هست؟ بعدش وزارت اطلاعات یک دخترخانم ِ خوشگل را پیدا کرد که برود سراغ ِ یک بازرگانِ آلمانی به نام هوفر. خلاصه این که هوفر این طوری گروگانِ ایرانیها شد در مقابل ِ مامور اطلاعات ایران که در زندانِ آلمانها بود. بعد هم میگویند آلمانها یک دخترخانم خوشگل ِ دیگر را پیدا کردند و این بار فرستاتند سراغ ِ یکی از نمایندگانِ وقت مجلس ِ شورایِ اسلامی. همهی این گندکاریها هم سر ِ یک روز حل شد. هوفر یک روز پس از آزادیِ مامور ِ ایرانی از زندانهایِ آلمان، آزاد شد!
ماجرایِ آقایِ دکتر اعظم هم بدجوری آدم را یادِ این طعمههای خوشگل میاندازد. داستان اگر این جوری که من فکر میکنم باشد از همهیِ سناریوهایِ دیگر جذابتر است. فقط گیرش انتهای داستان است که یک کم مبهم است. فعلا تعطیلات تمام شود ببینیم شغل ِ پوششی آقایِ اعظم بقالی بوده یا آرایشگری. اگر هم داستان درست نباشد ارزش تبدیل شدن به یک فیلمنامهی جذاب پلیسی را دارد.
پ.ن : مثل این که من دوباره منظورم را خوب نگفتم. ماجرا یک خرده مشکوک است. ولی خب فکر نمیکنم طرف تمام این داستانها را سرهم کرده که پناهندگی بگیرد. یعنی همان طور که خودش در مصاحبه با بیبیسی گفته این جور پناهندگی گرفتن خیلی گرفتاریش زیاد است. تئوریِ بنده که شاید احتمالش هم خیلی خیلی کم باشد این است که جناب دکتر مامور اطلاعات است و برای همین است که کاناداییها داستان را باور کردند. یک آدم ِ معمولی که نمیتواند سازمان امنیت کانادا را سر ِکار بگزارد. البته بماند که این کنفرانس مطبوعاتی ِ اخیر هم هیچ ربطی به دولتِ کانادا نداشت و کار ِ استفان هاشمی و وکلایش بود. حالا اگر دولت ایران بتواند به راحتی ثابت کند که این طرف اصلا دکتر نیست، میتواند آبروی کانادا را ببرد و کلی امتیاز کسب کند. و این است داستانِ من!
سهشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۴
این سوالهایی که نیکآهنگ دارد در وبلاگش مطرح میکند از این بابت که سوالهای جدیدی است و تا حالا به ذهن ِ هیچکس ِ دیگری نرسیده بود خیلی ارزشمند است. برای همین هم بنده یک سری جواب برایش آماده کردم.
۱) گفتن ِ یک سری حرفهایِ صددرصد درست که باعث بشود آدم از زندان سر در بیاورد، هنر نیست. خریت است. نبکآهنگ، دقیقا به همان دلیلی که حضرتعالی در کانادا هستید، بعضیها هم در ایران بعضی حرفها را نمیزنند، هر چند به آن اعتقاد داشته باشند. مثلا اگر یک نفر در ایران از اعدامهای سال ۶۷ انتقاد کند، یک کار انتحاری و بنابراین احمقانه انجام داده است. هیچ اصلاحطلبی را به خاطر این که حرفهای خیلی تند نمیزند نمیتوان سرزنش کرد.
۲) آدمها عوض میشوند. همهی ما عوض میشویم. آره، اصلا فرض کنیم مشارکتیها کلی در گذشته کارهای اشتباه کردهاند. همین کارهایی که شما میگویید را کردهاند. ولی الان بندهخداها میخواهند آدمهای خوبی باشند. دارند تلاش هم میکنند. حالا حتما باید اینها بروند زندان و برای کارهای گذشتهیشان مجازات شوند تا شما راضی شوید؟
۳) من ِ نوعی را نمیتوان به این دلیل که محتشمینامی ۲۰ سالِ پیش فلان حرف را زده سرزنش کرد. من و یک سری آدمٍ دیگر داریم از معین حمایت میکنیم. خیلی از مشارکتیها هم دیگر نسل ِ جدیدی هستند. این که مشارکتیها چپ هستند -که البته در حقیقت نیستند!- و مثلا محتشمی هم چپ است دلیل نمیشود که مشارکتیها مسوولِ کارهایی باشند که محتشمی ۱۰-۲۰ سال پیش کرده است. آقای کوثر، دوره عوض شده است. به من به عنوان یک جوان طرفدار حزب مشارکت چرا باید مسوولِ کثافتکاریهایی باشم که یک عده ۲۰ سال پیش کردهاند! خیلی از کارهایی که شما صحبتش را میکنید را کسان دیگر انجام دادهاند!
۴) من نمیفهمم به زبان آوردنِ این که «ما اشتباه کردیم» چرا این قدر مسالهی مهمی است. خیلیها با عملشان خیلی بهتر این حرف را میزنند. مگر اصل عمل نیست؟ حالا یک عده ممکن است رودرواسی داشته باشند نخواهند اقرار کنند که مثلا اعدامهای سالِ ۶۷ اشتباه بود. ولی طرف در این چند سال هر جا توانسته از حقوقِ مخالف دفاع کرده است. همین کافی نیست؟ حالا واقعا این یک جمله را از دهانِ طرف بکشید مشکل حل میشود. آره، خیلی بهتر که این حرف را زبانی هم بزند ولی واقعا گیر مساله این جاست؟
۵) این طور نیست که الان یک سری آدم ِ ماه و کاردرست کاندیدای ریاستجمهوری شده باشند. یک عده هستند یکی از یکی بیخودتر. من اگر از معین حمایت میکنم از ترس ِ لاریجانی و احمدینژاد است. آره، بین بد و بدتر انتخاب میکنم. تا اوضاع این طوری است انتخاب میکنم. محکوم ِ به این وضعیت هستیم. کار دیگری نمیشود کرد. حالا شما بیا و بگو تا اصلاحطلبان عذرخواهی نکنند رای نمیدهی. رای ندهی اول تو چشم خودت میرود. من که نمیگویم به خاطر عمهام بروی رای بدهی. برای خودت و آیندهی پیش روی خودت بهتر است که رای بدهی!
۶) کلام ِ آخر این که نبش قبر ِ یک سری کارهایی که چپهایِ قدیم در گذشته کردهاند درجا زدن است. درجا زدن که نه پسرفت است. آدمها سعی میکنند از گذشته برای پیشرفت درس بگیرند بعضیها گذشته را چماق میکنند برای مانع ِ پیشرفت شدن.
۱) گفتن ِ یک سری حرفهایِ صددرصد درست که باعث بشود آدم از زندان سر در بیاورد، هنر نیست. خریت است. نبکآهنگ، دقیقا به همان دلیلی که حضرتعالی در کانادا هستید، بعضیها هم در ایران بعضی حرفها را نمیزنند، هر چند به آن اعتقاد داشته باشند. مثلا اگر یک نفر در ایران از اعدامهای سال ۶۷ انتقاد کند، یک کار انتحاری و بنابراین احمقانه انجام داده است. هیچ اصلاحطلبی را به خاطر این که حرفهای خیلی تند نمیزند نمیتوان سرزنش کرد.
۲) آدمها عوض میشوند. همهی ما عوض میشویم. آره، اصلا فرض کنیم مشارکتیها کلی در گذشته کارهای اشتباه کردهاند. همین کارهایی که شما میگویید را کردهاند. ولی الان بندهخداها میخواهند آدمهای خوبی باشند. دارند تلاش هم میکنند. حالا حتما باید اینها بروند زندان و برای کارهای گذشتهیشان مجازات شوند تا شما راضی شوید؟
۳) من ِ نوعی را نمیتوان به این دلیل که محتشمینامی ۲۰ سالِ پیش فلان حرف را زده سرزنش کرد. من و یک سری آدمٍ دیگر داریم از معین حمایت میکنیم. خیلی از مشارکتیها هم دیگر نسل ِ جدیدی هستند. این که مشارکتیها چپ هستند -که البته در حقیقت نیستند!- و مثلا محتشمی هم چپ است دلیل نمیشود که مشارکتیها مسوولِ کارهایی باشند که محتشمی ۱۰-۲۰ سال پیش کرده است. آقای کوثر، دوره عوض شده است. به من به عنوان یک جوان طرفدار حزب مشارکت چرا باید مسوولِ کثافتکاریهایی باشم که یک عده ۲۰ سال پیش کردهاند! خیلی از کارهایی که شما صحبتش را میکنید را کسان دیگر انجام دادهاند!
۴) من نمیفهمم به زبان آوردنِ این که «ما اشتباه کردیم» چرا این قدر مسالهی مهمی است. خیلیها با عملشان خیلی بهتر این حرف را میزنند. مگر اصل عمل نیست؟ حالا یک عده ممکن است رودرواسی داشته باشند نخواهند اقرار کنند که مثلا اعدامهای سالِ ۶۷ اشتباه بود. ولی طرف در این چند سال هر جا توانسته از حقوقِ مخالف دفاع کرده است. همین کافی نیست؟ حالا واقعا این یک جمله را از دهانِ طرف بکشید مشکل حل میشود. آره، خیلی بهتر که این حرف را زبانی هم بزند ولی واقعا گیر مساله این جاست؟
۵) این طور نیست که الان یک سری آدم ِ ماه و کاردرست کاندیدای ریاستجمهوری شده باشند. یک عده هستند یکی از یکی بیخودتر. من اگر از معین حمایت میکنم از ترس ِ لاریجانی و احمدینژاد است. آره، بین بد و بدتر انتخاب میکنم. تا اوضاع این طوری است انتخاب میکنم. محکوم ِ به این وضعیت هستیم. کار دیگری نمیشود کرد. حالا شما بیا و بگو تا اصلاحطلبان عذرخواهی نکنند رای نمیدهی. رای ندهی اول تو چشم خودت میرود. من که نمیگویم به خاطر عمهام بروی رای بدهی. برای خودت و آیندهی پیش روی خودت بهتر است که رای بدهی!
۶) کلام ِ آخر این که نبش قبر ِ یک سری کارهایی که چپهایِ قدیم در گذشته کردهاند درجا زدن است. درجا زدن که نه پسرفت است. آدمها سعی میکنند از گذشته برای پیشرفت درس بگیرند بعضیها گذشته را چماق میکنند برای مانع ِ پیشرفت شدن.
جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۴
من سواد چندانی در زمینهی علوم سیاسی ندارم. اگر کسی بتواند جواب این سوالهای من را بدهد خیلی ممنون میشوم. میخواهم بدانم فرق انقلابِ مخملین با غیرمخملین چیست؟ تا چند تا شیشهی مغازه بشکند انقلاب هنوز مخملین است؟ یعنی مثلا این اتفاقاتی که الان دارد در قرقیزستان میافتد مخملین است یا غیرمخملین؟ اونی که در گرجستان شد مثل این که مخملین بود. انقلاب ۵۷ چطور؟ ماههای اول مخملین بود بعد یک دفعه شد غیرمخملین؟ من و چند تا از بروبچهها میخواهیم انقلاب کنیم از نوع مخملین. الگوریتمش چیست؟ اگر بخواهیم غیرمخملین باشد باید چه کار کنیم؟ ما اگر در انتخابات رای ندهیم و بعد انقلاب بشود، آن انقلاب مخملین است یا غیر مخملین؟ اگر برویم رای سفید بدهیم چطور؟ اصلا یکی خواست انقلاب غیرمخملین باشد باید در انتخابات چه کار کند؟
خلاصه جواب این سوالها را میدانید به بنده هم بگویید و خانوادهای را از نگرانی نجات دهید.
خلاصه جواب این سوالها را میدانید به بنده هم بگویید و خانوادهای را از نگرانی نجات دهید.
چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۴
برای امروز دو تا داستان میخواهم تعریف کنم
داستان اول : یکی بود میخواست رییسجمهور بشه. ولی خب هیچ کاری نمیکرد. همهی رقیباش وبسایت زده بودند و اون هنوز هیچ کار نکرده بود. یک روز دید هوا دیگه خیلی پَسه. رفت وبسایت امروز رو برداشت لگوی بالایش را عوض کرد و چند تا خبر هم از این ور اون ور کپی پیست کرد گذاشت تو وبسایت. یک چند روز گذشت دید بابا این وبسایتی که داره خیلی در ِ پیتیِ ِ. هیچکی بهش سر نمیزنه. انداختش اونور و به یکی گفت براش یک وبسایت درست و حسابی درست کنه. وبسایت جدید وسطاش بود که یک دفعه نوروز اومد. تو هولِ عید در حالی که وبسایت هنوز بیشتر جاهاش کار نمیکرد راهش انداختند. حالا هم دارند کمکم بقیهی قسمتاش را تکمیل میکنند.
بقيه داستان اول از رامین: ... اما پيش از آنکه بقيهی قسمتهايش را تکميل کنند، اين وبسايتِ جديد هم پس از تنها سه روز بر اثر Bandwidth Limit Exceeded از کار افتاد ! ...
داستان دوم : یک دِهی بود پشت شهر ما. هر سال باران میآمد سیل میشد و همه چی خراب میشد. هیچ کس هم هیچ کاری نمیکرد. یک شب کدخدا ترسید که مقامات از بالا بیان بندازنش بیرون، تصمیم گرفت سد درست کند. با یک کم آجر و گِل یک شبه سد درست کردند. پس فرداش که باران آمد سیل اومد سد را با خودش برد! بعد کدخدا دید که مثه این که مجبور ِ یک سد آدمیزادی درست کنه. شروع کرد به چند تا دکتر مهندس سپرد که سد درست کنند. اینا هم داشتند کار میکردند که وسطای کار خبر رسید شاه داره میاد اونورا بازدید. کدخدا گفت که سد، نیمهکاره هم هست باید افتتاح بشود. با چسب و تُف سد را بستند تا جلوی شاه بتونن سد را افتتاح کنن. حالا از اون موقع هم دارند خرده خرد سدی که افتتاح شده را درستش کنند. سالِ دیگه که بارون بیاید خدا میدانه چه بلایی سر ِ سد میاد!
