جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۳

کانادا شش روز بعد از آغاز المپیک تازه دومین مدالش را بدست آورد. تاکنون کانادا یک برنز و یک نقره بدست آورده است که نتیجه بسیار ضعیفی است. اما نکته‌ی جالب این جاست که سروصدای ملت چندان هم بلند نیست و اگر هم اندکی بلند شده یکی دو روز است. برای کانادایی‌ها ورزش قهرمانی چندان مهم نیست. کانادایی‌ها یک زندگی آرام را ترجیح می‌دهند. ارزش‌های کانادایی بیشتر امنیت، بهداشت عمومی و رایگان و این چیزهاست.


دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳

اصلا و ابدا نمی‌خواهم بگویم که این جودوکار ایرانی کار خوبی کرد که با حریف اسراییلی بازی نکرد. ولی خودمانیم مگر همین آمریکا و شوروی نبودند که در دوران جنگ سرد المپیک‌های همدیگر را تحریم کردند. مگر همین آمریکا نبود که به ورزشکارهای ایرانی ویزا نمی‌داد. مگر همین ملت نبودند که کلی جیغ و داد کردند که چرا چین با این وضعیت حقوق بشر برای میزبانیِ المپیک انتخاب شده. مگر همین آمریکا نبود که ورزشکارانش را برای کشتی به ایران نفرستاد.

فقط می‌خواهم بگویم این حرف که «پیامِ ورزش دوستیِ ملت‌هاست» و این‌ چیز‌هایی که الان خیلی گفتنش مُد شده مالِ همان کلاس اِنشاست. ورزش و سیاست تفکیک‌ناپذیرند. اشکال ماجرا به نظر من در این جاست که ایران با این کاری که کرد آن پیامی که در نظر داشت را نه تنها اصلا به بقیه نرساند بلکه وارونش را هم رساند. چون مسوولانِ ایرانی هیچ شهودی ندارند که مردمِ دنیا در موردِ این جور مسایل چه طوری فکر می‌کنند.

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳

احتمالا فقط در ایران است که وقتی یک خبرگزاری یک اتاق را در یک شهری کرایه می‌کند و دو سه نفر را خبرنگار آن شهر تعیین می‌کند، مراسم افتتاحیه برگزار می‌شود و از استاندار و نماینده‌ی ولی‌فقیه پیام می‌دهند و ... .


به قول مسعود بهنود، برای خواندن آخرین مقاله‌ام این‌جا را کلیک کنید!

یک نکته‌ی جالب از سخنرانی دکتر باطنی در دانشگاه تورنتو


به نظر دکتر باطنی خط فارسی مشکلات فراوانی دارد. از مهمترین آن ننوشتن حروف صدادار بویژه‌ کسره‌ی اضافه است در حالی‌که در عمل این حروف خیلی مهم هستند. همین یکی از دلایل کندخوانی فارسی‌زبانان است چرا که باعث می‌شود آدم مجبور شود مدام متن را برگردد دوباره بخواند یا مثلا کلمه‌ی بعد را نگاه کند تا بداند که کسره‌ی اضافه را بخواند یا نه. مثلا جمله‌‌ی «اغلب مردم انگلیسی حرف می‌زنند.» بسته به این ‌که برای اغلب کسره بگذاریم یا به سکون بخوانیم دو معنای جداگانه می‌دهد و خواننده را دچار مشکل می‌کند. در انتها‌ی جلسه وقتی یک نفر از دکتر باطنی پرسید که نظر او با تغییر خط چیست او موافقت کرد. دکتر باطنی گفت که این که آیندگان خطی داشته باشند که بتوانند راحت بخوانند به مراتب مهم‌تر از این است که نگران از دست دادن نوشته‌های گذشته باشیم، چه این که این نوشته‌ها را می‌توان به خط جدید هم نوشت.


جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۳

امروز هوشنگ امیراحمدی در دانشگاه تورنتو سخنرانی داشت. دو تا از حرف‌های جالبی که زد از این قرار است.

۱) می‌گفت چند سال پیش در یک مراسمی در واشنگتن رضا پهلوی را می‌بیند. آن موقع زمانی بوده که ماجرای اختلاف رضا پهلوی و مسعود انصاری خیلی بالا گرفته بود. رضا پهلوی رو می‌کند به امیراحمدی و می‌گوید که این مسعود انصاری همه‌ی پول‌های ما را خورده است! امیراحمدی هم می‌گوید ای وای، خب پس حالا چه کار می‌کنید؟ رضا پهلوی هم جواب می‌دهد که مادرمان هستند!

۲) یک مطلب جالب دیگری که امیراحمدی زد این بود که دولت ایران سیاستش همواره این بوده که در روابط خارجی اولویت با کشورهای مسلمان باشد، بعد همسایه، بعد منطقه و دست آخر کشورهای دیگر. ولی در عمل روابط ایران با کشورهای دیگر از کشورهای همسایه بهتر بوده، از میان کشورهای همسایه هم با آن‌ها که مسلمان نبودند بهترین روابط را داشته. مثلا روابط ایران با روسیه و ارمنستان خیلی بهتر از عراق و افغانستان بوده است.

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

این لینکی که حسین به وبلاگ حمید خطیبی داده خودش به بهترین وجه نشان می‌دهد که مشکلِ مملکتِ ما فقط بی‌عقلیِ سنتی‌ها نیست.

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۳

اخبار علمی ایسنا مطالب خنده‌دار جالب زیاد می‌نویسد. وسط روز اگر خسته شدید بد نیست یک سری هم به آن بزنید تا کمی انرژی بگیرید. یک نفر برداشته چند تا از این سلول‌های خورشیدی را چسبانده به در مایکروویو، بعد ایسنا نوشته : «براي نخستين بار در جهان اجاق مایكروویو خورشيدی به همت یک مخترع ايرانی طراحی شد.» این نخستین بار در جهانش من را کشته!

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳

مدت‌ها بود کسی به اندازه‌ی راننده‌ی افغانی‌ای که دیروز سوار تاکسی‌اش شدیم از جمهوری اسلامی و بنیانگذارش دفاع نکرده بود. اهل قندهار بود و زمان جنگ پنج سالی را در ایران گذرانده بود. به قول خودش اول از افغانستان به کثیفستان (‌پاکستان)‌ رفته بود و بعد آمده بود به ایران. در اصفهان شده بود راننده‌ی تریلی و برای همین خیلی از جاهای ایران را سر زده بود. می‌گفت سالی یک ماه هم به جبهه بار می‌بُرد و برای این کار ۱۵ هزار تومان می‌گرفت. از زندگی‌اش در ایران خیلی راضی بود. بعد هم رفته بود جِرمنی و هلند و بعد آمریکا و دو سالی هم بود که در کاناداست. نگران بچه‌هایش بود که در کانادا کالچر را دارند از دست می‌دهند. می‌گفت این‌جایی‌ها که کالچر ندارند. صبح می‌روی سرِ کار و شب برمی‌گردی خانه و می‌خوابی و فردا هم دوباره همین کار از اول.
دغدغه‌اش استقلال بود. می‌گفت همه‌ی این‌ها که در افغانستان آمده‌اند سرکار آمریکایی‌اند. از خمینی تعریف می‌کرد که اگر مجبور کرد زن‌ها موهایشان را بپوشانند ولی خب لااقل ایرانی بود. می‌گفت زمان شاه گندم ایران از کانادا می‌آمد و خمینی که آمد گفت گندم و برنجمان را خودمان بکاریم. تعریف می‌کرد از این که به روستاها تراکتور می‌برد.
حیف نپرسیدم کانادا چه می‌کند؟

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳

تو فرم تمدید گذرنامه زیر یکی از قسمت‌ها نوشته :
یکی از والدین شما باید این قسمت را امضا کند. در صورتی‌ که حرام‌زاده هستید امضا کننده باید مادر باشد.

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۳

امروز بنده یک ساعتی در گوگل دنبال وب‌سایت سفارت انگلستان در کانادا می‌گشتم. وب‌سایت سفارت اکراین و لیبی را پیدا کردم ولی مال سفارت انگلیس پیدا نشد. سرانجام کشف کردم که ماجرا از این قرار است که اصلا انگلیسی‌ها در شأنشان نمی‌دانند در کانادا سفارت‌خانه داشته باشند چرا که اصلا کانادا کشور مستقلی از انگلیس نیست! انگلیس به جای سفارت در کانادا یک چیزی به اسم British High Commision دارد!

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۳

قاصدک شماره‌ی ۱۰ منتشر شد. بنده برای گزارش این شماره نشستم و تمام شماره‌های دو تا روزنامه‌ی اصلی کانادا را از سه هفته قبل تاکنون ورق (البته ورقِ الکترونیکی) زدم و مطالب مربوط به زهرا کاظمیِ آن را جدا کردم تا این گزارشی شد که می‌بینید. اگر یک جایی مثل وزارت امور خارجه‌ی ایران مایل باشد این گزارش بنده را که فکر کنم خیلی هم بدردشان بخورد خریداری کند، بنده با کمال میل پولش را می‌پذیرم. مخصوصا آقای آصفی این گزارش را باید حتما بخوانند تا بفهمند به جای این که به تیم فوتبال ایران تبریک بگویند بهتر است اندکی قبل از حرف زدن در مورد دادگاه زهرا کاظمی بیاندیشند تا این‌گونه سوژه‌ی سرمقاله‌های روزنامه‌های کانادا نشوند.


جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۳

هر کسی از پنجره‌ی خودش دنیا را می‌بیند. این هم‌اتاقیِ من دیشب گیر داده بود که چرا جان کری در سخنرانی‌اش گفته ما الان می‌توانیم یک کتاب‌خانه را در تراشه‌ای به اندازه‌ی بند انگشت جا دهیم. می‌گفت هر کتاب یک مگابایت، هر کتاب‌خانه یک میلیون کتاب، می‌شود هزار گیگابایت. اندازه‌ی مایکرودیسک‌های ۲۵۰ گیگابایتی IBM بیست سی سانتی‌متری هست.

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳

چند ماهی است شیرِ آب آشپزخانه‌یمان چکه می‌کند. دیگر دارم جنون می‌گیرم. هم‌اتاقی‌ام هم تنبل است و شیرِ را محکم نمی‌بندد. صدای دل‌خراش چکه آزارم می‌دهد. پریروز رفتم دفترِ خوابگاه که بگویم بیایند واشرِ شیرِ آبمان را عوض کنند. دنبال فرمِ کاغذی‌ای گشتم که باید پر می‌شد. نبود. تارا، از کارمندهای خوابگاه گفت که دیگر از فرم‌های کاغذی خبری نیست. از این به بعد باید فرم‌ها را الکترونیکی پر کرد. آدرس وب‌سایت را داد، با شناسه‌ی کاربری‌ام و کلمه‌ی رمز.

آمدم سرِ کار، جایی که کامپیوتر بود. فهمیدم که تارا کلمه‌ی رمزِ هم‌اتاقی‌ام را داده. یک ایمیل زدم که لطفا مال خودم را بدهید. فردایش جواب داد که کلمه‌ی رمز من بهمان است. نشستم پشت کامپیوتر و فرم را پر کردم. نوشتم شما را به خدا، این واشر شیر ما را عوض کنید. ماجرای یک ماه پیش را هم یادآوری کردم.

حدود یک ماه پیش، زمانِ فرم‌های کاغذی، یک بار به خوابگاه گفته بودم که شیرِ آب چکه می‌کند. طرف که برایِ تعمیر آمده بود یادداشت گذاشته بود: « شیرِ آب‌ِتان سالم است. فقط محکم ببندیدش.» از آن موقع حوصله نکرده بودم دوباره فرم پر کنم، تا پریروز.

امروز یک ایمیل گرفتم. نوشته بود به تقاضایم رسیدگی شده و برای این‌که از وضعیتِ آن آگاه شوم بروم به فلان وب‌سایت. رفتم و بعد از وارد کردن شناسه و رمز و کلی تقه‌زدن، رسیدم به جایی که نتیجه‌ی بررسی را نوشته بود. « رفتیم، شیر آبی چکه نمی‌کرد. از هم‌اتاقی‌تان پرسیدیم. گِله‌ای نداشت. لطفا اگر مشکلی بود خبرمان کنید.»

 
از تَمی پرسیدم می‌داند نزدیک‌ترین جایی که واشر می‌فروشد کجاست؟

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۳

مردهای ایرانی خیلی که بخواهند نشان دهند برای مشارکتِ زن در امورِ خانواده اهمیت قایلند، می‌دهند Greeting پیام‌گیرِ تلفنِ خانه‌یشان را خانم‌شان بگوید.

کسی معادل‌ِ فارسی برای Greeting سراغ دارد؟

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۳

به قول یکی از بچه‌ها « فارنهایت ۱۱/۹ » بازتولیدِ همان « برنامه‌ی تلویزیونیِ هویت » است که این بار یک نفر برای بوش ساخته است.

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۳

امیدوارم اتفاقات اخیر یک درسی باشد برای مردم که پس‌فردا اگر لازم شد بروند و در انتخابات ریاست‌جمهوری به امثال کروبی هم رای دهند. وگرنه باید مثل این دوست عزیزمان بگویند گورِ پدرِ مملکت با هفت جد و آبادش و هر چه زودتر از آن در روند.

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳

در این نمودار شاخص توسعه‌ی انسانی که سازمان ملل منتشر کرده برای فلسطین از عبارت «سرزمین‌های اشغالی فلسطین Occupied Palestinian Territories» استفاده شده است. (منبع : فایل Pdf با حجم بالا، بروید به صفحه‌ی ۱۵۴)



چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳

یک دوست آلمانی دارم همه‌اش به این که من دستِ راستیم، متَََلک می‌اندازد. با این همه جالب بود چند روز پیش وقتی با دلِ خونی از سبزهای آلمان می‌گفت. تعریف می‌کرد این حزب سبز، سوسیال‌ دموکرات‌ها را راضی کرده‌است که مثلا تا ۱۵ سال دیگر همه‌ی نیروگاه‌های هسته‌ای را تعطیل کنند. می‌گفت برای کشوری که در ۲۰ کیلومتریش لهستان و چک با کلی نیروگاه هسته‌ای و به مراتب ناایمن‌تر وجود دارد تعطیل کردن این نیروگا‌ه‌ها احمقانه‌ترین کاری است که می‌توان کرد به‌ویژه این که قرار است به جای آن‌ها نیروگاه فسیلی ساخته شود که آلودگی نوع خودش را دارد. می‌گفت این سبزها حتی با تاسیس نیروگاه‌های بادی هم مخالفند چرا که نیروگاه بادی جای زیادی می‌گیرد و اکوسیستم منطقه را به‌هم می‌زند.

خلاصه بنده از این که یک نفر اندکی بدوبیراه به این سبزها گفت بسی مسرور و شادمان گشتم.

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۳

رفیق، اگر منظورت از چند نوشته‌ی تازه‌ات منم، با صدای بلند بگو. توپخانه‌ی طرف ما هم آتشش به راه است.
اگر به خاطرت بیاید، اولین بار یک نوشته آغازگرِ دوستیمان شد. با همین نوشته‌ها هم می‌توان ادامه‌اش داد.

توضیحات : خیلی جدی نگیرید! یک‌کم خودم را زیادی تحویل گرفته بودم!

یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۳

ظهر پا می‌شوی می‌روی جشنواره‌ی خیابانی. همه در خیابان می‌رقصند در حالی که یک دسته دارد آواز می‌خواند. عصر هم می‌روی مراسم بزرگداشت ۱۸ تیر. سخنران‌ها که حرفشان تمام شد با یک شمع و یک پلاکارد می‌روی روبروی مجلس نمایندگان انتاریو و شروع می‌کنی با دوستانت گپ زدن. بعد از یکی دوساعت دوباره با بقیه می‌روی به ادامه‌ی جشنواره‌‌ی خیابانی و آخرین انرژیت را هم صرف رقصیدن می‌کنی. بعد هم یک شام اساسی در یک رستوران مشتی و شب نشینی در خانه‌ی رفقا به صرف پوکر.

مرده‌شور بزرگداشت ۱۸ تیر در تورنتو را ببرند. شاید هم مرده‌شور مراسم قبل و بعدش را.

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳

با این همه دانشگاهی که در هر دهاتی تاسیس شده، درصدِ نیرویِ کار که در ایران مدرکِ دیپلم و بالاتر دارند ۱۸٪ است. این عدد برای آمریکا ۸۴٪ است. (منبع : مجله‌ی رهیافت «PDF»)

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۳

این شب قبل از انتخابات یک کم از فضایل کشف نشده‌ی حزب NDP بگویم.

مناظره‌ی انتخابات رییس‌جمهوری دوره‌ی اول خاتمی اگر یادتان باشد یک‌جا صحبت از کمبود خانه برای زوج‌های جوان شد. این ری‌شهری درآمد گفت که کارشناسان ما حساب کرده‌اند دیدند ۵٪ بودجه‌ی دولت اسراف می‌شود. ما می‌آییم صرفه‌جویی می‌کنیم با پول این ۵٪ برای جوان‌ها خانه می‌سازیم. سوتی این حرف ری‌شهری آن‌قدر زیاد بود که ناطق در‌آمد به متلک گفت شما با این ۵٪ برای پیرها هم می‌توانید خانه بسازید!

داستان NDP هاست. برنامه‌ی NDP را بخوانید همه‌اش گفته ما این قدر پول می‌دهیم برای فلان جا، آن‌ قدر برای بهمان. بعد که بپرسی که پول که از سر درخت نمی‌آید، پولش را از کجا درمی‌آورید یکی از راه‌هایی که به شما می‌گویند روش رابین‌هودی مالیات ارث است. یعنی اگر شما خانه‌ای دارید که بالای یک میلیون دلار است و از طرفی احساس می‌کنید دارید به دیار باقی می‌روید باید قبل از مردن یا مطمئن شوید NDP سرکار نیست و یا این که بروید یک ۱۰۰ دلار به یک وکیلی، کسی بدهید که برایتان ماجرا را ماست مالی کند. خلاصه این ۳ میلیارد دلاری که NDP خیال می‌کرد از این راه می‌توان بدست آورد آن‌قدر پادرهواست که خود جک لیتون دو سه روز پیش آن را پس گرفت.

اگر هم می‌خواهید در مورد شاهکار سیاست‌های بهداشتی NDP بدانید این‌جا را از قول مهاجر بخوانید.
خلاصه‌ی کلام مگر این که هم‌جنس‌گرا باشید یا یک بچه در شکمتان داشته باشید که بخواهید بیندازیدش، هیچ دلیلی برای رای دادن به این NDP های رویایی وجود ندارد.

جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۳

یک چند نکته درباره‌ی نوشته‌ی قبلیم :
۱) طبق معمول من بیشتر از این‌که از راستی‌ها خوشم بیاید از چپی‌ها بدم می‌آید!
۲) مشکل اساسی چپ‌ها این است که در رویا زندگی می‌کنند. ادعا می‌کنند که همه‌ی خوبی‌ها را برای مردم می‌آورند. زمان عمل که می‌رسد گند می‌زنند.
۳) این حزب چپ NDP می‌گوید که مالیات مردم عادی را کم می‌کند. شهریه‌ی دانشگاه‌ها را کم می‌کند. بهداشت را عمومی نگاه می‌دارد و کلی پول هم برایش خرج می‌کند. به فکر محیط زیست هم که هست. خلاصه هزار تا کار خوب دیگر هم می‌کند. من نمی‌فهمم مردم کانادا بلانسبت خرند که تا حالا یک بار هم به چنین حزب نازنینی این فرصت را نداده‌اند که در سطح فدرال دولت تشکیل دهد؟؟
۴) آن‌هایی که می‌گویند برایان مرونی و مایک هریس رهبران حزب محافظه‌کار گند زدند اول بگویند که چرا هر دوی این افراد بیش از یک دوره انتخاب شدند؟ خب مردم مگر مرض داشتند دوباره به آن‌ها رای دادند؟ تازه چرا حضرات از به قدرت رسیدن حزب NDP در انتاریو و بریتیش‌کلمبیا چیزی نمی‌گویند؟ دولت NDP در انتاریو همان دوره‌ی اولش را هم نتوانست تمام کند! چنان دسته‌گلی به آب داد که تا بشریت زنده است NDP در انتاریو نمی‌تواند دوباره دولت تشکیل دهد. بروید بپرسید چرا سبزها در بریتیش‌کلمبیا این‌قدر طرفدار دارند. از بس NDP در آن‌جا بد عمل کرد که حالا همه‌ی طرفداران محیط زیست که به طور سنتی به NDP رای می‌دادند به سبزها رای‌ می‌دهند.
۵) برای آن‌ها که مناظره‌ی تلویزیونی رهبران احزاب را ندیدم دوست دارم بخشی از آن را تعریف کنم تا بر عمق معرفت و دانایی جک‌ لیتون رهبر حزب NDP آگاه شوید. بحث بهداشت و بیمارستان‌ها و این‌چیزها بود. هر حزبی از برنامه‌هایش می‌گفت. یک دفعه این لیتون پرید وسط ماجرا و گفت که NDP نه تنها به فکر بیمارستان‌ها و مساله‌ی درمان است بلکه به فکر پیشگیری هم هست. مثلا NDP بر خلاف محافظه‌کارها طرفدار پیوستن کانادا به پیمان کیوتو است. این بنده خدا لیتون فکر کرده بود که پیمان کیوتو در مورد آلودگی هواست! یک طورهایی آن موقع یاد مناظره‌های ایران و دری‌وری‌های ری‌شهری افتادم!
۶) تا موقعی که در قدرت نیستی و به‌خصوص می‌دانی که به قدرت هم نمی‌رسی، می‌توانی هر چه خواستی وعده و وعید بدهی و خالی ببندی. مالیات که ندارد! این استراتژی چپ‌هاست! همه‌جا به‌ویژه در کانادا!

* از لحن نوشته‌ی قبلی‌ام در مورد مهاجران و پناهندگان معذرت می‌خواهم!

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۳

ایرانیان گرامی که در کانادا زندگی می‌کنید، بنده‌ بر خلاف همه‌ی شما(۱و ۲و ۳) به دلایل زیر در انتخابات هفته‌ی بعد مجلس فدرال کانادا از حزب دست‌راستی محافظه‌کار حمایت می‌کنم و به شدت نگرانی عمیق خود را از حزب سوسیال دمکرات NDP اعلام می‌دارم.

۱) محافظه‌کاران مانند بنده طرفدار خصوصی‌سازی و کم کردن مالیات شرکت‌های بزرگ هستند. این کار به رشد و شکوفایی اقتصاد کانادا می‌انجامد.
۲) محافظه‌کاران مانند بنده طرفدار حمله‌ی آمریکا به عراق بودند. به نظر من این حمله در درازمدت به سود منافع ملی ایران خواهد بود.
۳) NDP به روابط کانادا با آمریکا بسیار غیرمسوولانه نگاه می‌کند. آن‌ها اصلا متوجه نیستند که بیش از ۸۰٪ تجارت کانادا با همسایه‌ی جنوبی‌شان است. NDP مخالف پیمان همکاری‌های موشکی با آمریکاست. می‌خواهد پیمان NAFTA را بررسی مجدد کند. با حمله‌های نظامی آمریکا مخالف است. این حزب اصلا متوجه نیست که این برخوردها در یک دنیای ایده‌آل شاید خوب باشد اما برای کانادایی که یک روز مرزش با آمریکا بسته شود کله‌پا می‌شود جز شعار نیست.
۴) جک لیتون رهبر NDP در مناظره‌ی تلویزیونی نشان داد که اصلا نمی‌داند پیمان کیوتو چیست! برای همین هم ادعای این حزب به طرفداری از محیط‌زیست و مطرح کردن پیمان کیوتو غیرمسوولانه است. هر گونه برنامه‌های زیست‌محیطی باید با در نظر گرفتن جوانب اقتصادی ماجرا باشد نکته‌ای که اصلا NDP به آن توجهی ندارد.
۵) بنده هم مانند محافظه‌کاران مخالف هجوم مهاجران به کانادا هستم. این که متخصصان کشورهای توسعه‌نیافته بیایند در کانادا در پیتزافروشی کار کنند اگر به معنای حمایت از مهاجران است بنده همان ترجیح می‌دهم که نژادپرست باشم. یا این که هر کس با مادرش قهر می‌کند می‌رود یک پاسپورت قلابی می‌خرد. تا کانادا می‌آید. بعد پاسپورتش را در توالت می‌اندازد و می‌گوید که در ایران شکنجه می‌شده است و غیره. اگر محافظه‌کاران سیاست‌های پناهندگی را می‌خواهند سخت‌تر کنند کار خیلی خوبی می‌کنند.
۶) نکته‌ی آخر این که بنده با سقط جنین و ازدواج رسمی هم‌جنس‌گرایان هم مخالفم.

با این تفاصیل خیلی طبیعی است که اگر می‌توانستم رای دهم به محافظه‌کارها رای می‌دادم. شما هم اگر می‌توانید رای دهید و از محافظه‌کارها بدتان می‌آید لااقل به لیبرال‌ها رای دهید. دوره‌ی چپ‌های خیالی سپری شده است.

دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۳

به سلامتی شما قلیان کشیدن که ممنوع شد. طرح مبارزه با بدحجابی هم که آغاز شده است. اتحادیه‌ی اروپا هم که کلی بیانیه‌‌ی شدید داده است. قایق‌های انگلیسی را هم که سپاه در خلیج‌فارس توقیف کرده است. قطر فسقلی هم که به قایق‌های ایرانی شلیک کرده است. تمام وبلاگ‌ها هم که فیلتر شده‌اند. ماها هم آن‌قدر غیرسیاسی شده‌ایم که اصلا متوجه همزمانی این همه اتفاق ناگوار نمی‌شویم.

امیدوارم آن‌هایی که خیال می‌کردند یک‌دست شدن حاکمیت به زیادتر شدن آزادی‌های اجتماعی و بهبود رابطه با آمریکا و غیره می‌انجامد تا الان از خواب بیدار شده باشند.

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳

فکر کنم گاهی باید این قاعده را که در وبلاگم خیلی مطالب شخصی ننویسم را بشکانم. عکسی که در پایین مشاهده می‌کنید مربوط به مهمانی خداحافظی یکی از دوست‌داشتنی‌ترین دوستانم است. هر جا که می‌رود دست حق به همراهش:)
Pouria.jpg










چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳

دیشب که تلویزیون نگاه می‌کردم با یک اصلی در قانون اساسی کانادا آشنا شدم به‌ نام Notwithstanding Clause. بر طبق این اصل دولت فدرال و یا ایالتی می‌تواند اگر دلش خواست قانون اساسی را در مواردی نقض کند! نمونه‌اش فرض کنید دیوان عالی کانادا بگوید که رسمیت ندادن به ازدواج هم‌جنس‌گرایان خلاف قانون اساسی است. از همین الان رهبر محافظه‌کار ایالت آلبرتا اعلام کرده که اگر چنین شود از Notwithstanding Clause استفاده می‌کند و خلاصه رای دیوان عالی و قانون اساسی کانادا کشک!

یک جورهایی مثل ولایت مطلقه‌ی فقیه خودمان است، حتی یک کم بدتر. باز خدا پدر و مادر شورای نگهبان را بیامرزد که وقتی با یک قانون مجلس مخالفت می‌کند یک دلیل و توجیه هر چند مسخره می‌آورد و می‌گوید که مصوبه‌ی مجلس خلاف قانون اساسی است. در کانادا اصلا دولت می‌تواند بگوید به درَک که قانون اساسی این‌ طوری گفته است.

نتیجه‌ی اخلاقی : بیخود خیال نکنید مشکل مملکت ما قانون اساسی آن است. قانون اساسی همین کشورهای مترقی هم یک گاف‌هایی دارد که نگو و نپرس. فرق کانادا و ایران در آن چیزی است که باعث شده از ابتدای تصویب قانون اساسی تاکنون در کانادا تنها یک بار از اصل Notwithstanding Clause استفاده شود.

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۳

یک چند وقتی است که دیگر سایت خبری گویا شمارنده ندارد. برای همین هم نمی‌توان سقوط دهشتناک تعداد بینندگان این سایت در ماه‌های اخیر را از نزدیک شاهد بود! از این‌که با آمدن وب‌سایت‌های خبری مختلف انحصار گویا شکسته شده است از صمیم قلب خوشحالم!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

می‌گویم این ریگان مگر قرار نبود در خلیج‌فارس دفن شود؟ پس چرا تابوتش را به کالیفرنیا دارند می‌برند؟

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳

٪۱۳ تشعشعات گازهای گلخانه‌ای در استرالیا مربوط به آروغ زدن گوسفندان است. (منبع : اکونومیست)

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۳

خوشم می‌آید خیلی‌ها، حالا که خطر زلزله رفع شده است می‌گویند زلزله را نمی‌شود پیش‌بینی کرد. سه روز پیش حضرات کجا بودند خدا می‌داند!