داستان اول : یکی بود میخواست رییسجمهور بشه. ولی خب هیچ کاری نمیکرد. همهی رقیباش وبسایت زده بودند و اون هنوز هیچ کار نکرده بود. یک روز دید هوا دیگه خیلی پَسه. رفت وبسایت امروز رو برداشت لگوی بالایش را عوض کرد و چند تا خبر هم از این ور اون ور کپی پیست کرد گذاشت تو وبسایت. یک چند روز گذشت دید بابا این وبسایتی که داره خیلی در ِ پیتیِ ِ. هیچکی بهش سر نمیزنه. انداختش اونور و به یکی گفت براش یک وبسایت درست و حسابی درست کنه. وبسایت جدید وسطاش بود که یک دفعه نوروز اومد. تو هولِ عید در حالی که وبسایت هنوز بیشتر جاهاش کار نمیکرد راهش انداختند. حالا هم دارند کمکم بقیهی قسمتاش را تکمیل میکنند.
بقيه داستان اول از رامین: ... اما پيش از آنکه بقيهی قسمتهايش را تکميل کنند، اين وبسايتِ جديد هم پس از تنها سه روز بر اثر Bandwidth Limit Exceeded از کار افتاد ! ...
داستان دوم : یک دِهی بود پشت شهر ما. هر سال باران میآمد سیل میشد و همه چی خراب میشد. هیچ کس هم هیچ کاری نمیکرد. یک شب کدخدا ترسید که مقامات از بالا بیان بندازنش بیرون، تصمیم گرفت سد درست کند. با یک کم آجر و گِل یک شبه سد درست کردند. پس فرداش که باران آمد سیل اومد سد را با خودش برد! بعد کدخدا دید که مثه این که مجبور ِ یک سد آدمیزادی درست کنه. شروع کرد به چند تا دکتر مهندس سپرد که سد درست کنند. اینا هم داشتند کار میکردند که وسطای کار خبر رسید شاه داره میاد اونورا بازدید. کدخدا گفت که سد، نیمهکاره هم هست باید افتتاح بشود. با چسب و تُف سد را بستند تا جلوی شاه بتونن سد را افتتاح کنن. حالا از اون موقع هم دارند خرده خرد سدی که افتتاح شده را درستش کنند. سالِ دیگه که بارون بیاید خدا میدانه چه بلایی سر ِ سد میاد!
دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۴
یک شب در محفل ِ مشهدیها و غیرمشهدیها بودیم، لیست بعضی کلمات را که تنها مشهدیها بهکار میبرند جمع کردیم. یک فرق این کلمات با کلماتِ بقیهیِ شهرها این است که مشهدیها هیچکدام معمولا نمیدانند که این کلمات را فقط آنها بهکار میبرند و دوم این که این کلمات بسیار مصطلح هستند. اگر شما کلمههای دیگری سراغ دارید و یا این که در شهری دیگر زندگی میکنید و از این کلمات استفاده میکنید لطفا در نظرات بنویسید.
با تشکر از حرف غریب، جواد خراسانی، مهرنوش، مریم سعیدی، مهدی، مسعود، ایگناسیو و همهی دیگر دوستانی که کمک کردهاند
نارنجک : نان خامهای
اِشکاف : کمد
کُخ : سوسک، حشرهی نسبتا بزرگ، کِرم (مثال : کُخ نریز : کِرم نریز، اذیت نکن)
یاد داشتن : بلد بودن
سَرکُن : مدادتراش
میلان : کوچه
مغز ِ مدادفشاری : نوکِ مدادفشاری
سیخ ِ ماهی : تیغ ِ ماهی
پَلَخمون : یک وسیلهی Y شکل از چوب که یک کِش یا لاستیک به انتهایش وصل است و با آن میتوان سنگ پرتاب کرد. ( برای زدنِ گنجشک!)
چُمبه : اصطلاح کوچه بازاری برای فرد چاق
چُغُک : گنجشک ( البته این کلمه دیگر چندان بهکار نمیرود)
چلغوز : یک نوع آجیل شبیهِ بادام (فکر کنم بیشتر جاها به پشگل ِ مرغ میگویند چلغوز!)
کمزور یا پرزور کردنِ گاز : کم و زیاد کردن شعلهی گاز
و ِی کردن (برنج) : درشت شدن بعد از پختن (برنج)
کلپاسه : مارمولک
دِلَنگون : آویزان
جیر دادن : جِر زدن
پاچال : جایی که مغازهدار پشت آن با مشتری سروکار دارد، دخل ( این کلمه فکر کنم در خیلی
از شهرهای دیگر هم استفاده میشود)
توشله : تیله
اَلِفش : نوچ
شمال : باد ( قدیمی )
چُخت : سقف ( خیلی قدیمی )
کاغذباد : بادبادک، کایت
سرپایی : دمپایی
سر ِ نوشابه : در ِ نوشابه
یَره، یرهگِه : یارو، فلانی (عامیانه)
ناسوس : تلمبهیِ دوچرخه
کُلاج : کسی که چشمش چپ است
موساکوتقی : قُمری
آقمیرزا: شوهرخواهر
زلفی ِ در: شببند ِ در
وَرچُپّـِه: برعکس
مکُش مرگِ ما: اعیانی، شیک
ناخنجـِلـِّه: مشگون
قوجمه: انگور دانه شده
پیشینگ: ریختن ناخواسته مایعات روی لباس
حولی: حیاط
قِلِه، قِلِهگی: روستا، روستایی ( عامیانهیِ قلعه)
چـِغـَل: زبر، ضخیم
کـَغ: کال، نرسیده
ز ِنج : چسبناک
لُکِّه : چیز جمع و جور و مچاله شده، همچنین حالتِ شخصی که چمباتمه زده ( مثلا از سرما)
لتِّه :تکه پارچه،کهنه پارچه
لوخ: حصیر آفتابگیر پشت پنجره
خُردو : کوچک
شِرشِره : کاغذکشی
غُر، غُردَبه : یک چیزی که صدمه دیده و تو رفته
تارت و پارت : پخش و پلا
سوبالا، سوپایین (چراغ ماشین) : نوربالا، نورپایین
نوردِوون : نردبان
فاطمه چُسوک : خرچسونه
لاخ (مو) : تار
پاتروم : سرپیچ لامپ
سوسهلنگ : دمجنبانک
اندر (مادر اندر، برادر اندر، ... ) : مادر ناتنی، برادر ناتنی
لَخِه : کهنه پاره
کیس : کیک
با تشکر از حرف غریب، جواد خراسانی، مهرنوش، مریم سعیدی، مهدی، مسعود، ایگناسیو و همهی دیگر دوستانی که کمک کردهاند
نارنجک : نان خامهای
اِشکاف : کمد
کُخ : سوسک، حشرهی نسبتا بزرگ، کِرم (مثال : کُخ نریز : کِرم نریز، اذیت نکن)
یاد داشتن : بلد بودن
سَرکُن : مدادتراش
میلان : کوچه
مغز ِ مدادفشاری : نوکِ مدادفشاری
سیخ ِ ماهی : تیغ ِ ماهی
پَلَخمون : یک وسیلهی Y شکل از چوب که یک کِش یا لاستیک به انتهایش وصل است و با آن میتوان سنگ پرتاب کرد. ( برای زدنِ گنجشک!)
چُمبه : اصطلاح کوچه بازاری برای فرد چاق
چُغُک : گنجشک ( البته این کلمه دیگر چندان بهکار نمیرود)
چلغوز : یک نوع آجیل شبیهِ بادام (فکر کنم بیشتر جاها به پشگل ِ مرغ میگویند چلغوز!)
کمزور یا پرزور کردنِ گاز : کم و زیاد کردن شعلهی گاز
و ِی کردن (برنج) : درشت شدن بعد از پختن (برنج)
کلپاسه : مارمولک
دِلَنگون : آویزان
جیر دادن : جِر زدن
پاچال : جایی که مغازهدار پشت آن با مشتری سروکار دارد، دخل ( این کلمه فکر کنم در خیلی
از شهرهای دیگر هم استفاده میشود)
توشله : تیله
اَلِفش : نوچ
شمال : باد ( قدیمی )
چُخت : سقف ( خیلی قدیمی )
کاغذباد : بادبادک، کایت
سرپایی : دمپایی
سر ِ نوشابه : در ِ نوشابه
یَره، یرهگِه : یارو، فلانی (عامیانه)
ناسوس : تلمبهیِ دوچرخه
کُلاج : کسی که چشمش چپ است
موساکوتقی : قُمری
آقمیرزا: شوهرخواهر
زلفی ِ در: شببند ِ در
وَرچُپّـِه: برعکس
مکُش مرگِ ما: اعیانی، شیک
ناخنجـِلـِّه: مشگون
قوجمه: انگور دانه شده
پیشینگ: ریختن ناخواسته مایعات روی لباس
حولی: حیاط
قِلِه، قِلِهگی: روستا، روستایی ( عامیانهیِ قلعه)
چـِغـَل: زبر، ضخیم
کـَغ: کال، نرسیده
ز ِنج : چسبناک
لُکِّه : چیز جمع و جور و مچاله شده، همچنین حالتِ شخصی که چمباتمه زده ( مثلا از سرما)
لتِّه :تکه پارچه،کهنه پارچه
لوخ: حصیر آفتابگیر پشت پنجره
خُردو : کوچک
شِرشِره : کاغذکشی
غُر، غُردَبه : یک چیزی که صدمه دیده و تو رفته
تارت و پارت : پخش و پلا
سوبالا، سوپایین (چراغ ماشین) : نوربالا، نورپایین
نوردِوون : نردبان
فاطمه چُسوک : خرچسونه
لاخ (مو) : تار
پاتروم : سرپیچ لامپ
سوسهلنگ : دمجنبانک
اندر (مادر اندر، برادر اندر، ... ) : مادر ناتنی، برادر ناتنی
لَخِه : کهنه پاره
کیس : کیک
جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳
رادیوی مهدی و احمد را هم گوش کنید. کار قشنگی است ولی خب من یک کم به رسانهای به اسم رادیو مشکوکم. نمیشود راحت در آن گشت و یا سریع ورقش زد. خوبیاش تنها این است که میتوانید در حین این که لباسهایتان را اتو میکنید به یک مصاحبه با جهانشاه جاوید هم گوش کنید!
میگویم حالا که ما ایرانیها با این عید باستانی ِ مثلا چند هزارسالهیمان اینقدر حال میکنیم و هِی آمدنش را به هم تبریک میگوییم بد نیست دستِکم سر ِ املای آن به انگلیسی هم به یک توافقی برسیم. این که بعضیها نوروز را Norouz و یک عدهی دیگر Norooz مینویسند باز خیلی مشکلی نیست. ولی قربانتان، دیگر انحرافِ فَک و حنجره ندارید که نوروز را Nowrooz یا Noruz مینویسید.
پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۳
چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۳
هر وبلاگی میخوانم نویسندهاش فحش ِ زمین و زمان را کشیده به وضعیتِ چهارشنبهسوری و سادیسم ملت. فقط من ماندم پس این وسط عمهی من بود که ترقه میزد! حکایتِ حرفی است که یک بار مسعود بهنود زد. بهنود میگفت ما هر کسی را میبینیم بد و بیراه میگوید به آیتالله خمینی که آمد انقلاب کرد، ولی ما از آخر نفهمیدیم پس این چند میلیونی که رفته بودند فرودگاه استقبال، از کجا آمده بودند!
سخنگوي ستاد انتخاباتي دكتر معين گفت: ما يك دانشمند را به عنوان نامزد انتخابات رياست جمهوري برگزيدهايم و اين واقعيتي است كه جامعهي جهاني نيز به آن توجه كرده حتي نشريهي نيچر كه يك نشريهي آمريكايي است با اشاره به كانديداتوري دكتر معين در انتخابات رياست جمهوري، اظهار داشته كه ما يك دانشمند را براي انتخابات رياست جمهوري كانديدا كردهايم و اين افتخاري است براي ما كه فردي فرهيخته از سوي نخبگان و زبدگان علمي كشور كانديدا شود
میدانم دارم گیر الکی میدهم. ولی بد نیست یک نفر به این خانم کولایی بگوید که نیچر مجلهی آمریکایی نیست. انگلیسی است.مشابه آمریکایی ِ نیچر مجلهی ساینس است که باید برود بوق بزند. به طور کلی مجلههای انگلیسی -مثل اکونومیست- یک سر و گردن از مشابههای آمریکایی -مثل تایمز و نیوزویک- بالاتر است. اصلا هر چی یا هرکی کاردرست است انگلیسی است.
میدانم دارم گیر الکی میدهم. ولی بد نیست یک نفر به این خانم کولایی بگوید که نیچر مجلهی آمریکایی نیست. انگلیسی است.مشابه آمریکایی ِ نیچر مجلهی ساینس است که باید برود بوق بزند. به طور کلی مجلههای انگلیسی -مثل اکونومیست- یک سر و گردن از مشابههای آمریکایی -مثل تایمز و نیوزویک- بالاتر است. اصلا هر چی یا هرکی کاردرست است انگلیسی است.
دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۳

Rafsanjani harks back to the good old days

این هم عکسی که در شمارهی جدید اکونومیست در کنار مقالهای دربارهی هاشمی چاپ شده است. به توضیحی که در پایین عکس نوشته شده توجه ویژه مبذول بفرمایید.