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۳

آخ که شما نمیدونید دیشب چقدر خوش گذشت. این تورنتو بهارش خیلی خوشگله. درختا شکوفه زده بودن. یک باد ملایمی هم میومد. ظهرش هم که رفتم پیش ام‌کلثوم یک خورش کرفسی پخت که اصلا نگو و نپرس. آدم انگشتاش را گاز میگرفت. بعدش هم که با بچه‌ها رفتیم سینما. یک فیلم دیدیم کلی ترسناک بود (از آن شکلک‌های ترسناک یاهو ). اصلا توصیه نمی‌کنم تنها برید. این رجب هم که کنار من نشسته بود هی جیغ میزد. این دربون سینما هم یک بار بهش تذکر داد ولی خب انگار نه انگار. خلاصه شب هم که برگشتم خونه و خوابیدم. این متکام رو من از آخر باید عوض کنم. خیلی کوچولوی همش از زیر کلم در میره.

راستی، رضاجون سالگرد نامزدیت مبارک (یکی از این شکلکهای خنده یاهو)

این مطلب را همین جوری نوشتم. اگر شما هم این‌ طوری می‌نویسید لطفا بهتان برنخورد. این روزها که همه‌اش صحبت از هویت فردی است با خودم گفتم یک بار هم ما آزمایش کنیم ببینیم چه می‌شود!

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

خیلی از کارهای معمولی که مردم در ایران می‌کنند دلایلش با دلایلی که مردم بقیه‌ی دنیا آن کارها را می‌کنند فرق دارد. مثلا اگر در همه‌ی دنیا مردم برای ورزش‌کردن به کوهنوردی می‌روند لااقل در تهران این‌گونه نیست چه این همه مردم که ورزشکار نیستند! یا مثلا اگر در همه‌جای دنیا مردم از ماشین برای وسیله‌ی رفت‌و‌آمد استفاده می‌کنند در ایران بعضی‌ها هم از ماشین ممکن است برای گشت‌زنی در خیابان‌ها استفاده کنند.

همین‌طور هم اگر در همه‌ی دنیا وبلاگ‌نوشتن چیزی بیش از یاداشت روزانه نوشتن نیست در ایران ممکن است این‌طور نباشد. در همه‌جا ممکن است گروه وبلاگ‌نویس‌ها مانند جمعیت ایمیل‌داران باشد ولی لااقل در ایران این‌گونه نیست. در ایران و یا در همین کانادا کلی قرار وبلاگی برگزار می‌شود. یک طوری آن‌هایی که وبلاگ‌ می‌نویسند یک‌سری علایق مشترک دارند که می‌تواند آن‌ها را کنار هم جمع کند. چون که در ایران کمتر این فرصت وجود داشته که یک نفر مطلبی بنویسد که بقیه بخوانند یا این که موضوعی را آزادانه در جمعی مطرح کند اکنون می‌بینیم که چقدر استقبال زیاد است و بر خلاف تصور خیلی‌ها که فکر می‌کردند تب وبلاگ‌نویسی بعد از اشباع شدن می‌خوابد این اتفاق نیفتاد.

خلاصه این را گفتم که بگویم بنده برخلاف نظر سلمان و خوابگرد و در موافقت با حسین با جشنواره‌ی وبلاگ‌ها کاملا موافقم. همین که یک فرصتی باشد که یک سری جوان دور هم جمع شوند کلی ارزشمند است.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳

خوشم می‌آید در این orkut همه‌ی رفیق رفقا left-liberal هستند اِلَا خودم که right-conservative اَم!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۳

۱- من که فیزیک خوانده‌ام (می‌خوانم!) معمولا سعی می‌کنم درباره‌ی آبخیزداری اظهارنظر نکنم. فکر می‌کنم یک نفر هم که تخصصش درباره‌ی مبارزه برای حقوق کودکان و زنان است لزومی ندارد حتما درباره‌ی مسایل عراق و فلسطین و بوسنی‌وهرزگویین اظهار نظر کند.

۲- یک نفر که فعالِ حقوق‌بشر موفقی است لزوما نظریه‌پرداز خوبی نیست و مثلا مطالبی که درباره‌ی نسبتِ اسلام و دموکراسی و این‌چیزها می‌گوید چندان به نظر جالب نخواهد آمد.

۳- وقتی آدم با وجود همه‌ی موفقیت‌هایی که کسب می‌کند همیشه خاکی بماند خیلی ارزشمند است. احساس می‌کنم این‌که یک نفر ناگهان این فرصت را پیدا کند که در تمام دانشگاه‌های مهم دنیا برود و سخنرانی کند در عین حال که فرصت خیلی خوبی است اما خطرناک هم هست. ناخودآگاه آدم فکر می‌کند که خیلی چیزهای مهمی می‌داند که خیلی‌ها نمی‌دانند.

۴- آن‌هایی که دیروز به میزگردی که در آن شیرین عبادی حضور داشت آمدند خوب می‌فهمند من چه می‌گویم. فقط کافی بود به لحن صحبت کردن و اشارات دست او توجه کرد. خیلی بعید می‌دانم که یک سال پیش هم او همین‌گونه صحبت می‌کرد.

شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۳

دیروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که این که خودم دکترا بگیرم خیلی مهم‌تر از این است که بروم دکترا گرفتن یک نفر دیگر را -حتی اگر آن یک نفر شیرین عبادی هم باشد- تماشا کنم.

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۳

محض اطلاع آقای بهنود، بیشتر از این‌که بی‌بی‌سی و نوری‌زاده و غیره به خاطر این مصاحبه از ایشان شاکی شوند، برای بنده‌ی حقیر دردسر درست شد آن هم وقتی ‌که یکی از همکاران بی‌مزه‌ی مادرم اسم بنده را پای مصاحبه دید و بقیه‌ی ماجرا !

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۳

خوشم می‌آید بعضی از این وزرا چقدر لات هستند. مصاحبه‌گر به وزیر راه می‌گوید که شرکت کاسپین هم فرودگاه امام نمی‌آید. وزیر جواب می‌دهد: «کاسپین که عددی نیست!»

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳

یکی دو ماه بعد از دوم خرداد ۷۶ بود. هنوز خاتمی رییس‌جمهوری را از هاشمی تحویل نگرفته بود. در همان زمان عزت‌الله ضرغامی که می‌دانست در دولت بعدی از او خبری نیست زودتر از معاونت سینمایی ارشاد استعفا داد. یادم هست روزنامه‌ی سلام یک یادداشتی داشت اگر اشتباه نکنم با عنوان «خداحافظ آقای ضرغامی». یعنی تمام این رای مردم در دوم خرداد دقیقا به این مفهوم است که دیگر جای شما نیست.

حالا که ضرغامی قرار است رییس صداوسیما شود گویا باید سلامی دوباره کنیم با آقای ضرغامی!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳

این هم یک روایت از سخنرانی هفته‌ی پیش خانم افخمی

در کابینه‌ی زمان شاه بحث می‌شود بر سر تغییر قانونی که زن‌ها را موظف می‌کند برای کار کردن از شوهرشان اجازه بگیرند. وزیر دادگستری در مخالفت می‌گوید که شاید یک زن برود یک کاری بکند که در شانیت مرد نباشد مثلا این که برود خواننده شود! از قضا همسر وزیر برنامه و بودجه که در کابینه بوده خواننده بوده! این خانم افخمی هم از فرصت استفاده می‌کند می‌گوید خب چه اشکالی دارد. خانم آقای مجیدی که خیلی هم محترم هستند خواننده هستند!

از آخر قانون این طوری می‌شود که هر کدام از طرفین اگر فکر کرد شغل دیگری با شانیتش سازگار نیست می‌تواند شکایت کند. افخمی می‌گفت همین‌که مردها پذیرفتند که اصلا زنها شانی هم دارند خودش خیلی مهم بود!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳

این را نوشتم که شرق روزنامه‌ی حرفه‌ای نیست یاد یکی از شماره‌ها‌ی مجله‌ی اکونومیست افتادم. آن شماره که مال حدود یک سال پیش بود مقاله‌ای داشت درباره‌ی توان موشکی کره‌ی شمالی. در مقاله نوشته بود که آمریکا در بُرد موشک‌های کره‌ی شمالی قرار می‌گیرد. بعد یک عکس داشت که آمده بود به مرکز کره‌ی شمالی و به شعاع برد موشک‌ یک دایره کشیده بود. خب طبیعی بود که این عکس نشان می‌داد که موشک‌های کره‌ی شمالی اصلا به آمریکا نمی‌رسد!

دو شماره بعد اکونومیست از این که متوجه کروی بودن زمین نشده بود عذرخواهی کرد.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳

این هم اثبات دیگری بر غیرحرفه‌ای بودن روزنامه‌ی شرق

شرق یک جوک اینترنتی را ترجمه می‌کند و به‌عنوان خبر انتشار می‌دهد. مطلبی درباره‌ی ضریب هوشی رییس‌جمهوران آمریکا.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۳

مهناز افخمی که دیروز از طرف کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو سخنرانی داشت، در دوران شاه وزیر امور زنان بوده است. ولی در معرفی‌اش نوشته‌بودند «وزیر دوران پیش از انقلاب اسلامی» و نه «وزیر دوران شاه یا پهلوی».

یک طورهایی هر چقدر هم، همه این روزها ادای افسوس خوردن برای رژیم شاه را درمی‌آورند اما در عمل خوب می‌دانند که آن زمان چه خبر بود. چنان‌چه سعی می‌کنند وزیر دوران شاه بودن خود را پنهان کنند.

پانوشت : فکر کنم بدیهی است همان‌طور که آن‌هایی که الان در جمهوری اسلامی مسوولیت دارند لزوما جنایت‌کار نیستند، آن‌ها که در زمان شاه کاره‌ای بودند هم لزوما آدم‌های بدی نیستند. بویژه از صحبت‌های سخنران هم معلوم بود که دغدغه‌اش همان مساله‌ی زنان بود. تمجیدهای گاه‌ و بی‌گاهش از رژیم شاه هم به خاطر کار کردنش در سیستم غیرقابل انتظار نبود.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳

یک بیماری هست به اسم مُلتونچق. وقتی کلی کار داری و حوصله نداری هیچ‌کدامشان را انجام بدهی، می‌نشینی و اتاقت را مرتب می‌کنی!

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۳

تحلیل‌هایی که معمولا ایرانیان داخل کشور از اوضاع سیاسی می‌دهند چون که خودشان در متن حوادث قرار دارند، به‌مراتب واقع‌بینانه‌تر از تحلیل‌های ایرانیان خارج کشور است. فکر می‌کنم در یک مرتبه بالاتر هم تحلیل‌های آن‌هایی که در داخل قدرت هستند (مثل بهزاد نبوی) از آن‌هایی که در بیرون قدرت هستند واقع‌بینانه‌تر است.

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۳

یک چند روز پیش این‌جا یک سخنرانی بود درباره‌ی مساله‌ی قومیت‌ها. سخنران که استاد دانشگاه تورنتو هم بود در صحبت‌هایش از «حق تعیین سرنوشت» برای قومیت‌ها دفاع می‌کرد. در پرسش و پاسخ یک نفر پرسید اگر بپذیریم که به لحاظ حقوقی یک قومیت حق دارد از یک کشور اعلام استقلال کند، آیا قبول می‌کنیم که بقیه‌ی یک کشور هم مثلا یک قومیت یا منطقه را که فقیر است اخراج کند؟

و همانا سخنران بکسوات کرد.

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۳

می‌گفت وقتی می‌خواستند ببرندش زندان، یک سری هم به خانه‌اش زدند. هر چی کاغذ و مدرک پیدا کردند برداشتند. حتی داشتند مانیتور کامپیوتر را هم برمی‌داشتند!!

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۳

در ایران چند باری رفتم تعلیم رانندگی.

دفعه‌ی اول بود. سوار ماشین شدم. بعد آمدم کمربندم را ببندم. مربی‌ام گفت :« این قرتی‌بازی‌ها دیگه چیه؟!»

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳

یکی از بچه‌های انجمن اسلامی تعربف می‌کرد از اردوی سالانه‌ی تحکیم که چند سال پیش در یکی از دانشگاه‌ها برگزار شد. آن موقع دانشگاه یک ماشین با راننده به این‌ها داده بود که در طول اردو با آن کارهایشان را انجام دهند.

می‌گفت سال بعد راننده‌ی ماشین را وقتی که در زندان ازش بازجویی می‌کردند دوباره می‌بیند.

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۳

در این‌جا کنفرانس‌های مهم معمولا یک هفته طول می‌کشد، از صبح اول هفته - دوشنبه - تا عصر جمعه. از همان ۸ صبح سخنرانی‌ها شروع می‌شود. قیافه‌ی دست‌اندرکاران کنفرانس را هم هیچ‌وقت نمی‌توان دید.

در ایران یک روز افتتاحیه است. اول امام‌جمعه‌ی شهر می‌آید درباره‌ی اهمیت علم در اسلام سخنرانی می‌کند. بعد فرماندار می‌آید از زیباییهای شهر تعربف می‌کند. آخرش هم رییس کنفرانس می‌آید از زحماتی که خود و دوستانش کشیده تشکر می‌کند. بعدش هم همه می‌روند ناهار چلوکباب برگ با کوبیده‌ی اضافه. بعد هم یک چند تا سمینار و اختتامیه ... .

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

بنده یک چند روزی است که ایرانم. یک چند روز دیگری هم می‌مانم. فعلا که همه‌اش از خانه‌ی این خاله به خانه‌ی آن یکی عمو رفته‌ام. اگر بخواهم درباره‌ی اینجا بنویسم همه‌اش خانوادگی می‌شود که بدرد نمی‌خورد. هفته‌ی بعد شاید یک گشت و گذاری بزنم و چیزهایی در این وبلاگ بنویسم.

فعلا بروید قاصدک را بخوانید که شماره‌ی ششمش هم منتشر شد.

جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۲

این روزها به سالگرد درگذشت نوربخش نزدیک می‌شویم.او برای من یکی از دوست‌داشتنی‌ترین مسوولان مملکتی بود. یک جورهایی تنها عضو باسواد کابینه بود. خدایش بیامرزاد.

شرق یک چند صفحه‌ای را به نوربخش اختصاص داده است. حتما بخوانید.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۲

این هم‌اتاقی چینی بنده دیروز از فضایل دیکتاتوری در چین صحبت می‌کرد. می‌گفت دلیل این که هندی‌ها نمی‌توانند مانند چینی‌ها رشد جمعیت‌شان را کنترل کنند این است که هر حزبی در هند که در برنامه‌هایش از کنترل جمعیت صحبت کند در انتخابات رای نمی‌آورد.

بد نیست این دوست بنده را مقام رهبری به‌عنوان مشاور استخدام کنند. مزیت این دوست بنده در این است که دست‌کم در نمی‌آید بگوید خدا این طوری گفته مردم غلط می‌کنند این طوری بگویند. خیلی قشنگ می‌گوید دموکراسی کار نمی‌کند.

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۲

یکی به داد این زبان فارسی بیچاره برسد. امروز در یک وبلاگی، یکی نوشته بود :«اینترنتِ من هم تمام شد.»!

شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۲

عضو حدود ۱۰ تا گروه یاهو هستم. آنهایی که مال بچه‌های تو ایران است هر روز یک مشت عکس گربه و این جور چیزها می‌فرستند. آنهایی که مال ایرانی‌های این‌جاست همه‌اش چامسکی و Counterpunch و این جور خزعبلات می‌فرستند. یک طور‌هایی فرق ایرانی‌های که در ایران زندگی می‌کنند و‌ آنهایی که در کانادا هستند از تیپ ایمیل‌ها معلوم است.

پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۲

با یکی از بچه‌ها بودم، صحبت از امیرفرشاد ابراهیمی شد. گفتم یک چند وقتی است دیگر پیدایش نیست. مثل این که هر چه داشت گفت و تمام شد. ماندنی نبود.

ما چقدر این‌ روزها به آدمهای ماندنی نیاز داریم.

چهارشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۲

مصاحبه با بهنود که چند وقت پیش صحبتش را کرده بودم قسمت اولش در این شماره‌ی قاصدک منتشر شده است. از دستش ندهید. مقاله‌ی «بهت انتخاباتی» هم که درباره‌ی واکنش ایرانیان تورنتو به نتایج انتخابات مجلس هفتم است هم کار خیلی جالبی است.

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۲

دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۲

این مطلب را یک چند وقت پیش در وبلاگ کاپیتان هادوک خواندم.

« اگر یکی داشت بهتون تجاوز می‌کرد اول سعی کنید باهش بجنگید. اگر نشد سعی کنید فرار کنید. اگر باز هم نشد سعی کنید لذت ببرید.»

حکایت ماست و محافظه‌کاران. شاید بد نباشد چند وقتی لذت ببریم.

یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۲

پریشب در یک مهمانی، یک عده در حال مستی، یک عده در حال رقصیدن، عده‌ای در کنجی نشسته و من برگ کاغذی در دست داشتم و از ملت امضا جمع می‌کردم. برای تحریم انتخابات. متن بیانیه یکی دو روز دیگر باید منتشر شود. با تمام التماسها توانستم از ۱۶ نفر امضا بگیرم و با حساب آن تعدادی که قبلا جمع کرده بودم فکر کنم شد ۳۶ تا.

همان موقعهایی که به ملت التماس می‌کردم که امضا کنند با خودم فکر می‌کردم که اگر ایران بودم باز هم شاید رای‌ می‌دادم. باز هم. اصلا من از همه آن شب مست‌تر بودم.


یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۲

دارم فکر می‌کنم انتخابات دو هفته‌ی دیگر برگزار شود و مثلا ۳۰٪ کل مردم شرکت کنند. بعد محافظه‌کاران احتمالا آن را به خستگی مردم از دعواهای سیاسی مجلس ششم ارتباط می‌دهند. مملکت به کل در اختیار حضرات قرار می‌گیرد و گل و بلبل می‌شود. آن وقت طرفداران تحریم به آندازه‌ی کافی وقت دارند هر روز خر ببرند و باقلی بار کنند.

به نظر من تنها راه این است که نمایندگان مجلس بودجه‌ی سال آینده را گروگان بگیرند.

شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۲

نگرانم. از این که این دو هفته در سکوت بگذرد و بعد هم که محافظه‌کاران مجلس را به دست بگیرند. نگرانم از این که یک مشارکت ۴۰، ۵۰ درصدی در کل ایران و ۱۵، ۲۰ درصدی در تهران بشود و بعد هم نکته‌ی خاصی اتفاق نیفتد.حکومت با مشروعیت یا بی‌مشروعیت هم‌چنان بر سر کار بماند و مشغول آزاررسانی به خلق خدا.

هیچ دلیل خاصی برای ننوشتن در مهمترین روزهای نوشتن ندارم جز این که دو سه روزی رفتم واترلو و از آن به بعد دست به نوشتنم نمی‌آید.

سه‌شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۲

این تشکیل کمیته‌ی چهار نفره خبر خیلی خوبی بود. تجربه‌ی این بیست و پنج‌ساله در ایران می‌گوید که معمولا هر کاری که برایش کمیته‌ی حل اختلاف تشکیل دادند به جایی نرسیده است. فکر می‌کنم باید از مقام معظم هم خیلی ممنون بود که هنوز مساله‌ی کنونی را معضل تشخیص نداده‌اند و ماجرا را با حکم حکومتی خودشان به گند نکشیده‌اند.