غلط نکنم مهدی هاشمی به اکونومیست هم یک چند میلیون دلاری پول داده. مقاله آخر ِ چاپلوسی هاشمی است.
اصل مقاله.
یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۳
اول این که سردار ِ سازندگی امر فرمودند که روزنامهیِ نشاط رفع ِ توقیف شود تا بتواند به جمع ِ دهها روزنامهی دیگری که دربارهی فواید رییسجمهور شدن ایشان مطلب مینویسند بپیوندد. ولی از قرار معلوم محمود شمس اگر چه از هاشمی خیلی هم خوشش میآید ولی خب حاضر نیست ننگِ پاچهخوریِ هاشمی به سابقهاش افزوده شود و گفته که روزنامه را بعد از انتخابات منتشر میکند. اینطوری فکر کنم اکبرشاه امر ِ مجدد نمایند که نشاط را به دلیل انتشار نامنظم توقیف نمایند!
دوم این که ماشاالله از بس مشتاقان جبههی مشارکت فراوان است، این سایت روزنامهی اقبال bandwidth کم آورده است. آدم کلی از این همه اشتیاق به خواندن این روزنامهی وزین روحیه میگیرد. ملت محترم هم فعلا بروند از دکهی سر ِ کوچه روزنامه خریداری کنند و اگر هم در ایران نیستند میتوانند از اقوام و خویشان بخواهند که پای تلفن برایشان مطالب روزنامه را بخوانند. واقعا اگر طرفداران اصلاحات برای خواندن روزنامه این قدر هم حاضر نیستند هزینه کنند همان بهتر که احمدینژاد رییسجمهور شود و در سرتاسر ایران دوربرگردان بسازد.
سوم این که بعد از ماهها تلاش خستگیناپذیر بروبچههای ستاد دکتر معین وبسایت ایشان هفتهی پیش رسما افتتاح شد. واقعا دستِ این دوستان درد نکند از این همه زحمت. انشاالله یکی دو تا اشکال ریزه میزهای هم که هست، مثل کار نکردن لینکهای سمت چپ صفحه، تا یکی دو ماهِ دیگر رفع میشود. خلاصه اگر سختتان است خبرهای مربوط به دکتر معین را از سایتهای مختلف دنبال کنید در این سایت یک نفر زحمت کشیده همهی خبرها را شلپی ریخته تو ستون وسط!
چهارم این که یک موجود نازنین دیگر به اسم حاج ابراهیم اصغرزاده هم کاندیدای ریاستجمهوری شد. متاسفانه هیچکدام از احزاب و جریانات سیاسی موجود حتی حزبی که ایشان دبیرکل آن هم هست قدر ایشان را نمیدانند و ایشان هر دفعه مجبور میشوند به طور مستقل ادای تکلیف کنند. باز هم آفرین به روزنامهی قدرشناس شرق که عکس صفحهی اولش را اختصاص داد به ایشان. فکر کنم امشب اصغرزاده با این افتخاری که نصیبش شد خوابش نبرد!
دوم این که ماشاالله از بس مشتاقان جبههی مشارکت فراوان است، این سایت روزنامهی اقبال bandwidth کم آورده است. آدم کلی از این همه اشتیاق به خواندن این روزنامهی وزین روحیه میگیرد. ملت محترم هم فعلا بروند از دکهی سر ِ کوچه روزنامه خریداری کنند و اگر هم در ایران نیستند میتوانند از اقوام و خویشان بخواهند که پای تلفن برایشان مطالب روزنامه را بخوانند. واقعا اگر طرفداران اصلاحات برای خواندن روزنامه این قدر هم حاضر نیستند هزینه کنند همان بهتر که احمدینژاد رییسجمهور شود و در سرتاسر ایران دوربرگردان بسازد.
سوم این که بعد از ماهها تلاش خستگیناپذیر بروبچههای ستاد دکتر معین وبسایت ایشان هفتهی پیش رسما افتتاح شد. واقعا دستِ این دوستان درد نکند از این همه زحمت. انشاالله یکی دو تا اشکال ریزه میزهای هم که هست، مثل کار نکردن لینکهای سمت چپ صفحه، تا یکی دو ماهِ دیگر رفع میشود. خلاصه اگر سختتان است خبرهای مربوط به دکتر معین را از سایتهای مختلف دنبال کنید در این سایت یک نفر زحمت کشیده همهی خبرها را شلپی ریخته تو ستون وسط!
چهارم این که یک موجود نازنین دیگر به اسم حاج ابراهیم اصغرزاده هم کاندیدای ریاستجمهوری شد. متاسفانه هیچکدام از احزاب و جریانات سیاسی موجود حتی حزبی که ایشان دبیرکل آن هم هست قدر ایشان را نمیدانند و ایشان هر دفعه مجبور میشوند به طور مستقل ادای تکلیف کنند. باز هم آفرین به روزنامهی قدرشناس شرق که عکس صفحهی اولش را اختصاص داد به ایشان. فکر کنم امشب اصغرزاده با این افتخاری که نصیبش شد خوابش نبرد!
سهشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۳
امروز روزنامهیِ گلوباندمیل ِ کانادا که حرفهایترین روزنامهیِ این کشور هم هست، ۱۶ صفحه ویژهنامهیِ روز ِ جهانی ِ زن رویِ کاغذ گلاسه چاپ کرده بود. از این ۱۶ صفحه ۸ صفحهاش آگهی بود. همهاش هم آگهی ِ ماتیک، کِر ِم، ادکلن و چند تا چیز دیگر در همین مایهها که من دقیقا نمیدانستم چه هستند. یک جورهایی محتوایِ ۸ صفحه آگهی از محتوایِ ۸ صفحه مقاله بیشتر بود.
یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۳
این که دکتر معین هنوز وبسایت ندارد از این بابت نگرانکننده نیست که مثلا مشارکتیها نتوانستهاند از رسانهای مانند اینترنت به درستی برای تبلیغات استفاده کنند. نگرانی به این خاطر است که آدم میبیند مشارکتیها یک وبسایت بخواهند برای دکتر معین درست کنند چند ماه طول میکشد. حالا وقتی حضرات ریییسجمهور شدند اگر کارهای دیگر مملکت هم قرار باشد همین قدر طول بکشد که دیگر خدا میداند! یا اصلا وبسایت را بیخیال همین روزنامهی اقبال را نگاه کنید. دیده بودیم که آپولو هوا کردن در چند فاز انجام شود ولی روزنامه درآوردن در چند فاز دیگر نوبر است. این که اول ۸ صفحه، دو هفته بعد ۱۲ صفحه لابد یک ماه بعد ۱۶ صفحه. سرعت، یک چیزی حدود یک صفحه در هفته! این همه روزنامهنگار که هستند، دیگر روزنامه در آوردن که این قَدَر ناز ندارد! بعد تازه آقا در میآید ستون مینویسد که «ما آخر امکاناتیم» و CD نداشتیم که فایل روزنامه را کپی کنیم ببریم چاپخانه برای چاپ. قربانت گردم، CD نداری دیگر رییسجمهور شدنت چه بود؟ تازه به قول این دوست عزیز اقبال مو نمیزند با روزنامههای قبلی مشارکتیها. دریغ از یک خرده نوآوری. خب هی روزنامه میزنید آنها هم که هی میبندند یک کار دیگر بکنید. یا همین مصاحبهی معین با توسعه را نگاه کنید. این خیلی بد است که باحالی ِ مصاحبه به سوالات آن باشد و نه به جوابها. جوابهایی که هیچ نکتهی خاصی ندارد. همان حرفهای خاتمی یک ۵ درصد چاشنی تندتر! تازه دم انتخابات هم هست و دیگر معذوریت هم کمتر است. این جوری که نمیشود رای آورد! آدم با خودش میگوید باز هم همان مهدی هاشمی که لااقل میتواند یک سری روزنامهنگار را بخرد و کاری از پیش ببرد!
شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۳
این استفتائی که از آیتالله سیستانی شده فارغ از محتوایی که دارد از یک نظر برای من خیلی جالب است و آن اینکه از لحاظ معظمله آدمیزاد default مَرد تشریف دارند.
سؤال:آيا ارتباط تلفنى و ايميل به صورت پيوسته با يك خانم چه حكمى دارد ؟
جواب:حرام است .
سؤال:آيا ارتباط تلفنى و ايميل به صورت پيوسته با يك خانم چه حكمى دارد ؟
جواب:حرام است .
شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳
غفوریفرد رییس خانهی احزاب در نشست فصلی خانهی احزاب گزارشی داده از فعالیتهای این خانه. از جمله گفته که از ۳ تا کشور دعوتنامه دریافت کردهاند برای شورای مرکزی خانهی احزاب که بروند بازدید برای گفتوگو. این ۳ تا کشور حالا اسمشان چیست؟ اولی کوبا بعدی کرهی شمالی و سومی هم سوریه.
بنده یک آشنایی دارم که یک مرتبه رفته بود کوبا. برگشت بهش گفتم: «از مردم کوبا چه خبر؟» گفت: «مردهای کوبایی دزدی میکنند زنان هم که خب معلوم است چه کار.» حالا من ماندم این شورای مرکزی خانهی احزاب میخواهد برود کوبا چه کار؟ کرهی شمالیها هم که از گرسنگی دارند میمیرند. سوریها هم که به دو زار پول زوار ایرانی زندهاند.
بنده یک آشنایی دارم که یک مرتبه رفته بود کوبا. برگشت بهش گفتم: «از مردم کوبا چه خبر؟» گفت: «مردهای کوبایی دزدی میکنند زنان هم که خب معلوم است چه کار.» حالا من ماندم این شورای مرکزی خانهی احزاب میخواهد برود کوبا چه کار؟ کرهی شمالیها هم که از گرسنگی دارند میمیرند. سوریها هم که به دو زار پول زوار ایرانی زندهاند.
جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳
اگر اهل اقتصاد و تکنولوژی هستید این مقالهی اکونومیست (نسخهی اصلی، نسخهی دزدی) در مورد نوکیا را حتما بخوانید. نوکیا پارسال با فروش همین گوشیهای موبایل دو برابر بودجهی سالانهی ایران درآمد داشته است. در مقاله نوشته که یکی از علل موفقیت نوکیا این بوده که فهمیده گوشی موبایل مُد fashion است و بنابراین روی طراحیاش خیلی سرمایهگذاری کرده است. اتفاقا فروش نوکیا پارسال کم میشود به دلیل این که سلیقهی مردم به سمت گوشیهایی رفته که صفحهی شمارههایش تا میشود clamshel handsets و نوکیا در این زمینه از موتورلا و اریکسون عقب است.
داشتم فکر میکردم مشارکتیها هم ممکن است بازار ریاستجمهوری را به همین دلایل ببازند. مردم نه فقط دنبال گوشی موبایل خوشگل هستند که بدشان نمیآید رییسجمهورشان هم یک آدم خوشتیپ و خوشحرف باشد. این گزارش همشهریم را دربارهی سخنرانی دکتر معین در مشهد خواندم یک کم نگران شدم!
داشتم فکر میکردم مشارکتیها هم ممکن است بازار ریاستجمهوری را به همین دلایل ببازند. مردم نه فقط دنبال گوشی موبایل خوشگل هستند که بدشان نمیآید رییسجمهورشان هم یک آدم خوشتیپ و خوشحرف باشد. این گزارش همشهریم را دربارهی سخنرانی دکتر معین در مشهد خواندم یک کم نگران شدم!
پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳
یک کاری که خاتمی خیلی به خوبی انجام داده است، لوث کردن (شاید هم به لجن کشیدن!) یک سری کلمات و اصطلاحات مانند «جامعهی مدنی» و «احترام به آزادی مخالف» و از این حرفها بوده است. یعنی در آن اوایل اتفاقا خاتمی به خوبی از آنها استفاده کرد و توانست فکر کردن به این چیزها را به میان تودهی مردم بیاورد. ولی وقتی دیگر استفاده از این کلمهها از اندازهی مجاز بیشتر شد و از طرفی عملا هم خیلی اتفاق خاصی نیفتاد، مردم هم از این اصطلاحات زده شدند. نتیجهاش هم این شد که اگر خاتمی امروز برود جایی و دوباره از این سخنرانیها بکند همه میگویند: «برو بابا، حال داری!»
این را گفتم که بگویم معین باید خیلی حواسش باشد که در صحبتهایش از کلماتِ خاتمی استفاده نکند. خوب یا بد، این واژگان سوخته و فقط رای کم میکند. مردم اتفاقا دیگر حاضر نیستند به یک خاتمی ِ دیگر رای بدهند. معین برای همین باید اختلافاتش را با خاتمی برجسته کند و اگر چه کار سختی است ولی از خاتمی تا میتواند انتقاد کند. به جای زدن حرفهای کلی که به نظرم مال همان سالهای ۷۶ تا ۷۸ بود، این بار خیلی مشخص یک سری از کارهایی که میخواهد بکند را بگوید. مثلا معین به جای تاکید بر اهمیت آموزش باید بگوید کتابهای درسی را عوض میکند. به جای شعار دادن دربارهی حقوق زنان مثلا بگوید قوانین خانواده را عوض میکند. حالا هر طوری که گفتنش بیخطرتر است.
این را گفتم که بگویم معین باید خیلی حواسش باشد که در صحبتهایش از کلماتِ خاتمی استفاده نکند. خوب یا بد، این واژگان سوخته و فقط رای کم میکند. مردم اتفاقا دیگر حاضر نیستند به یک خاتمی ِ دیگر رای بدهند. معین برای همین باید اختلافاتش را با خاتمی برجسته کند و اگر چه کار سختی است ولی از خاتمی تا میتواند انتقاد کند. به جای زدن حرفهای کلی که به نظرم مال همان سالهای ۷۶ تا ۷۸ بود، این بار خیلی مشخص یک سری از کارهایی که میخواهد بکند را بگوید. مثلا معین به جای تاکید بر اهمیت آموزش باید بگوید کتابهای درسی را عوض میکند. به جای شعار دادن دربارهی حقوق زنان مثلا بگوید قوانین خانواده را عوض میکند. حالا هر طوری که گفتنش بیخطرتر است.
سهشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۳
این خاطرات علی لاریجانی که هر روز در روزنامهی ِ جامِ جم چاپ میشود، به حساب قرار است راهی باشد برای تبلیغ ِ ایشان برای انتخابات ریاست جمهوری. ولی من فکر میکنم اگر مردم واقعا این خاطرات را بخوانند اتفاقا نتیجهی وارونه بدهد و رایهای لاریجانی کم شود. آدم وقتی این خاطرات را میخواند مو به تنش راست میشود که یک چنین آدم ِ کوتهبینی قرار است پسفردا همه کارهی این مملکت بشود!
ولی جز نظرات عقبماندهی این کاندیدای محترم، آن چیزی که برای من خیلی جالبتر است کل ِ روایت آن روزگار و شیوهیِ بدویِ رتق و فتق امور در آن دوره است. در یکی از یادداشتها لاریجانی نوشته بود که دکتر مرندی وزیر وقت بهداشت بهش تلفن میکند و میگوید که آنها میخواهند شیر مادر را تبلیغ کنند و انتظار دارند تلویزیون کمکشان کند. لاریجانی هم زنگ میزند به معاونش که مثلا مرندی گفته شیر مادر و شما لطفا برنامه در این باره بسازید.
خداوکیلی مملکت نوبر است. برای تبلیغ شیر مادر وزیر زنگ میزند به رییس صدا و سیما. خب بقیهی امور مملکت هم همینطوری باشد انتظار دیگری نباید داشت.
ولی جز نظرات عقبماندهی این کاندیدای محترم، آن چیزی که برای من خیلی جالبتر است کل ِ روایت آن روزگار و شیوهیِ بدویِ رتق و فتق امور در آن دوره است. در یکی از یادداشتها لاریجانی نوشته بود که دکتر مرندی وزیر وقت بهداشت بهش تلفن میکند و میگوید که آنها میخواهند شیر مادر را تبلیغ کنند و انتظار دارند تلویزیون کمکشان کند. لاریجانی هم زنگ میزند به معاونش که مثلا مرندی گفته شیر مادر و شما لطفا برنامه در این باره بسازید.
خداوکیلی مملکت نوبر است. برای تبلیغ شیر مادر وزیر زنگ میزند به رییس صدا و سیما. خب بقیهی امور مملکت هم همینطوری باشد انتظار دیگری نباید داشت.
یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۳
جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۳
چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳
این رهبر معظم فکر میکنند که ما در فیزیک و شیمی از بقیهی دنیا عقب افتادیم چون دیرتر از آنها شروع کردیم. ولی نانوتکنولوژی یک رشتهی جدیدی است که لابد تازه کشف شده و اگر حالا ما همزمان با بقیهی دنیا شروع کنیم همه را پشت سر خواهیم گذاشت. سخنان گهربارشان را مطالعه بفرمایید:
رهبر معظم انقلاب روز چهارشنبه ۱۶/۱۰/۸۳ در ديدار وزير علوم تحقيقات و فناوري و روسای دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتی به سخنان وزير علوم در مورد نانوتكنولوژی و جنبش نرم افزاري اشاره كردند و فرمودند :«البته ما هنوز در مسألهى نانوتكنولوژى كار مهمى انجام ندادهايم، اما موضوع را زود فهميدهايم؛ يعنى نگذاشتيم بعد از چهل سال بفهميم كه چنين چيزى در دنيا پديد آمده است. در اوايل كار، اين موضوع را فهميدهايم و الان هم دنبالش هستيم. اگر كارى كه ايشان گفتند، بخوبى انجام بگيرد - بودجه داده شود، تشويق بشود و افرادى براى پيگيرى اين كار گماشته شوند - خواهيد ديد ديرى نخواهد گذشت كه در سطح اول دنيا قرار خواهيم گرفت . اينكه بگوييم نمىتوانيم، بزرگترين مانع در راهِ توانستن و پيشرفت كردن است؛ بايد گفت ما مىتوانيم. حقيقت قضيه هم اين است كه ما مىتوانيم.امروز خيلى كارها كردهايم .»
رهبر معظم انقلاب روز چهارشنبه ۱۶/۱۰/۸۳ در ديدار وزير علوم تحقيقات و فناوري و روسای دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتی به سخنان وزير علوم در مورد نانوتكنولوژی و جنبش نرم افزاري اشاره كردند و فرمودند :«البته ما هنوز در مسألهى نانوتكنولوژى كار مهمى انجام ندادهايم، اما موضوع را زود فهميدهايم؛ يعنى نگذاشتيم بعد از چهل سال بفهميم كه چنين چيزى در دنيا پديد آمده است. در اوايل كار، اين موضوع را فهميدهايم و الان هم دنبالش هستيم. اگر كارى كه ايشان گفتند، بخوبى انجام بگيرد - بودجه داده شود، تشويق بشود و افرادى براى پيگيرى اين كار گماشته شوند - خواهيد ديد ديرى نخواهد گذشت كه در سطح اول دنيا قرار خواهيم گرفت . اينكه بگوييم نمىتوانيم، بزرگترين مانع در راهِ توانستن و پيشرفت كردن است؛ بايد گفت ما مىتوانيم. حقيقت قضيه هم اين است كه ما مىتوانيم.امروز خيلى كارها كردهايم .»
سهشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳
این نوشتهی مهدی دربارهی جنگ را از دست ندهید.
جنگ کجايی که دلم تنگ توست!!
(مهدی، به خدا من قبل از این که نوشتهات را بخوانم این یادداشت قبلیم را نوشتم!)
جنگ کجايی که دلم تنگ توست!!
(مهدی، به خدا من قبل از این که نوشتهات را بخوانم این یادداشت قبلیم را نوشتم!)
دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۳
این آخرین نوشتهی این وبلاگ برای چند ماه آینده خواهد بود. تصمیم گرفتم که درسم را هر طوری شده تا آخر امسال تمام کنم و برای این کار مجبورم وقت کمتری به وبلاگنویسی و اینترنتگردی اختصاص دهم. این هم لبیک به نوشتهی بهمن.
چرا باید از معین حمایت کرد؟
اصلاحطلبان باید سعی کنند به هر قیمتی که شده در قدرت بمانند بهویژه که ریاستجمهوری آخرین سنگر آنان در حاکمیت است. در قدرت بودن سه مزیت مهم دارد.
اول این که قدرت تریبون میآورد. همین الان که اصلاحطلبان در مجلس نیستند نگاه کنید ببینید چه اندازه از خبرهای مربوط به آنان کم شده است. اصلاحطلبان باید حداقل یک قسمت از قدرت را در اختیار داشته باشند تا از طریق آن بتوانند با مردم سخن بگویند.
دوم این که قدرت ایمنی میآورد. همین الان بسیاری از اصلاحطلبان هر روز باید به دادگاه بروند و حتی زندان میروند. در قدرت ماندن دستکم تا اندازهای ایمنی میآورد و از پس آن آنها میتوانند کارهای دیگر را انجام دهند. معلوم نیست بدون همین اندک ایمنی چگونه میتوان از افراد انتظار داشت.
سوم این قدرت پول میآورد. شکی نیست که به هر حال بدون پول هیچ کاری نمیتوان کرد. اگر دانه دانه حاکمیت به محافظهکاران برود پولها هم به آنها سرازیر میشود و پول که به آنجا برود دیگر کار تمام است.
برای من چندان واضح نیست که بیرون رفتن از قدرت چه فایدهای میتواند داشته باشد. عدهای میگویند که اصلاحات شکست خورده حالا ببینیم اینها بیایند بیرون چه میشود. این حرفی است که من اصلا نمیفهمم. یعنی جوابش این است که خب هیچ چیزی نمیشود! مثلا بیایند بیرون خودشان را بازسازی میکنند؟ بدون پول و تریبون و امنیت چگونه چنین چیزی ممکن است؟ حالا اگر در قدرت باشند نمیشود خودشان را بازسازی کنند و حتما باید بیایند بیرون؟
حال این که در هر شرایطی باید در قدرت ماند، باعث میشود که کاندیدای اصلاحطلبان این سه شرط را داشته باشد
۱) اصلاحطلب باشد
۲) بتواند با زور! از فیلتر شورای نگهبان رد شود
۳) قابلیت این را داشته باشد که رای بیاورد
میرحسین کمابیش این سه شرط را داشت ولی خودش کاندید نشد. کروبی شرط ۱ و ۲ را دارد ولی شرط ۳ را ندارد. باید توجه داشت که همه چیز نسبی است. معین تنها کسی است که همهی این سه شرط را تا حدی دارد و خودش هم بدش نمیآید کاندیدا شود. یک طورهایی شاید کروبی از معین هم برای رییسجمهور شدن بهتر باشد ولی مشکل همان که گفتم این است که او رای نمیآورد. مزیت مهم کروبی این است که او آدم لاتی است و در ایران برای کار پیش برد باید تاحدی لات بود.
آنهایی که میگویند دنبال چهرهی رادیکالتری از معین هستند اصلا به ماجرای شورای نگهبان توجه ندارند. قرار نیست که فقط همین طوری کاندیدا معرفی کرد. هدف گرفتن صندلی ریاستجمهوری با یک نگاه واقعبینانه است. مزیت مهم معین این است که کاندیدای مشارکت و سازمان مجاهدین است. یعنی این که مواضعش تقریبا شفاف است و هم چنین یک تیم نسبتا خوب اقتصادی و سیاسی پشت سرش است. میشود امیدوار بود که اگر رییسجمهور شود یک کابینهی قوی داشته باشد.
چرا باید از معین حمایت کرد؟
اصلاحطلبان باید سعی کنند به هر قیمتی که شده در قدرت بمانند بهویژه که ریاستجمهوری آخرین سنگر آنان در حاکمیت است. در قدرت بودن سه مزیت مهم دارد.
اول این که قدرت تریبون میآورد. همین الان که اصلاحطلبان در مجلس نیستند نگاه کنید ببینید چه اندازه از خبرهای مربوط به آنان کم شده است. اصلاحطلبان باید حداقل یک قسمت از قدرت را در اختیار داشته باشند تا از طریق آن بتوانند با مردم سخن بگویند.
دوم این که قدرت ایمنی میآورد. همین الان بسیاری از اصلاحطلبان هر روز باید به دادگاه بروند و حتی زندان میروند. در قدرت ماندن دستکم تا اندازهای ایمنی میآورد و از پس آن آنها میتوانند کارهای دیگر را انجام دهند. معلوم نیست بدون همین اندک ایمنی چگونه میتوان از افراد انتظار داشت.
سوم این قدرت پول میآورد. شکی نیست که به هر حال بدون پول هیچ کاری نمیتوان کرد. اگر دانه دانه حاکمیت به محافظهکاران برود پولها هم به آنها سرازیر میشود و پول که به آنجا برود دیگر کار تمام است.
برای من چندان واضح نیست که بیرون رفتن از قدرت چه فایدهای میتواند داشته باشد. عدهای میگویند که اصلاحات شکست خورده حالا ببینیم اینها بیایند بیرون چه میشود. این حرفی است که من اصلا نمیفهمم. یعنی جوابش این است که خب هیچ چیزی نمیشود! مثلا بیایند بیرون خودشان را بازسازی میکنند؟ بدون پول و تریبون و امنیت چگونه چنین چیزی ممکن است؟ حالا اگر در قدرت باشند نمیشود خودشان را بازسازی کنند و حتما باید بیایند بیرون؟
حال این که در هر شرایطی باید در قدرت ماند، باعث میشود که کاندیدای اصلاحطلبان این سه شرط را داشته باشد
۱) اصلاحطلب باشد
۲) بتواند با زور! از فیلتر شورای نگهبان رد شود
۳) قابلیت این را داشته باشد که رای بیاورد
میرحسین کمابیش این سه شرط را داشت ولی خودش کاندید نشد. کروبی شرط ۱ و ۲ را دارد ولی شرط ۳ را ندارد. باید توجه داشت که همه چیز نسبی است. معین تنها کسی است که همهی این سه شرط را تا حدی دارد و خودش هم بدش نمیآید کاندیدا شود. یک طورهایی شاید کروبی از معین هم برای رییسجمهور شدن بهتر باشد ولی مشکل همان که گفتم این است که او رای نمیآورد. مزیت مهم کروبی این است که او آدم لاتی است و در ایران برای کار پیش برد باید تاحدی لات بود.
آنهایی که میگویند دنبال چهرهی رادیکالتری از معین هستند اصلا به ماجرای شورای نگهبان توجه ندارند. قرار نیست که فقط همین طوری کاندیدا معرفی کرد. هدف گرفتن صندلی ریاستجمهوری با یک نگاه واقعبینانه است. مزیت مهم معین این است که کاندیدای مشارکت و سازمان مجاهدین است. یعنی این که مواضعش تقریبا شفاف است و هم چنین یک تیم نسبتا خوب اقتصادی و سیاسی پشت سرش است. میشود امیدوار بود که اگر رییسجمهور شود یک کابینهی قوی داشته باشد.
سهشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۳
فرماندار کل کانادا (Governor General) که به لحاظ تئوری بالاترین مقام کانادا هم هست در پیامشان به مناسبتِ آغاز سال نوی میلادی از عبارتِ Arabian Gulf استفاده کردهاند. بعضی از ایرانیهای تورنتو هم کلی به رگ غیرتشان برخورده است. از همه جالبتر یکی هست که برداشته یک ایمیل زده به فرماندار کل (بماند که آن را برای اصغر و تقی و مریم cc کرده) و از او خواسته که از تمام کاناداییها عذرخواهی ِ رسمی کند. جالبتر این که در ایمیلش به جای Gulf نوشته است Golf! بعد هم که یک نفر انتقاد کرده که خُب خانم، به فرماندار کل ایمیل میزنی لااقل بده یک نفر قبلش بخواند، ایشان بهشان برخورده و درآمده میگوید «تو که اصلا هیچ کار نکردی، حرف نزن»!
میدانید! آن موقعی که ما بایدِ سواد خواندن نوشتن یاد میگرفتیم داشتیم حرص و جوش اسم ِ فلان خلیج را میخوردیم. بیخودی که اوضاعمان این جوری نیست!
میدانید! آن موقعی که ما بایدِ سواد خواندن نوشتن یاد میگرفتیم داشتیم حرص و جوش اسم ِ فلان خلیج را میخوردیم. بیخودی که اوضاعمان این جوری نیست!
یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۳
تو هواپیمای شرکت wesjet مهماندار جوک تعریف میکند! همانی که خیلی محترمانه میگوید لطفا کمربندهای خود را ببندید ده دقیقه بعدش وقتی دید دارد حوصلههای مسافران به خاطر این که هواپیما نمیتوانست پارک کند، سر میرود شروع کرد به جوک گفتن! در پرواز برگشت هم آن یکی دیگر به مناسبت حلول سال نو فلوت زد و بعد هم به مسافران گفت که آن یکی مهماندار این کریسمسی نامزد کرده است!
این هم کَلَکی است برای تبلیغات از نوع پسامدرن.
این هم کَلَکی است برای تبلیغات از نوع پسامدرن.
یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۳
چند روز پیش دکتر ظریفیان معاون دانشجویی وزارت علوم و دکتر اظهری رایزنِ علمی ایران در کانادا در جلسهی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو با دانشجویان گفتوگو کردند. جلسه خیلی بهتر از آن چه فکر میکردم برگزار شد و خوشبختانه از انصار ِ نوع کانادایی هم خبری نبود. جلسه و پرسش و پاسخ بیشتر در مورد اوضاع دانشگاهها در ایران، ارتباط علمی بین ایران و کشورهای دیگر و مسایلی از این قبیل بود.
دکتر اظهری میگفت در ساختار قبلی وزارتخانه یک سِمتی وجود داشت به اسم سرپرست دانشجویان بورسیه. میگفت خودِ اسم هم کلی کجسلیقگی است. یعنی این که دانشجویان نیاز به سرپرست دارند. حالا همین سرپرست هم وظیفهاش فقط رسیدگی به کار دانشجویان بورسیهای بود. در ساختار جدید این سِمت سرپرست را برداشتهاند و به جایش سِمت جدیدی تعریف کردهاند به اسم رایزن علمی. وظایف این رایزن علمی هم بسیار گستردهتر و در ارتباط با همهی دانشجویان ایرانی خارج از کشور است. اگر اشتباه نکنم دکتر ظریفیان میگفت که در دوسال گذشته حدود ۵۰۰ نفر از دانشجویان بورسیه به ایران بازگشتهاند در حالیکه در همین مدت دو برابر ِ آن یعنی حدود ۱۰۰۰ نفر از دانشجویان غیربورسیه بازگشتهاند و به هیات علمی دانشگاهها پیوستهاند. کلا نگاه وزارت علوم به مسالهی اعزام تغییر کرده است. دیگر دو سال است که وزارتخانه امتحان اعزام را برداشته است و سعی می کند دورههای شش ماهه یا یک ساله را بیشتر کند. سعی می کنند با دانشگاههای خارجی دورهی مشترک برگزار کنند و یا کاری کنند که مثلا دانشجویان در ایران از مشاورهی استادهای خارج از ایران بهرهمند شوند.
دکتر اظهری میگفت در ساختار قبلی وزارتخانه یک سِمتی وجود داشت به اسم سرپرست دانشجویان بورسیه. میگفت خودِ اسم هم کلی کجسلیقگی است. یعنی این که دانشجویان نیاز به سرپرست دارند. حالا همین سرپرست هم وظیفهاش فقط رسیدگی به کار دانشجویان بورسیهای بود. در ساختار جدید این سِمت سرپرست را برداشتهاند و به جایش سِمت جدیدی تعریف کردهاند به اسم رایزن علمی. وظایف این رایزن علمی هم بسیار گستردهتر و در ارتباط با همهی دانشجویان ایرانی خارج از کشور است. اگر اشتباه نکنم دکتر ظریفیان میگفت که در دوسال گذشته حدود ۵۰۰ نفر از دانشجویان بورسیه به ایران بازگشتهاند در حالیکه در همین مدت دو برابر ِ آن یعنی حدود ۱۰۰۰ نفر از دانشجویان غیربورسیه بازگشتهاند و به هیات علمی دانشگاهها پیوستهاند. کلا نگاه وزارت علوم به مسالهی اعزام تغییر کرده است. دیگر دو سال است که وزارتخانه امتحان اعزام را برداشته است و سعی می کند دورههای شش ماهه یا یک ساله را بیشتر کند. سعی می کنند با دانشگاههای خارجی دورهی مشترک برگزار کنند و یا کاری کنند که مثلا دانشجویان در ایران از مشاورهی استادهای خارج از ایران بهرهمند شوند.
سهشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳
سر ِ راهِ رفتن به خانه، گدایی هست که هر روز پیدایش میشود. میآید طرفم و میگوید که از مترو یا به قول اینجاییها سابوی جامانده است. ۲۵ سِنت میخواهد تا بلیتی بخرد، سوار قطار شود و به خانهاش برود.
این داستان را هر روز برایِ من و هر که از کنارش رد میشود تعریف میکند. این داستان نه فقط داستانِ او که داستانِ تکراریِ همهی گداهای اینجاست. برایشان مهم نیست که کسی باور نمیکند. گدا که به این چیزها نمیاندیشد، که اگر میاندیشید دیگر این حال و روز را نداشت.
حکایت، حکایتِ دادگستریِ ما و داستانِ توبهنامههاست. داستانِ تکراریِ همین گدایِ سر کوچه.
این داستان را هر روز برایِ من و هر که از کنارش رد میشود تعریف میکند. این داستان نه فقط داستانِ او که داستانِ تکراریِ همهی گداهای اینجاست. برایشان مهم نیست که کسی باور نمیکند. گدا که به این چیزها نمیاندیشد، که اگر میاندیشید دیگر این حال و روز را نداشت.
حکایت، حکایتِ دادگستریِ ما و داستانِ توبهنامههاست. داستانِ تکراریِ همین گدایِ سر کوچه.
یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۳
دیروز کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو یک جلسه گذاشته بود دربارهی فراخوان رفراندوم. آخر ِ جلسه یک طورهایی بیشتریها به این نتیجه رسیدیم که این فراخوان بیشتر یک فیل هوا کردن است. همه یک طوری نگاه میکنند ببینند این فیل تا کجاها بالا میرود.
یک نگاه خوشبینانه و در عین حال توطئهانگارانه هم این بود که ممکن است بین اصلاحطلبان و بانیان طرح یک ساخت و پاختی باشد. یعنی هدف این است که سطح تقاضای مردم را خیلی بالا نشان بدهند تا محافظهکاران به یک کم پایینترش مثلا انتخاباتِ آزاد راضی شوند. یک جور امتیازگیری. یادتان هست که سر ماجرای بحران هستهای ایران یک دفعه مجلس تصویب کرد که دولت باید غنیسازی اورانیوم را فورا شروع کند. یک طورهایی احتمالا این کِرمی بود که روحانی از طریق یک دو تا نمایندهی زرنگ در مجلس انداخته بود. بقیهی نمایندهها هم که قربانِ فهم و شعورشان بروم به خیال این که پوز آمریکا را دارند به خاک میمالند طرح را امضا میکنند. پسفردایش روحانی میرود به این اروپاییها میگوید بابا این نمایندههای ما این طوری هستند. اگر شما یک امتیاز چرب و نرم ندهید من نمیتوانم راضیشان کنم و بقیهی داستان. یک جور امتیازگیری.
یک نگاه خوشبینانه و در عین حال توطئهانگارانه هم این بود که ممکن است بین اصلاحطلبان و بانیان طرح یک ساخت و پاختی باشد. یعنی هدف این است که سطح تقاضای مردم را خیلی بالا نشان بدهند تا محافظهکاران به یک کم پایینترش مثلا انتخاباتِ آزاد راضی شوند. یک جور امتیازگیری. یادتان هست که سر ماجرای بحران هستهای ایران یک دفعه مجلس تصویب کرد که دولت باید غنیسازی اورانیوم را فورا شروع کند. یک طورهایی احتمالا این کِرمی بود که روحانی از طریق یک دو تا نمایندهی زرنگ در مجلس انداخته بود. بقیهی نمایندهها هم که قربانِ فهم و شعورشان بروم به خیال این که پوز آمریکا را دارند به خاک میمالند طرح را امضا میکنند. پسفردایش روحانی میرود به این اروپاییها میگوید بابا این نمایندههای ما این طوری هستند. اگر شما یک امتیاز چرب و نرم ندهید من نمیتوانم راضیشان کنم و بقیهی داستان. یک جور امتیازگیری.
شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۳
با کورش خیلی مخالفم! به نظر من خشونتِ رسانهای تنها مفهومی که میتواند داشته باشد این است که یک رسانه مانند تلویزیون و یا روزنامهی مچالهشده را برداری و بزنی در کَلّهی یک نفر دیگر. هر کار دیگری با این رسانه بکنی خشونت نمیشود. حتی اگر با آن نفرت را ترویج کنی. هر جا بخواهی مرز بگذاری که رسانه فلان حرف را نزند آزادی را محدود کردهای. کار خطرناکی است. پسفردا این مرز ممکن است هِی عقب و عقبتر برود تا جایی که دیگر زبانت را باز کنی بگویند امنیت ملی را تهدید کردهای.
خطر دیگرش وقتی است که با آن خشونت واقعی را توجیه کنی. حتی اگر هم فکر کنی نمیکنی، داری میکنی. ناخودآگاه میگویی نوش جانش. میخواست کتابش را آنطوری ننویسد. فیلمش را آنطوری نسازد. این جوری سنگ روی سنگ بند نمیشود.
خطر دیگرش وقتی است که با آن خشونت واقعی را توجیه کنی. حتی اگر هم فکر کنی نمیکنی، داری میکنی. ناخودآگاه میگویی نوش جانش. میخواست کتابش را آنطوری ننویسد. فیلمش را آنطوری نسازد. این جوری سنگ روی سنگ بند نمیشود.
چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۳
من از «عبور از خاتمی» به مفهومی که فکرش را میکنم خیلی خوشم میآید. یک بار برای همیشه از خاتمی عبور کنیم و به خودمان (یا هرجای دیگری) برسیم. نمیشود که از خاتمی عبور کرد و هِی گفت چرا خاتمی چنین میکند و چنان نمیکند. برادر ِ من، خواهر ِ من، ازش رد شدی. ولش کن دیگر.
سهشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳
اِی خاتمی ِ احمق
رایی که بهت دادم حرامت باشد. از همان اول هم میدانستم هیچ غلطی نمیتوانی بکنی. حیفِ وقتی که صرف کردم که بروم رای بدهم. فقط به این امید که تو کاری بکنی آن روز با بچهها کوه نرفتم و عوضش آمدم به تو رای دادم. ولی حالا فهمیدم که اشتباه بزرگی کردم. دفعهی بعد عمرا از کوه رفتنم بگذرم و بیایم رای دهم. یعنی شما اصلاحطلبها فکر کردید ما بیکاریم که هِی بیاییم رای بدهیم و بعد شما زانتیا بگیرید و بروید پولهای پتروپارس را بخورید.
خاتمی،
همهی این بدبختی که ما داریم به خاطر توست. خودِ خودِ تو. میفهمی چه میگویم. که البته مطمئن هستم نمیفهمی. مدتهاست که نمیفهمی. اصلا من چرا دارم به تو نامه مینویسم. اگر تو بیعرضهبازی در نمیآوردی الان ما شده بودیم یک کشور پیشرفته. ولی تو نگذاشتی. کاری کردی که همهی ما از کشور برویم. تو تمام سرمایههای این مملکت را سوزاندی. ما همه گول تو را خوردیم. شماها فقط حرف زدید. تو و کابینهات مملکت ما را به این وضعیت فجیع رساندید.
من دیگر رای نمیدهم. تا کِی باید بین بد و بدتر، یکی را انتخاب کنیم. مینشینم توی خانهام حشیش میکشم ولی رای نمیدهم تا تو رای نیاوری.
رایی که بهت دادم حرامت باشد. از همان اول هم میدانستم هیچ غلطی نمیتوانی بکنی. حیفِ وقتی که صرف کردم که بروم رای بدهم. فقط به این امید که تو کاری بکنی آن روز با بچهها کوه نرفتم و عوضش آمدم به تو رای دادم. ولی حالا فهمیدم که اشتباه بزرگی کردم. دفعهی بعد عمرا از کوه رفتنم بگذرم و بیایم رای دهم. یعنی شما اصلاحطلبها فکر کردید ما بیکاریم که هِی بیاییم رای بدهیم و بعد شما زانتیا بگیرید و بروید پولهای پتروپارس را بخورید.