وقتش است کاری کرد کارستان.

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۲

یک طورهایی فکر می‌کنم که اصلاح‌طلبان مجلس با علم به این که شورای نگهبان حتما طرح سه‌فوریتی را رد می‌کند - که همین طور هم شد- این طرح را تصویب کردند. آنها سعی می‌کنند اختلافات را برجسته کنند تا در این زمان اعتماد از دست رفته‌یشان را به دست بیاورند.

طرح سه‌فوریتی می‌توانست خیلی بهتر از این‌ها باشد. امیدوارم شورای نگهبان ردش کند تا بعد بین مجلس و شورای نگهبان چند بار طرح بچرخد بدون این که به مجمع تشخیص برود.

وقت‌‌کُشی این روزها بیشتر به نفع اصلاح‌طلبان است تا محافظه‌کاران.

شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۲

یکی دو ماه پیش تاج‌زاده در دیدار با بچه‌های تحکیم به آنها گفت که از همین ابتدا انتخابات را تحریم نکنند. بلکه بیایند بر برگزاری یک انتخابات آزاد پافشاری کنند و اگر در نهایت چنین چیزی ممکن نشد آن وقت به صحبت از تحریم بپردازند. فکر می‌کنم درستی حرفهای آن روز تاج‌زاده این روزها ثابت شد. تاکید نمایندگان بر انتخابات آزاد و حالا درگیری کنونی آنان با شورای نگهبان و برگزاری تحصن این فرصت را فراهم کرده که یک اتفاق جدی بیفتد و شاید این بار یک قدمهای بلندی به جلو برداشته شود. این تحصن از یک سو باعث شده است که یک همبستگی بین همه‌ی مدیران دولتی و نمایندگان مجلس بوجود آید و بدین ترتیب اگر هم استعفایی قرار باشد انجام شود همه‌ جانبه خواهد بود. از طرف دیگر می‌شود امیدوار بود در روزهای آینده بخشی از اعتماد مردم هم بازگردد و آنها نیز به پشتیبانی تحصن بیایند.

فرق دفاع از انتخابات آزاد و تحریم همین جاست. وقتی شما از بِ بسم‌الله تحریم - فعال و غیرفعال فرقی نمی‌کنید - کنید تنها کاری که می‌توانید بکنید این است که در خانه‌یتان بنشینید و دعا کنید که رژیم سقوط کند و بدین ترتیب فرصتی هم برای بسیج نیروهای اجتماعی پیدا نمی‌کنید. برای همین هم فکر می‌کنم تحریم در شرایط کنونی یک حرکت انفعالی است. حال این که دفاع از انتخابات آزاد یک فعالیت مشخص و قدم به قدم سیاسی است که چون آرامتر و با قابلیت برنامه‌ریزی بیشتر صورت می‌پذیرد امکان موفقیتش هم به مراتب بیشتر است.

پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۲

سال ۷۸، بعد از توقیف روزنامه‌ی توس بود که جلایی‌پور و شمس برای یک جلسه‌ی پرسش و پاسخ به دانشگاه شریف آمده بودند. یکی از دانشجوها شروع کرد به انتقاد که چرا شما در روزنامه‌یتان از آدمی مثل کرباسچی که فقط به فکر پول و قدرت است حمایت کردید. جلایی‌پور هم در جواب گفت این که یک نفر دنبال این چیزهاست که امر بدی نیست. اصلا همه‌ی آدمها در زندگیشان به دنبال سه چیزند : قدرت، ثروت و منزلت.

این را گفتم به آنهایی که می‌گویند نمایندگان مجلس فقط به فکر پول و قدرت و این چیزها هستند. بله دقیقا همین‌طور است و خیلی هم خوب است که همین طور است. نمایندگان مجلس فقط به فکر خودشان هستند و به نظر من اتفاقا به همین دلیل هم مجبور می‌شوند تا قدم آخر بایستند چرا که اگر کوتاه بیایند دور بعد در مجلس رای نمی‌آورند. فکر می‌کنم محافظه‌کاران هم اگر یک کم به فکر خودشان بودند الان وضع مملکت ما خیلی بهتر از این می‌بود.

نمی‌دانم چرا مردم ما انتظار دارند سیاستمداران برای رضای خدا و خلق خدا کار کنند. هیچ جای دنیا این‌گونه نیست. شاید مشکل این‌جا باشد که در ایران آن ساز و کاری که باعث می‌شود به فکر منافع شخصی بودن خودبخود به رضای خلق خدا تبدیل شود وجود ندارد. چیزی که در بقیه‌ی کشورها وجود دارد.

به قول امید میلانی :« انفعال آغازِ فاشیسم است، کوشیدیم از انفعالِ حاکم خارج شویم »

اگر مایل بودید این بیانیه را امضا کنید.

سه‌شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲

این هم تحلیل اوضاع سیاسی ایران

۱) نمایندگان به خوبی می‌دانند که هر توافقی ( سازشی ) با محافظه‌کاران - حتی این که نامزدهای نهضت آزادی هم تایید شوند - به منزله‌ی خودکشی سیاسی است. سردی واکنش مردم به تحصن خود نشان می‌دهد که انتخابات در صورت برگزاری با تحریم مواجه می‌شود و در این حالت اصلاح‌طلبان بدون تردید انتخاب نمی‌شوند. یعنی حتی با پذیرش این امر که اصلاح‌طلبان فقط به فکر انتخاب شدن خودشان هستند - که به نظر من چندان غیر طبیعی هم نیست - باز هم احتمال سازش نمایندگان با شورای نگهبان منتفی است. از طرفی ظواهر امر نشان می‌دهد که شورای نگهبان اصلا قصد کوتاه آمدن ندارد. بیانیه‌ی مجمع روحانیون هم در همین راستاست.

۲) خاتمی دقیقا در حساس‌ترین زمان به سوییس می‌رود. یعنی خاتمی ترجیح می‌دهد در ماجرای کنونی دخالت چندانی نداشته باشد. بنابراین از چانه‌زنی‌ها هم چندان خبری نیست.

۳) خامنه‌ای و شاهرودی به بم می‌روند. یعنی این که این مسایل که می‌گذرد بیشتر دعوای سیاسی است و آنها به فکر مشکلات واقعی مردم هستند. خامنه‌ای هم به نظر می‌آید فعلا مایل نیست مداخله کند.

۴) آن چه بهمن‌آقا از تاج‌زاده شنیده را من هم دیشب شنیدم. در این هفته اتفاق خاصی نمی‌افتد. از اوایل هفته‌ی بعد، نمایندگان شروع به استعفا دادن می‌کنند و مجلس در زمان تصویب بودجه از رسمیت می‌افتد. دولت هم به ناچار از هم می‌پاشد و کشور در وضعیت غیرقابل پیش‌بینی قرار می‌گیرد. بعد هم فقط خدا می‌داند چه می‌شود.

و اما یک خواهش از کسانی که می‌گویند همه‌ی این ماجراها جنگ زرگری است. شما ۶ سال است دارید این حرف را می‌زنید، ما هم شنیدیم. این چند روز را لطفا دیگر حرف تکراری نزنید.

امشب رفته بودم به مهمانی خانه‌ی یکی از دوستان که به مناسبت حضور شمس الواعظین برپا شده بود. از صحبتهای امشب شمس تا آنجا که صاحبخانه به بنده لقب جاسوس محافل خصوصی ندهد سعی می‌کنم نقل کنم.

برای شمس دو روز پیش از دادگاه احضاریه آمده است. تحلیل شمس این بود که در شش ماه گذشته هیچ روزنامه‌نگاری بازداشت نشده است چرا که هزینه‌ی این کار برای محافظه‌کاران خیلی زیاد شده است. به همین دلیل آنها سعی می‌کنند به جای زندانی کردن روزنامه‌نگاران و سیاستمداران آنان را از کشور به نوعی اخراج کنند. برای این کار هم می‌گذارند طرف همین که به یک دلیلی از ایران خارج شد برایش احضاریه یا حکم بازداشت می‌فرستند تا طرف دیگر باز نگردد. نمونه‌های این کار را در مورد بهنود، نیک‌آهنگ کوثر و نوشابه امیری انجام داده‌اند. از لحاظ آنها همین که یک نفر از ایران خارج شود ارتباطش با محیط قطع می‌شود و تبدیل به یک مهره‌ی بی‌خاصیت می‌شود. برای همین شمس با خیال راحت می‌گفت برمی‌گردد چون می‌داند دستگیر نمی‌شود. گفت دو بار دیگر هم قبلا برایش احضاریه فرستاده‌اند و او اصلا تحویل نگرفته، اتفاقی هم نیفتاده است.

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۲

دیروز با چند تا از بچه‌ها رفتیم مصاحبه با مسعود بهنود. یک مصاحبه‌ی سه ساعت و نیمه در مورد خاطرات روزنامه‌نگاریش از ابتدا تا امروز. یک تا دو ساعت دیگر بیشتر وقت بود می‌شد کتابش کرد. هر وقت چاپ شد لینکش را می‌دهم. فعلا ابن یک جمله را داشته باشید. بهنود می‌گفت : « در خفقان‌ترین سالهای جمهوری‌ اسلامی یعنی دوران جنگ سانسور به آن اندازه‌ای که در دوران شاه سیستماتیک شده بود وجود نداشت. دو سال در آیندگان هر شب این مامور ساواک کنار ما می‌نشست و تیترهای روزنامه را به ما می‌گفت. »

یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۲

این هم سه خاطره‌ی شمس‌الواعظین از قاضی مرتضوی به نقل از جلسه‌ی دیشب:

۱) یک بار مرتضوی، جلایی‌پور را صدا می‌کند و به او می‌گوید که با این شمس‌ نگرد، چون آدم خوبی نیست. جلایی‌پور می‌پرسد چرا؟ مرتضوی می‌گوید ما از شمس ریمیل پیدا کرده‌ایم. بعد جلایی‌پور می‌گوید که آقای مرتضوی این حرفها چیست می‌زنید. ریمیل که مال لوازم آرایش خانمهاست. چه ربطی به شمس دارد. بعد مرتضوی می‌گوید این ریمیل شمس آخه به کامپیوتر هم وصل می‌شود!