خاتمی،
همهی این بدبختی که ما داریم به خاطر توست. خودِ خودِ تو. میفهمی چه میگویم. که البته مطمئن هستم نمیفهمی. مدتهاست که نمیفهمی. اصلا من چرا دارم به تو نامه مینویسم. اگر تو بیعرضهبازی در نمیآوردی الان ما شده بودیم یک کشور پیشرفته. ولی تو نگذاشتی. کاری کردی که همهی ما از کشور برویم. تو تمام سرمایههای این مملکت را سوزاندی. ما همه گول تو را خوردیم. شماها فقط حرف زدید. تو و کابینهات مملکت ما را به این وضعیت فجیع رساندید.
من دیگر رای نمیدهم. تا کِی باید بین بد و بدتر، یکی را انتخاب کنیم. مینشینم توی خانهام حشیش میکشم ولی رای نمیدهم تا تو رای نیاوری.
یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۳
همین الان کامییونیتی No to Karroubi را در orkut درست کردم. تو را خدا بروید عضو شوید. به بقیه هم بگویید بروند عضو شوند.
اگر حال و حوصله داشتم میرفتم در orkut یک کامیونیتی راه میانداختم به اسم No to Karroubi. یا یک petition درست میکردم به اسم «به کروبی رای نمیدهیم». یا یک لوگو درست میکردم برای وبلاگها با همین عنوان.
کار خیلی cheap ای است. ولی خب در این شرایط به نظر من خیلی هم ارزشمند است. گاهی آدم باید قِر کارِ باکلاس کردن را کنار بگذارد و از این کارها هم بکند.
راستی من این کار را اگر میکردم نه به این خاطر که کروبی رییسجهور بدردبخوری نمیشود. که شاید هم بشود. مشکل اینجاست که کروبی تحتِ هیچ شرایطی رای نمیآورد. کاندید شود فقط کار ِ معین را خراب میکند و انتخابات هم لوث میشود. همان حرفهای سوتیتر.
کار خیلی cheap ای است. ولی خب در این شرایط به نظر من خیلی هم ارزشمند است. گاهی آدم باید قِر کارِ باکلاس کردن را کنار بگذارد و از این کارها هم بکند.
راستی من این کار را اگر میکردم نه به این خاطر که کروبی رییسجهور بدردبخوری نمیشود. که شاید هم بشود. مشکل اینجاست که کروبی تحتِ هیچ شرایطی رای نمیآورد. کاندید شود فقط کار ِ معین را خراب میکند و انتخابات هم لوث میشود. همان حرفهای سوتیتر.
پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۳
سهشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۳
مشکل ِ مملکت بیشتر از قانونِ اساسی، آن فکر آدمهایی است که باعث میشود این فراخوانِ تغییر قانون اساسی منتشر شود.
اول این که در مملکتی که قانون اجرا نمیشود مهم نیست که قانون اساسی چه باشد. قوانین خیلی از کشورهای توسعهیافته و دموکراتیک به مراتب بدتر از قوانین ایران است ولی این بلاهایی که سر ما میآید سر آنها نمیآید. به مثالها نگاه کنید. وقتی هیچ دلیل قانونی برای بستن روزنامهها نباشد، قاضی به قانون اقدامات تامینی و امنیتی استناد میکند و با آن روزنامهها را میبندد.
دوم این که قانون اساسی ِ بد معلول است و نه علت. قبلا میگفتیم شاه بد است. شاه رفت جمهوری اسلامی آمد. همانقدر که مشکلاتمان با رفتن شاه و آمدن جمهوری اسلامی حل شد، مشکلاتمان با دور انداختن ِ این قانون اساسی و نوشتن ِ قانون اساسی جدید حل میشود.
سوم این که پیشنهاد بدونِ راهحل به مفت هم نمیارزد. فرض کنید من یک فراخوان بدهم برای بهتر شدن اوضاع. احتمالا خیلیها از گروههای سیاسی مختلف هم امضایش
میکنند، ولی چه فایده.
راستی این ۵۵ میلیونی که به اینترنت دسترسی ندارند تکلیفشان چیست؟ چطوری پشتیبانیشان را از حضرات اعلام کنند؟
اول این که در مملکتی که قانون اجرا نمیشود مهم نیست که قانون اساسی چه باشد. قوانین خیلی از کشورهای توسعهیافته و دموکراتیک به مراتب بدتر از قوانین ایران است ولی این بلاهایی که سر ما میآید سر آنها نمیآید. به مثالها نگاه کنید. وقتی هیچ دلیل قانونی برای بستن روزنامهها نباشد، قاضی به قانون اقدامات تامینی و امنیتی استناد میکند و با آن روزنامهها را میبندد.
دوم این که قانون اساسی ِ بد معلول است و نه علت. قبلا میگفتیم شاه بد است. شاه رفت جمهوری اسلامی آمد. همانقدر که مشکلاتمان با رفتن شاه و آمدن جمهوری اسلامی حل شد، مشکلاتمان با دور انداختن ِ این قانون اساسی و نوشتن ِ قانون اساسی جدید حل میشود.
سوم این که پیشنهاد بدونِ راهحل به مفت هم نمیارزد. فرض کنید من یک فراخوان بدهم برای بهتر شدن اوضاع. احتمالا خیلیها از گروههای سیاسی مختلف هم امضایش
میکنند، ولی چه فایده.
راستی این ۵۵ میلیونی که به اینترنت دسترسی ندارند تکلیفشان چیست؟ چطوری پشتیبانیشان را از حضرات اعلام کنند؟
جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۳
هفتهی پیش مصاحبهای بود در هفتهنامهی شهروند با دکتر سهیمی، استادِ ایرانی دانشگاه USC که استدلال کرده بود ایران به انرژی اتمی احتیاج دارد و گاز و نفت کفاف نمیدهد. به نظر همهی این حرفها اشکالشان این است که در هزینهها فقط هزینهی دیوار و بتن ِ نیروگاه را حساب میکنند. هیچکس هزینههای سیاسی و اجتماعی یک نیروگاه هستهای را برای ایران حساب نمیکند. اصلا همین که تمام ِ دستگاه دیپلماسی ِ کشور باید تمام وقتش را برای این کار بگذارد خدا تومان هزینه است. این که کشورهای دیگر شما را تهدید میکنند و ریسک سرمایهگذاری در کشورتان بالا میرود هم هزینه است. این که همهاش در روزنامههای دنیا دربارهی ایران بنویسند هزینه است.
میگویند در یکی دو سال آخر ِ رژیم شاه یک روز یک دفعه برق ِ تهران میرود. این متخصصانِ ایرانی هم هر کار میکنند برق نمیآید تا این که متوسل به خارجیها میشوند. حالا این دقیق همان زمانی است که شاه دارد نیروگاهِ بوشهر را میسازد و کلی نیروگاهِ اتمی ِ دیگر هم در ذهن دارد. یک دو سال بعد هم که انقلاب میشود.
میگویند در یکی دو سال آخر ِ رژیم شاه یک روز یک دفعه برق ِ تهران میرود. این متخصصانِ ایرانی هم هر کار میکنند برق نمیآید تا این که متوسل به خارجیها میشوند. حالا این دقیق همان زمانی است که شاه دارد نیروگاهِ بوشهر را میسازد و کلی نیروگاهِ اتمی ِ دیگر هم در ذهن دارد. یک دو سال بعد هم که انقلاب میشود.
سهشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۳
دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۳
این ماجرای اطلس نشنال جیوگرافیک هم نمونهای است از ترکیب افراطیگری و نژادپرستی ایرانی. این که آدم بینید تعداد امضاها همینطور بیشتر میشود و آدمهای بیشتری ایمیل را برای بقیه میفرستند هیجانانگیز میشود و به موج میپیوندد بدون این که اندکی بیشتر به موضوع بیندیشد. به نظر من هم به کار بردن کلمهی خلیج عرب در پرانتز برای اطلس به لحاظ حرفهای کار درستی است و هم به کار بردن کلمهی اشغال و بقیهی ماجرا.
ما هم که فعلا تمام انرژی و وقتمان را گذاشتهایم که مبادا این غرور ملیمان خدشهدار شود. فقط یک نفر لطفا حساب کند با این غرور ملی شکم چند نفر را میشود سیر کرد!
حرفهای بیشترم را در این مقاله در FreeThoughts زدهام.
ما هم که فعلا تمام انرژی و وقتمان را گذاشتهایم که مبادا این غرور ملیمان خدشهدار شود. فقط یک نفر لطفا حساب کند با این غرور ملی شکم چند نفر را میشود سیر کرد!
حرفهای بیشترم را در این مقاله در FreeThoughts زدهام.
امشب هم قرعه خورد به سخنرانی نوام چامسکی. من کلا از هیچکدام از متفکرانِ چپ اصلا خوشم نمیآید، بویژه طرفدارانشان که به نظر من آخر ِ بیسوادند. برگزارکننده آمده از فلانی تشکر میکند که توزیع بلیت برنامه را به عهده گرفته تا به Ticketmaster ، شرکتی که معمولا برای این کارهاست، پول نرسد. چون لابد مثلا corporation است! این بیسواد اگر دو تا کتابِ اقتصاد خوانده بود میفهمید این که مسوولان برگزار کننده بیفتند تو خیابان، بلیت فروشی که مثلا فلان شرکت سود نکند چیزی جز حماقت از نوع چپیاش نیست!
از سخنرانی چامسکی خیلی خوشم نیامد. یک سری بد و بیراه به آمریکا گفت و چند تا تکهی بامزه. ولی هم خیلی خوب حرف میزد و هم فوقالعاده باهوش و زیرک مینمود، بویژه جواب دادنش به سوالها. خلاصه، این که سالن ِ چند هزار نفری دانشگاه با تقریب خوبی پر بود بیحکمت نبود.
سوالهای مردم هم یکی از یکی مزخرفتر. یکی میگوید شما که از رسانهها انتقاد میکنید خودتان نمیخواهید روزنامه منتشر کنید! آن یکی دیگر از چامسکی میخواهد یک راهحل کاملا عملی بدهد برای مردم حاضر درسالن برای مقابله با وضعیت اسفبار کنونی جهان و از این چرندیات!
شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۳
دیروز رفته بودم کنفرانس بیست و پنجمین سالگرد گروگانگیری. گری سیک، از مشاوران کاخ سفید در ماجرای گروگانگیری، در سخنرانیاش یک حرف خیلی باحال زد. گفت ما آمریکاییها یکبار در سال ۵۳ دولت ایران را سرنگون کردیم، ایرانیها هم یک بار در سال ۷۹. خلاصه آن به این در. دیگر از هم طلبی نداریم. بهتر است دیگر هِی این ماجراها را به رخ هم نکشیم.
پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۳
دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۳
یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۳
یک چند روزی است از در و دیوار ایمیل میآید که مجلهی نشنال جیوگرافیک به خلیج فارس گفته خلیج عربی و ما باید به آنها اعتراض کنیم. به خودم میگویم مگر این حس ِ عربستیزیِ ما ایرانیها یک خرده تحریک شود تا اندکی کار ِ جمعی بکنیم. وگرنه اگر قرار بر یک کار گروهی مثلا برای راه انداختن ِ یک NGO یا یک همکاریِ علمی و یا حتی یک بازیِ فوتبال باشد از ما که هیچ کاری بر نمیآید.
داشتم فکر میکردم شاید یک علت مقاومتِ ما ایرانیها در برابر حملهی عراق هم ربطی داشته باشد به عرب بودن عراقیها. یعنی دیگر خفتِ زیر ِ تسلطِ اعراب بودن را هیچ جوری نمیتوانیم تحمل کنیم. اگر ترکها حمله کرده بودند احتمالا همان اول کشور را دودستی داده بودیم بهشان. بهویژه که دارند عضو اتحادیهی اروپا هم میشوند!
داشتم فکر میکردم شاید یک علت مقاومتِ ما ایرانیها در برابر حملهی عراق هم ربطی داشته باشد به عرب بودن عراقیها. یعنی دیگر خفتِ زیر ِ تسلطِ اعراب بودن را هیچ جوری نمیتوانیم تحمل کنیم. اگر ترکها حمله کرده بودند احتمالا همان اول کشور را دودستی داده بودیم بهشان. بهویژه که دارند عضو اتحادیهی اروپا هم میشوند!
پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۳
سهشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۳
شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۳
۱۳ آبان شده یک خاطره بگویم. رمضانِ چهار سالِ پیش بود. آن موقعی بود که هر جا هر مراسمی بود شرکت میکردم. در یک مسجدی در تورنتو که مال عربها بود یک روز شنبه از صبح تا افطار برنامه داشتند. کلی سخنرانی و کارهای مختلف دیگر تا موقع اذان که به ملت افطاری دادند.
من هم رفته بودم. جمعیت خیلی زیاد بود. احتمالا، تنها ایرانی و تنها شیعهیِ آنجا بودم. طوری که موقع نماز خواندن ترجیح دادم دستبسته نماز بخوانم. یک سخنران بود که در مورد جوانان و این که خیلی کارها میتوانند بکنند و از این حرفهای معمولی صحبت میکرد. یک دفعه نمیدانم چه شد اشاره کرد به ۱۳ آبان. گفت جوانهای ایرانی، ۲۰ سال پیش اراده کردند و توانستند کلی برای آمریکا دردسر ایجاد کنند تا این که کارتر در انتخابات شکست خورد!
در آن جمع، تک و تنها کلی خلاصه حال کردم یکی از ایرانیها تعریف کرد. حتی اگر برای چیزی باشد که نباید میکرد.
من هم رفته بودم. جمعیت خیلی زیاد بود. احتمالا، تنها ایرانی و تنها شیعهیِ آنجا بودم. طوری که موقع نماز خواندن ترجیح دادم دستبسته نماز بخوانم. یک سخنران بود که در مورد جوانان و این که خیلی کارها میتوانند بکنند و از این حرفهای معمولی صحبت میکرد. یک دفعه نمیدانم چه شد اشاره کرد به ۱۳ آبان. گفت جوانهای ایرانی، ۲۰ سال پیش اراده کردند و توانستند کلی برای آمریکا دردسر ایجاد کنند تا این که کارتر در انتخابات شکست خورد!