۲) در دادگاه روزنامه‌ی نشاط بوده که مرتضوی از شمس نظرش را در مورد قصاص می‌پرسد. جلایی‌پور داد و بیداد می‌کند که این سوالاتی که شما می‌پرسید همه تفتیش عقاید است و من الان می‌روم این را به همه‌ی روزنامه‌ها اعلام می‌کنم. یک کم بعد مرتضوی شمس را به ‌کناری می‌کشد و می‌گوید که آیا به نظر او سوالات تفتیش عقاید است؟ شمس هم می‌گوید بله، این سوالات شما عین انگیزاسیون است. مرتضوی هم بعد می‌گوید شاید انگیزاسیون باشد ولی تفتیش عقاید نیست!

۳) در دادگاه روزنامه‌ی نشاط بوده و شمس کلی سروصدا می‌کرده است. بعد مرتضوی به این بهانه که شمس می‌خواهد پیپ بکشد استراحت می‌دهد. بعد شمس را می‌برد اتاق بغل دادگاه و می‌گوید آقای شمس، تو بیا و بگو که تو شبی که مقاله‌ی قصاص چاپ شد در دفتر روزنامه نبودی و خبر نداشتی، آن وقت من هم تو را از زندان مرخص می‌کنم و همه‌ی ماجرا را یک طوری فیصله می‌دهم. شمس هم قبول می‌کند. بعد به دادگاه برمی‌گردند و مرتضوی می‌گوید که گویا آقای شمس یک سری توضیحاتی می‌خواهد بدهد. شمس هم می‌گوید که در استراحتی که بود آقای مرتضوی مرا به این اتاق کناری بردند و گفتند که بگویم آن شب در دفتر روزنامه نبودم تا مرا آزاد کنند. این را که شمس می‌گوید مرتضوی شروع می‌کند به داد و بیداد که تو دروغ می‌گویی. بعد هم شمس می‌گوید خب می‌شود بگویید چرا مرا در این مدت به اتاق کناری بردید؟ من و شما که با هم ارتباط ویژه‌ای نداریم که با همدیگر به یک اتاق برویم!

فعلا این جمله را از شمس‌الواعظین در سخنرانی امروزش در دانشگاه تورنتو داشته باشید تا بعد یک گزارش مفصل از ماجراهایی که پیش آمد تعریف کنم.

شمس می‌گفت :« مردم ایران در تحمل استبداد طولانی بسیار شکیبا هستند ولی همین که یک بارقه‌ی امیدی بوجود می‌آید بسیار عجول و ناشکیبا می‌شوند.»

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۲

سکوت و بی‌توجهی نسبت به تحصن، که این روزها همه جا را - از جمله وب‌لاگها - فرا گرفته است بسیار آزاردهنده است. آن موقعی که مردم اشتیاقی داشتند، اصلاح‌طلبان کاری نکردند و حال که اصلاح‌طلبان اشتیاق دارند این مردمند که بی‌تفاوتند.

شکی نیست که در میان متحصنین ممکن است کسانی باشند که ترجیح دهند همه چیز از طریق چانه‌زنی‌های پشت پرده حل شود. اما هستند نمایندگانی که این گونه هم نیستند. این دسته در برابر دسته‌ی دیگر نیاز به حمایت و پشت‌گرمی دارند. به نظر من متحصصین این یکی دو روز به برآورد اوضاع مشغولند تا تصمیم بعدی خود و وارد کردن تحصن به مرحله‌ی جدید را بگیرند. اگر سردی فضا همچنان این گونه ادامه پیدا کند این بار نیز اقتدارگرایان پیروز می‌شوند.

چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۲

متحصنین هنوز خود یک چیز را نمی‌دانند. این که خواسته‌ی مشخصشان چیست؟ به خوبی می‌دانند که اگر با تایید صلاحیت عده‌ای کوتاه بیایند آخرین فرصت را از دست داده‌اند و انتخابات بی‌تردید از سوی مردم به بدترین وضع ممکن تحریم می‌شود. نپذیرفتن نظر خاتمی برای توقف تحصن هم دقیقا در همین راستاست.

اما متحصنین نمی‌دانند سطح خواسته‌یشان را تا چه اندازه می‌توانند بالا بروند. اصلا عملی‌ترین خواسته‌ای که آنها می‌توانند مطرح کنند چیست؟ در حال حاضر، این خواسته بستگی به فشار نیروی اجتماعی دارد که در خارج از مجلس است. اگر متحصنین بدانند که مردم و گروههای اجتماعی از آنها حمایت جدی می‌کنند طبعا می‌توانند خواسته‌ی بالاتری را مطرح کنند. اما اگر از فشار افکار عمومی خبری نباشد، اقتدارگرایان هم به تحصن اعتنایی نمی‌کنند و این تحصن به تدریج فرسایشی می‌شود.

برای همین فکر می‌کنم باید با تمام توان از مجلس دفاع کرد. هر کاری که می‌شود باید کرد. از طومار نوشتن، تجمع و ... .

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲

خدا کند این اوضاع مملکت زودتر درست شود تا من یک کم بتوانم بنشینم سر درسم!

یکشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۲

بدترین اتفاقی که ممکن است بیفتد این است که خاتمی و کروبی بروند یک گپی با خامنه‌ای بزنند و بعد هم یک تعدادی از اصلاح‌طلبان تایید صلاحیت شوند.

یک بار هم که شده این اصلاح‌طلبان باید سعی کنند تا آخر ماجرا بروند. البته آخرش کجاست خودم هم نمی‌دانم!

شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۲

گاهی به خودم می‌گویم این اصلاح‌طلبان که وب‌سایت روزنامه‌یشان را نمی‌توانند سرپا نگه دارند همان بهتر که ردصلاحیت شوند.

زندگی کردن در کانادا برایم مثل غذا خوردن می‌ماند. خوردن اگر چه بسیار لذت‌بخش است اما تصور این که بخواهم بدون وقفه در تمام روز غذا بخورم حالم را بهم می‌زند.

پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۲

دز دو ساعت گذشته تلویزیون این‌جا دو بار ایران را به فیض رساند. اول مستند PBS را پخش کرد که بدون شک یکی از بدترین مستندهایی بود که می‌شد درباره‌ی ایران تهیه کرد. من نمی‌دانم این شبکه‌های خارجی مگر قبل از پخش یک فیلم مستند، نمی‌روند یک تحقیق مختصری بکنند که طرف پرت و پلا نساخته باشد.

بعد هم در اخبار CBC یک گزارش ۱۰ دقیقه‌ای در مورد مجاهدینی که در عراق هستند پخش کرد که در آن با خانواده‌ی آن دختری که اخیرا در فرانسه خودسوزی کرد کلی گفت‌وگو کرد. کسی نمی دانست بعد از دیدن این گزارش فکر می‌کرد مجاهدین چه آدمهای ماهی هستند. نمی‌دانم خود گزارشگر چطور به این راحتی از کنار این موضوع می‌گذشت که پایگاه این حضرات در عراق است و بعد مدام از رژیم دیکتاتوری آیت‌الله‌ها در ایران صحیت می‌کرد.

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲

دارم فکر می‌کنم به این که چند وقت دیگر مجبور می‌شوند اسم خیابان « انتفاضه » را هم تغییر دهند.

یکشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۲

یکشنبه‌ی هفته‌ی گذشته بعنوان نماینده‌ی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو به جلسه‌ی ستاد کمک به زلزله‌زدگان بم در تورنتو رفتم. دو تا از نماینده‌های مجلس فدرال کانادا هم آمده بودند و مثلا قرار بود از طریق رایزنی با آنها کاری کرد دولت کانادا کمک قابل توجه‌ای به ایران بکند. این ستاد در حقیقت مجموعه‌ی ۲۵ گروه ایرانی تورنتو بود که گردهم آمده بودند.

جلسه با صحبت انگلیسی سخنگوی ستاد شروع شد. او که از اعضای کانون هم بود از اقبال گروههای ایرانی و تلاش آنان صحبت کرد. بعد بلندگو را سپرد به دو نفر دیگر که هر دو به فارسی جلوی نمایندگان پارلمان شروع کردند به شعر خواندن و شعار دادن و از این کارها. در میان صحبتهای یکی از آنها جای یک نفر خالی بود که بعد از هر یک جمله داد بزند :‌ « تکبیر ». سخنرانی این دو که تمام شد یک نفر بلند شد و پرسید که نماینده‌ی کانون شهروندان ارشد انتاریو کیست که در جلسه‌ی قبل آمده است. گفت که رییس کانون این‌جاست و ما نماینده‌ای نفرستاده‌ایم.

خلاصه این نطفه‌ی آغاز مجموعه مشاجرات لفظی و حتی بدنی بود که تا دو ساعت بعد ادامه پیدا کرد و آبروی نداشته‌ی جامعه ایرانی تورنتو را در برابر دو نماینده‌ی مجلس کانادا از بین برد. یکی از نماینده‌ها چند بار به حالت تمنا به ایرانی‌های جلسه گفت که اگر کاری می‌خواهید بکنید Stay United. ولی خب شرمنده، فایده‌ی چندانی نداشت.