در آن جمع، تک و تنها کلی خلاصه حال کردم یکی از ایرانیها تعریف کرد. حتی اگر برای چیزی باشد که نباید میکرد.
پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۳
چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۳
چند روز پیش سومین سالگرد این وبلاگ و اولین سالگرد قاصدک بود. این شبهای احیا برای پایندگیشان دعا کنید.
قاصدک شمارهی جدید را حتما مطالعه بفرمایید. یک مقاله در آن نوشتم که تعداد دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو را به ۸۰۰ نفر تخمین زدهام. تا حالا کسی را ندیدم که با تخمینی که زدهام موافق باشد. همه میگویند باید بیشتر باشد. به نظر من ایرانیها یک مرضی دارند به اسم «خود زیاد تحویل گیری» که من سعی میکنم با آمار و اعداد نشان بدهم غلط است.
قاصدک شمارهی جدید را حتما مطالعه بفرمایید. یک مقاله در آن نوشتم که تعداد دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو را به ۸۰۰ نفر تخمین زدهام. تا حالا کسی را ندیدم که با تخمینی که زدهام موافق باشد. همه میگویند باید بیشتر باشد. به نظر من ایرانیها یک مرضی دارند به اسم «خود زیاد تحویل گیری» که من سعی میکنم با آمار و اعداد نشان بدهم غلط است.
یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۳
دکتر سریعالقلم یک چند وقت پیش آمده بود دانشگاه تورنتو و برای کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو سخنرانی کرد. خلاصهی کلامش همینی بود که حامد قدوسی عزیز در وبلاگ جدیدش - که انشاالله بر خلاف وبلاگ قبلیش پاینده باشد- دارد مینویسد. هیچ رابطهی معناداری بین رشد اقتصادی و دموکراسی وجود ندارد. یعنی این که این قدر هم که ما داریم گیر میدهیم به برقراری دموکراسی در ایران کار درستی نیست و لزوما برایمان رشد اقتصادی نمیآورد.
بندهی حقیر اکیدا مخالفم! دلیلم هم این است که کشورهای مختلف را به این راحتی نمیتوان مقایسه کرد. رشد اقتصادی و دموکراسی همراه با صد تا عامل دیگر به هم مربوطند. در کشوری مثل سریلانکا که دموکراسی دارد و رشد ندارد شاید کار از جای دیگر میلنگد. به هر حال نمیتوان ایران را با مالزی یا چه میدانم شیلی مقایسه کرد و گفت چون در این کشورها رشد اقتصادی بدون دموکراسی محقق شده پس در ایران هم میشود. ایران را باید با کشورهای مانند خودش مقایسه کرد. ایران را با عربستان و ترکیه و عراق و اینها مقایسه کنید که به هم شبیهتریم.
اگر قرار بود رشد اقتصادی در ایران بدون دموکراسی و هیچ مشکل دیگری میآمد خب دیگر شاه سقوط نمیکرد. همین هاشمی این بلا سرش نمیآمد. چرا به جای دور مانند شیلی میروید. همین تاریخ ایران خودمان را نگاه کنید و عاقبت آنهایی که فقط به فکر توسعهی اقتصادی بودهاند.
بندهی حقیر اکیدا مخالفم! دلیلم هم این است که کشورهای مختلف را به این راحتی نمیتوان مقایسه کرد. رشد اقتصادی و دموکراسی همراه با صد تا عامل دیگر به هم مربوطند. در کشوری مثل سریلانکا که دموکراسی دارد و رشد ندارد شاید کار از جای دیگر میلنگد. به هر حال نمیتوان ایران را با مالزی یا چه میدانم شیلی مقایسه کرد و گفت چون در این کشورها رشد اقتصادی بدون دموکراسی محقق شده پس در ایران هم میشود. ایران را باید با کشورهای مانند خودش مقایسه کرد. ایران را با عربستان و ترکیه و عراق و اینها مقایسه کنید که به هم شبیهتریم.
اگر قرار بود رشد اقتصادی در ایران بدون دموکراسی و هیچ مشکل دیگری میآمد خب دیگر شاه سقوط نمیکرد. همین هاشمی این بلا سرش نمیآمد. چرا به جای دور مانند شیلی میروید. همین تاریخ ایران خودمان را نگاه کنید و عاقبت آنهایی که فقط به فکر توسعهی اقتصادی بودهاند.
چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۳
کلاس ِ درس هر هفته چهارشنبهها از ۶ تا ۹ بعدازظهر است. استاد به کلاس میآید. رو به بچهها میکُند و میگوید:
- هفتهی دیگر امتحان دارید. دو ساعت بیشتر طول نمیکشد. ۷ بیایید تا ۹.
بچهها سروصدا میکنند. یک نفر بلند میگوید:
- استاد، نمیشود امتحان از ۶ تا ۸ باشد. ۹ خیلی دیر است.
استاد میگوید:
- نه، نمیشود بعضیها گفتهاند ۶ نمیتوانند.
یک نفر از بچهها از آخر ِ کلاس میگوید:
- استاد، من و چند نفر ِ دیگر هم از ۸ یک کلاس ِ دیگر داریم.
استاد میگوید:
- خب شما که یک کلاس ِ دیگر دارید که با کلاس ِ من تداخل دارد، بیخود این درس را گرفتهاید. امتحان، هفتهیِ بعد، ساعتِ ۷.
تورنتو، ۱۲رمضانِ ۱۴۲۵
- هفتهی دیگر امتحان دارید. دو ساعت بیشتر طول نمیکشد. ۷ بیایید تا ۹.
بچهها سروصدا میکنند. یک نفر بلند میگوید:
- استاد، نمیشود امتحان از ۶ تا ۸ باشد. ۹ خیلی دیر است.
استاد میگوید:
- نه، نمیشود بعضیها گفتهاند ۶ نمیتوانند.
یک نفر از بچهها از آخر ِ کلاس میگوید:
- استاد، من و چند نفر ِ دیگر هم از ۸ یک کلاس ِ دیگر داریم.
استاد میگوید:
- خب شما که یک کلاس ِ دیگر دارید که با کلاس ِ من تداخل دارد، بیخود این درس را گرفتهاید. امتحان، هفتهیِ بعد، ساعتِ ۷.
تورنتو، ۱۲رمضانِ ۱۴۲۵
سهشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳
قسمتِ بنده از ارکاتگردیِ امروز عضو شدن در گروهِ (کامیونیتی) « ما ایران میمانیم» بود. در تعریف گروه نوشته است :
This is a community for those who want to stay in iran
Not a shame on those who left it, but an emotion for those who wanna stay and make it better
Not a shame on those who left it, but an emotion for those who wanna stay and make it better
شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳
سالهایِ اولِ بعد از دوم خرداد، هر از چند یک بار این آمریکاییها میآمدند و میگفتند که از اصلاحطلبان یا مثلا فلان روزنامهها حمایت میکنند و بهانه به دست محافظهکاران میدادند که بگویند «دیدید ما گفتیم اینها همه آمریکاییاند!»
حالا این آقای روحانی -نمیدانم با چه انگیزهای- لطف کرده به جایِ اصلاحطلبان آمده و از آمریکاییها انتقام گرفته و از بوش در مقابل کِری حمایت کرده. بیچاره این سخنگویِ ستادِ تبلیغاتِ بوش هم مجبور شده خیلی سریع بگوید که ما حمایت ایران را لازم نداریم و یک جوری اعلام ِ برائت کند.
حالا این آقای روحانی -نمیدانم با چه انگیزهای- لطف کرده به جایِ اصلاحطلبان آمده و از آمریکاییها انتقام گرفته و از بوش در مقابل کِری حمایت کرده. بیچاره این سخنگویِ ستادِ تبلیغاتِ بوش هم مجبور شده خیلی سریع بگوید که ما حمایت ایران را لازم نداریم و یک جوری اعلام ِ برائت کند.
دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۳
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۳
سر ِ صبح که میشود و میخواهم از خانه بزنم بیرون، چند تا چیز هست که باید حواسم باشد بردارم. اولی کلید در ِ اتاقم است. بعد کلید در ِ آزمایشگاه. ساعتم هم باید به دستم باشد و کیف پولم هم در جیبم. این ها را همراهم بردارم دیگر غمی ندارم. از دوشنبهی این هفته یک چیز ِ دیگر هم اضافه شد که برداشتنش از بقیه واجبتر است. یک حلقهی سفیدرنگ.
سهشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۳
چند روز گذشته برای یک کنفرانسی دربارهی ایران به استنفورد رفته بودم. حدود ۳۰ نفر دانشجوی ایرانی از آمریکا و کانادا دور هم جمع شده بودیم و دربارهی مسایل ایران صحبت میکردیم. جالبترین بخش کنفرانس برایِ من حضور ایرانیانِ موفق سیلیکونولی در میانمان و صحبتهایشان بود. در این مواقع بود که با تمام وجود احساس ِ خواری و کوچکی میکردم! مهمترینش، امید کردستانی معاونِ مدیر (آخر ِ ترجمه!) گوگِل آمد و برایمان نیم ساعتی از خودش و تجربیاتش صحبت کرد. میگفت اگر از کسانی هستید که هر روز ساعت ۵ بعدازظهر به خانهیتان برمیگردید بدانید که به جایی نمیرسید. آخرش هم البته گفت که برای خودش یک شرطی گذاشته که همهی سفرهایش باید بین دوشنبه و جمعه باشد تا بتواند تعطیلات آخر هفته را پیش خانوادهاش باشد!
یکی از دوستان وبلاگنویس هم در آخر از امید کردستانی خواست اگر میشود گوگِل کاری کند بلاگاسپات یک طورهایی دینامیک شود که قابل فیلتر نباشد. قرار شد بهش ایمیل بزنیم ببیند چه کار میتواند بکند!
یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۳
دیروز نزدیک بود بر مسلمانیم خدشه وارد شود! با دوستانِ آزمایشگاهم دربارهی یک موضوعی حرف میزدیم که یک نفرشان گفت :
«If the mountain will not come to Mohammed, Mohammed will go to the mountain»
من تا به حال این اصطلاح را نشنیده بودم. پرسیدم یعنی چه که آنها گفتند «تو دیگر چه جور مسلمانی هستی!» همهی بچهها، هم دوستهای انگلیسیام و هم کاناداییام آن را شنیده بودند و من هم گفتم لابد چنین چیزی ترجمهی آیهای از قرآن است!
به لطف گوگل کاشف به عمل آمد که این اصطلاح برمیگردد به قرن ۱۷ میلادی و نوشتههای فرانسیس بیکن، فیلسوف انگلیسی. اگر چه برگرفته از داستانهای حضرت محمد است، ولی به هر حال اصطلاح ریشهاش انگلیسی است.
بعد هم که گفتم پس مشکل از مسلمانی ِ بنده نیست دوستانم گفتند «تو دیگر چه جور انگلیسیای هستی؟»
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳
«Yea Brothers! Thats the way it was» عنوانِ ایمیلی بود که چند روز پیش از یکی از گروههایی که در آن عضو هستم برایم آمد. ترجمهیِ فارسیش آشناتر است. «آری این چنین بود برادر». یک نفر متن ِ کامل ِ آن را به انگلیسی فرستاده بود.
آشناییِ ِ من با شریعتی با «آری این چنین بود برادر» آغاز شد. کلاس ِ چهارم ِ دبیرستان در نمایشگاهِ کتابِ تهران به انتشاراتِ قلم برخوردم و نوار این سخنرانی را خریدم. آن قدر به نوار گوش دادم که جمله جملهاش را حفظ شدم.
اگر تورنتو هستید، این شنبه دکتر ساجدنیا استادِ تانزانیایی الاصل ِ دانشگاهِ ویرجینیایِ آمریکا، که زمانی شاگرد شریعتی هم بوده، دربارهی او سخنرانی دارد.
آشناییِ ِ من با شریعتی با «آری این چنین بود برادر» آغاز شد. کلاس ِ چهارم ِ دبیرستان در نمایشگاهِ کتابِ تهران به انتشاراتِ قلم برخوردم و نوار این سخنرانی را خریدم. آن قدر به نوار گوش دادم که جمله جملهاش را حفظ شدم.
اگر تورنتو هستید، این شنبه دکتر ساجدنیا استادِ تانزانیایی الاصل ِ دانشگاهِ ویرجینیایِ آمریکا، که زمانی شاگرد شریعتی هم بوده، دربارهی او سخنرانی دارد.
یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۳
حضرات، اپسیلونی نمیفهمند. ما به خطا رفته بودیم اگر گمان میکردیم مشکل رذالتِ محافظهکاران است. مشکل حماقت است. خوشچهره -نمایندهی مجلسی که هم دکتر است، هم استاد دانشگاه و در واقع گل سر سبد نمایندگانِ این دوره- گفته که ایران بیاید برای تنبیه انگلستان، این کشور را تحریم اقتصادی کند! این یکی دیگر -روحانی- گفته است که تصمیم شورای حکام غیرقانونی است و ایران ملزم به اجرایش نیست.
تو ندانی فکر میکنی ایران ابرقدرتی است در دنیا و بقیهی کشورها چند تا فسقلی و جزقلی که همین الان است به برکتِ تصمیمگیریهای هوشمندانهی ایران از هم بپاشند.
تو ندانی فکر میکنی ایران ابرقدرتی است در دنیا و بقیهی کشورها چند تا فسقلی و جزقلی که همین الان است به برکتِ تصمیمگیریهای هوشمندانهی ایران از هم بپاشند.
شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۳
وقتی کسی از آزادی بیانِ دیگری دفاع میکند جزو بدیهیترین ِ بدیهیات است که لزوما با عقیدهاش موافق نیست. برای همین هم اگر قرار است ما روز دوشنبه نام وبلاگمان را به «امروز» تغییر دهیم باز هم جزو بدیهیترین ِ بدیهیات است که لزوما همنظر با سایتِ امروز نیستیم.
از آنجا که معمولا ذکر نکات بدیهی کار عبثی است، فکر میکنم وبلاگنویسانی که لازم دیدهاند این نکتهی بدیهی را پس از طرفداریشان از «امروز شدنِ وبلاگها» ذکر کنند خواستهاند مِنَتی هم بر سر ِ اصلاحطلبان بگذارند. غرض از این چند خط هم این تذکر دوستانه است که منت گذاشتن کار پسندیدهای نیست!
چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۳
این همه بازیگر و کارگردان هستند، برنمیدارند یک نامه بنویسند بگویند قوهی قضاییه غلط میکند به ما چیزی بگوید. (باز هم دمِ مجید مجیدی حزباللهی گرم). اگر نامه بنویسند که اماکن نمیآید یک دفعه صدنفر را بازداشت کند. بعد حالا هِی شما گلویتان را پاره کنید که چرا خاتمی ِ بیعرضه استعفا نمیدهد. این بیعرضهگی که از آسمان فقط نیفتاده تو خاتمی. این رییسجمهور برازندهی همین آدمهاست.
تنها راه برای عقب راندنِ محافظهکارها فشار ِ نیروهای اجتماعی است. آنهایی که میگویند «گور باباش» دیگر حق غُر زدن ندارند. همینطور آنهایی هم که میگفتند بگذارید همهچی یکدست شود. همینطور آنهایی که میخواستند اصلاحطلبان را ادب کنند. فعلا فکر کنم خودشان دارند ادب میشوند.
تنها راه برای عقب راندنِ محافظهکارها فشار ِ نیروهای اجتماعی است. آنهایی که میگویند «گور باباش» دیگر حق غُر زدن ندارند. همینطور آنهایی هم که میگفتند بگذارید همهچی یکدست شود. همینطور آنهایی که میخواستند اصلاحطلبان را ادب کنند. فعلا فکر کنم خودشان دارند ادب میشوند.
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳
این هم یک خاطره از شمسالواعظین به مناسبت اتفاقات اخیر
شمس تعریف میکرد از دیدارش با گنجی در یکی از مرخصیهایش از زندان. گنجی نقل میکند از مرتضوی که به او گفته است اگر حرفهایی که در مانیفیستِ جمهوریخواهی نوشته است را پس بگیرد او هم قول میدهد آزادش کند. شمس هم رو میکند به گنجی میگوید که مبادا گولِ مرتضوی را بخوری که این مردک یک رودهی راست هم در شکمش پیدا نمیشود.
حالا من نمیفهمم این مزروعی ِ پدر با کدام عقلی حرفهای ادارهی اماکن را باور میکند و پسرش را میبرد برای پارهای گفتوگوها و از همه بدتر به روزنامهها میگوید خبر را کار نکنند چرا که اماکنیها قول دادند سر ِ ۴۸ ساعت پسرش را آزاد کنند. اگر خود پدر گوشهی زندان بود میگفتم همان بهتر که آنجا بماند!
پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۳
چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۳
خواستم بگویم اگر قرار ِ بر شلوغ پلوغ کردن است بنده هم در خدمتم. بویژه که در این یک زمینهیِ ناقابل چندان هم بیتجربه نیستم و بوضوح تاثیر ِ مثبت این شلوغ پلوغ کردنها را هم دیدهام.
بسمالله!
بسمالله!
سهشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۳
جمعه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۳
این عکس را نگاه کنید. باشد که انتخابات دورهی آیندهی شوراها هم لَم بدهیم اندرونِ خانه زیر ِ کرسی!
راستی آقا از کدام حادثه صحبت میفرمایند؟
راستی آقا از کدام حادثه صحبت میفرمایند؟
این ماجرای بازار کسادی قاصدک را نوشتم یاد یک جلسهای افتادم که زرهی، سردبیر ِ شهروند برای بچههایِ کانونِ ایرانیانِ دانشگاهِ تورنتو سخنرانی میکرد که البته همان حرفها را در گفتوگو با قاصدک هم تکرار کرد. بحث بر سر ِ این بود که آیا میشود شهروند پولی شود و بدین ترتیب کیفیتِ خودش را هم بالا ببرد یا نه. زرهی میگفت مردم ِ تورنتو برای نشریهی فارسی با به طور کلی یک کالای فرهنگی پول نمیدهند. یعنی مردم حاضرند پنج دلار بدهند یک قهوه و کیک بخورند ولی یک دلار هم برای روزنامه نمیدهند. شاهدی هم که زرهی میآورد مال وقتی بود که در گذشته یکی از مغازههای ایرانی مجلهی «آدینه» آورده بود و یک دلار میفروخت و تنها ده-بیست نسخه فروش رفت.
جوابی که بچهها در آن جلسه دادند این بود که اصلا طرح این سوال غلط است که بپرسیم چرا مردم نشریهی ما را نمیخرند. باید بینیم چرا نشریهی ما را مردم نمیخرند. اگر نشریه فروش نمیرود مشکل از نشریه است و نه خواننده. خیلی راحت اگر مردم ۵ دلار میدهند قهوه و کیک میخورند و ۱ دلار نمیدهند برای نشریه چون لابد ارزش قهوه و کیک بیشتر از نشریه است.
خلاصه اشکال لابد از قاصدک است... . البته آنقدر هم که نوشتم ناامیدکننده نیست! یعنی اول ماه موقع ِ انتشار روزی ۵۰۰ -۶۰۰ تا بازدیدکننده داریم و روزهای عادی میرسد به ۲۰۰ تا.
جوابی که بچهها در آن جلسه دادند این بود که اصلا طرح این سوال غلط است که بپرسیم چرا مردم نشریهی ما را نمیخرند. باید بینیم چرا نشریهی ما را مردم نمیخرند. اگر نشریه فروش نمیرود مشکل از نشریه است و نه خواننده. خیلی راحت اگر مردم ۵ دلار میدهند قهوه و کیک میخورند و ۱ دلار نمیدهند برای نشریه چون لابد ارزش قهوه و کیک بیشتر از نشریه است.
خلاصه اشکال لابد از قاصدک است... . البته آنقدر هم که نوشتم ناامیدکننده نیست! یعنی اول ماه موقع ِ انتشار روزی ۵۰۰ -۶۰۰ تا بازدیدکننده داریم و روزهای عادی میرسد به ۲۰۰ تا.
چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۳
قاصدکِ ۱۱ و گذشتِ یک ماه دیگر از عمر نازنین.
امروز بر همگان پیوند دادن از اوجبِ واجبات است. یعنی خدا وکیلی ما ده نفریم کلی از وقتمان را سر ِ این مجله میگذاریم و آن وقت تعداد خوانندگانش دور و بر ِ ۲۰۰ تا در روز است. اگر کسی دلیل این بازار ِ کساد را میداند لطفا در این پایین مرقوم بفرماید.
امروز بر همگان پیوند دادن از اوجبِ واجبات است. یعنی خدا وکیلی ما ده نفریم کلی از وقتمان را سر ِ این مجله میگذاریم و آن وقت تعداد خوانندگانش دور و بر ِ ۲۰۰ تا در روز است. اگر کسی دلیل این بازار ِ کساد را میداند لطفا در این پایین مرقوم بفرماید.
سهشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۳
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳
پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۳
زمان هخامنشیان هم بود اخبار از طریق چاپارها زودتر منتقل میشد تا حالا که پنجشنبهی هفتهی پیش میگویند یک دختر ۱۶ ساله را در نکا اعدام کردهاند هنوز هیچکس خبر موثقی ندارد!
توضیح : خبر موثق یعنی این که از آخر طرف چند سالش بوده یا از لحاظ روانی چطور بوده و از این چیزها. کار ندارم که چقدر در کلیت ماجرا تاثیری میگذارد ولی دستکم به لحاظ خبری باید معلوم بشود که دقیقا چه اتفاقی افتاده.
توضیح : خبر موثق یعنی این که از آخر طرف چند سالش بوده یا از لحاظ روانی چطور بوده و از این چیزها. کار ندارم که چقدر در کلیت ماجرا تاثیری میگذارد ولی دستکم به لحاظ خبری باید معلوم بشود که دقیقا چه اتفاقی افتاده.
چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۳
در گذشته همیشه فکر میکردم عفو بینالملل یک سازمان خیلی حسابی با تشکیلات وسیع است و برای همین خیلی دوست داشتم برایشان کار کنم. یک مدتی هم جلسات واحد عفو بینالملل در همین دانشگاه تورنتو را رفتم ولی خب خیلی خوشم نیامد. یکی دو ماه پیش در مراسم بزرگداشت ۱۸ تیر در تورنتو یک نفر آمده بود که میگفت نمایندهی عفو بینالملل در کانادا یا شاید هم تورنتو است. وقتی یک کم با او حرف زدم تمام ابهت این سازمان برایم ریخت. یعنی آنقدر هم که فکر میکردم دم و دستگاه خاصی ندارد. در تمام تورنتو یک نفر بود که آن روز برادرش را هم آورده بود که پای میز بنشیند چون آدم دیگری نداشتند بیاید!
دوشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۳
این ماجرای جانم فدای رهبر ِ رضازاده را خواندم یاد دورانی افتادم که در المپیاد بودم. یکی دو هفته قبل از اعزام مسوول آن موقع ِ مرکز المپیاد همهی بچهها را به دفترش صدا کرد. خیلی مهربانانه به ما گفت از آنجا که مثلا قرار است ما الگوی جوانان ایرانی باشیم و از این حرفها، پس وقتی از روزنامهها و تلویزیون میآیند با ما مصاحبه کنند، یادمان نرود بگوییم که عامل اصلی موفقیتمان توکل به خدا بوده است.
از همه جالبتر پاویون فرودگاه بود. از تلویزیون طرف آمده بود مصاحبه کند. تازه از المپیاد جهانی برگشته بودیم. طرف خیلی طبیعی آمد گفت من چند دقیقه دیگر میآیم از شما عوامل موفقیتتان را میپرسم و شما هم میگویید توکل به خدا!
از همه جالبتر پاویون فرودگاه بود. از تلویزیون طرف آمده بود مصاحبه کند. تازه از المپیاد جهانی برگشته بودیم. طرف خیلی طبیعی آمد گفت من چند دقیقه دیگر میآیم از شما عوامل موفقیتتان را میپرسم و شما هم میگویید توکل به خدا!
خلاصه ابتذالی بود. تلویزیون میآمد مصاحبه و ما پنج نفر پشت سر هم میگفتیم :«اول توکل به خدا، بعد کمک والدین و دبیران و آخر هم پشتکار خودم.» نه این که مجبور بودیم بگوییم و مثلا اگر نمیگفتیم با ما کار خاصی میکردند ولی خب مُد! بود. یکی دو هفته گذشت و دیگر ماجرا حال به هم زن شده بود. تصمیم گرفتیم دیگر اصلا این سهگانه را نگوییم. یادم هست یکی دو باری نگفتیم این بنده خدا مسوول المپیاد یک کم ناراحت شد و وقتی یکیمان عهدشکنی کرد و سهگانه را گفت طرف کلی ذوق کرد و یک طوری به بقیه اشاره کرد که مثلا شما هم یاد بگیرید.
آن خبرنگار تلویزیون را بعدها در ماجرای کوی در تلویزیون دوباره دیدم. وقتی داشت با مردمی مصاحبه میکرد که دانشجویان را نکوهش میکردند.
آن خبرنگار تلویزیون را بعدها در ماجرای کوی در تلویزیون دوباره دیدم. وقتی داشت با مردمی مصاحبه میکرد که دانشجویان را نکوهش میکردند.
راستی هنوزم المپیادیها این سهگانه را میگویند؟
شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۳
این حرف را تا حالا خیلی گفتهام باز هم میگویم. ایرانیها سروته یک کرباسند، مذهبی و غیرمذهبی ندارد. در ایران مذهبیها برای غیرمذهبیها تعیین تکلیف میکردند اینجا که آمدهایم میبینیم غیرمذهبیها برای مذهبیها تعیین تکلیف میکنند.
نمونهاش برایم همین ماجرایِ دادگاههای اسلامی در کاناداست. میشود سر جزییاتِ این دادگاهها بحث کرد. ولی این جا بعضی با کلیت این دادگاهها مخالفند چون که میگویند قوانین ِ اسلام ظالمانه است. خُب، قربانتان بروم یک سری هم در ایران نشستهاند همین حرف را آن طرفی میزنند. میگویند شما فلان کار را بکنید فلان کار را نکنید چون آن خوب است آن بد است.
دو نفر عاقل و بالغ حق دارند اختلافِ بین خودشان را با مراجعه به هر دادگاهی که دلشان بخواهد رفع کنند به اَحَدالناسی هم ربط ندارد. این که ممکن است یک نفر تحت فشار خانواده و اطرافیان باشد جزییات ماجراست. به خاطر آن عده هم نمیتوان حق ِ بقیه را سلب کرد. آن مشکل فرهنگی راهحلهای خودش را دارد.
از لحاظ این دوستان ما هر زنی که به این دادگاهها برود یا جاهل است یا به زور رفته. پس ما کل این سیستم دادگاهها را برداریم که کسی از این کارها نکند. همین استدلال را بردارید ببینید چقدر در ایران جمهوری اسلامی از آن استفاده میکند. هر کسی به فلان کاندیدا رای داد اغفال شده است. پس ما خودمان طرف را ردِ صلاحیت میکنیم. آشنا نیست؟
اشتراک در:
پستها (Atom)