یک نفر پشت بلندگو به خانم فلانی مسوول رادیوی ایرانی‌ها در تورنتو گفت که چرا اعلامیه‌ی ستاد را این طوری در رادیو پخش کردی. بعد هم این خانم محترم قهر کرد و خواست از جلسه بیرون برود. بعد یک سری آدم هم دنبال این خانم هم راه افتادند که خانم مرگ ما این دفعه نرو بیرون. ما به تو بلندگو را می‌دهیم تو هم جواب بده. این خانم هم رفت گفت این ستاد کی هست و پولش کجا می‌رود و از کجا معلوم چهار روز دیگر از هم نپاشد و من با چه اطمینانی به شنونده‌هایم بگویم که بیایند به شما پول بدهند.

یک اشکال دیگر ماجرا هم این است که همیشه در این گونه جلسه‌ها یک چند نفر آدم خل (که در تورنتو براحتی پیدا می‌شوند) می‌آیند و براحتی تمام زحماتی که یک عده‌ی دیگر کشیده‌اند را به هدر می‌دهند.

جلسه به فجیعترین وضع ممکن به پایان رسید و یک بار دیگر به آنهایی که این روزها از بی‌برنامگی دولت در کمک به زلزله‌زدگان می‌نالند یادآوری کرد که این دولت عصاره‌ی فضایل همین ملت است.

شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۲

تازگی‌ها آدمهای مذهبی وقتی خودشان را می‌خواهند معرفی کنند به جای این‌که بگویند « من آدم مذهبی هستم. » مجبورند بگویند « من آدم غیرمذهبی نیستم. »

جمعه، دی ۱۲، ۱۳۸۲

شماره‌ی سوم قاصدک هم منتشر شد. مصاحبه‌ای که وعده‌اش را داده بودم در آنجا چاپ شده است. یک کم طولانی است ولی خب من خیلی از آن راضیم. گزارش فعالیتهای ایرانیان تورنتو در کمک به زلزله‌زدگان بعلاوه‌ی بقیه‌ی مطالب را بخوانید!

دوشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۲

حمید ایمیل زده بود. نوشته بود ۲۲ نفر از خانواده‌اش را از دست داده‌ است.

امروز از آن روزهایی است که مطمئنم خدا وجود دارد.

شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۲

مادرم می‌گفت بعضی از مجروحان را به مشهد آورده‌اند. ولی حال مانده‌اند با مجروحان وقتی که خوب شدند چه کنند. کجا می‌خواهند بروند. بچه‌ای که خوب شد پیش کدام مادر پدر قرار است برود.

پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۲

دیروز با یکی از بچه‌ها رفتیم مصاحبه با علیرضا نامور حقیقی درباره انتخابات مجلس. علیرضا حقیقی همان نفر چهارم ‍پرونده نظرسنجی است که یک چند روز قبل از این که بازداشت شود به کانادا آمد. هروقت مصاحبه یک جا منتشر شد به آن لینک می‌دهم.

خلاصه حرف حقیقی این بود که طرفداران تحریم از طریق شرکت نکردن در انتخابات به هیچ کدام از اهدافی که دارند نمی‌رسند. یعنی از یک طرف به دلیل حضور ۴۰ -۵۰ درصدی مردم نمی‌توان چندان از آن بعنوان نبود مشروعیت نظام استفاده کرد. نکته مهم دیگری هم که می‌گفت این بود که با حاکمیت یکپارچه اقتدارگرایان دو اتفاق ممکن است که بیفتد که هیچ‌کدام مطلوب نیستند. یا محافظه‌کاران با آمریکا سازش می‌کنند و اندکی از مواضع خود عقب‌نشینی می‌کنند که اگر چه در کوتاه مدت اوضاع مملکت بهتر می‌شود اما در درازمدت روند حرکت ایران به سمت دموکراسی را کند می‌کند. حالت دوم دیگر فروپاشی است که به نظر او مملکت را به ناکجاآباد می‌برد. از نظر او این تصور که اتفاقی چون گرجستان یا کشورهای ارو‍پای شرقی در ایران بیفتد اشتباه است. اول به این دلیل که ایران یک کشور نفتی است و بنابراین اتکایش به مردم بسیار کمتر است و مردم هم تاثیر کمتری می‌توانند بگذارند. در یک کشور نفتی حاکمیت با پول نفت همیشه یک طبقه‌ بوروکرات را هم از خود راضی نگاه می‌دارد که در مقابل تغییرات مقاومت می‌کنند. از سویی دیگر دوام کشورهای ارو‍‍پای شرقی و گرجستان منوط به وابستگی‌شان به شوروی و آمریکا بود. همین که ابرقدرت‌ها حمایت خود را کاهش دادند حکومت به سرعت به سمت فرو‍پاشی رفت. حال آن که دوام حاکمیت کنونی ایران به حمایت کشورهای خارجی چندان استوار نیست.

شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۲

باقر پرهام نویسنده و جامعه‌شناس در مصاحبه با بی‌بی‌سی گفته است : « رفراندوم يگانه راه حل مسأله ايران است »

این حرف یک طورهایی مثل این می‌ماند که بگویی « تامین غذا برای همه مردم یگانه راه حل مساله گرسنگی در جهان است. »

پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲

رییس اتحادیه مسلمانان دانشگاه تورنتو متولد کاناداست. ولی وقتی افکارش را برایت می‌گوید فکر می‌کنی که همین الان از عربستان یا یکی از اردوگاههای طالبان آمده است. تعجب می‌کنی که این موجود این ۲۰ سال عمرش را که در کانادا بوده چطور ذره‌ای از این محیط تاثیر نپذیرفته‌است.

دلیلش برمی‌گردد به سیستم مدارس مذهبی کانادا و محیط بسیار بسته‌ای که دارند. بعد هم این ملت همه‌اش با خودشان می‌گردند و در نهایت می‌بینی که طرف گویی این همه مدت اصلا در کانادا زندگی نمی‌کرده است.

این به ذهنم آمد وقتی خواندم شیراک رسما حجاب را در مدارس دولتی ممنوع اعلام کرد. جدای از این که این تصمیمات معمولا دقیقا جواب وارونه می‌دهد، باعث می‌شود که تعداد افراد بیشتری به مدارس مذهبی بروند و عملا بر ادغام اقلیت‌ها در جامعه فرانسه که هدف اصلی شیراک است بیش از بیش تاثیر منفی می‌گذارد.

در تورنتو بعضی‌ها به همین که چند نفر دور هم بنشینند و گپی بزنند و عرقی بخورند می‌گویند Networking !

چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۲

حسن زرهی سردبیر شهروند یک بار آمده بود برای دانشجویان دانشگاه تورنتو درباره تاریخچه شهروند و بقیه نشریات فارسی‌زبان خارج از کشور صحبت می‌کرد. می‌گفت وقتی فرج سرکوهی به خارج از ایران آمد همه گفتند که او الان به کمک بقیه نویسندگان در تبعید با استفاده از فضای آزادی که برایش فراهم شده می‌تواند لوموند ایران را منتشر کند. مدتی گذشت لوموندی که منتشر نشد هیچ، سرکوهی کاری در همان سطح فعالیتش در ایران را هم نتوانست ادامه دهد.

خارج شدن از ایران بیشتر از این که آزادی بیاورد، رهایی می‌آورد. رهایی که چندان هم که در ابتدا تصور می‌شود ارزشمند نیست.

یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲

حال و حوصله نوشتن درباره صدام را نداشتم. فکر هم کردم در یک چنین روزی نوشتن درباره هر چیز دیگری مسخره است. تا این که اینجا را خواندم ... . و نوشتن همچنان مسخره است... .

جمعه، آذر ۲۱، ۱۳۸۲

این که خانم مهرانگیز کار می‌گویند در ایران بدون تغییر قانون اساسی چیزی عوض نخواهد شد شاید درست باشد. ولی نکته مهمی که ایشان به آن توجه ندارند این است که قانون اساسی را همین طوری نمی‌توان تغییر داد و برای این کار اول باید یک سری چیزها را عوض کرد!

پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲

برای irony معادل فارسی خوبی نمی‌دانم. می‌خواهم بگویم خیلی ironic است که طرفداران شرکت مردم در انتخابات خیلی پراگماتیک هستند در حالی که موافقان تحربم کاملا ایدئولوژیک فکر می‌کنند.

چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۲

نمی‌شود هم از این که شیرین عبادی روسری بر سر نکرده خوشحال بود و هم از این که او بر مسلمان بودنش تاکید کرده ناراحت. نکته مهم به نظر من این است که شیرین عبادی همان طوری بود که خودش دوست داشت. همان طوری لباس پوشید که می‌خواست و همان چیزهایی را گفت که دوست داشت بگوید. قرار نیست یک نفر که جایزه نوبل می‌گیرد دقیقا مثل ما فکر کند و همان حرفهایی را بگوید که ما دوست داریم. مهم فقط این است که خودش باشد و شیرین عبادی بود.

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۲

آنهایی که فیزیک بلدند می‌دادند که مساله دو تا ذره براحتی قابل حل است ولی همین که دو ذره بشود سه تا، مساله هم غیرقابل حل می‌شود. خیلی مواقع شاید بشود مساله سه ذره‌ای را با تقریب به یک مساله دو ذره‌ای تبدیل کرد ولی خب همه جا این موضوع کار نمی‌کند بویژه برای اوضاع سیاسی ایران. در ایران اگر یک طرف ماجرا مردم بودند و طرف دیگر محافظه‌کاران و یا اصلاح‌طلبان مساله راحت بود و می‌شد با مدلهای دو ذره‌ای مساله را تحلیل کرد. ولی مشکل ایران این است که مساله سه ذره‌ای است. مردم، اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران.

یکشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۲

دیروز رفته بودم‌ سخنرانی دکتر عطا هودشتیان درباره "مدرنیته، جهانی‌شدن و ایران". وارد جلسه که شدم یکی از بچه‌ها رو کرد به من و پرسید که آیا می‌شود یک نفر سخنرانی را ترجمه کند و یا حتی سخنران اصلا به جای فارسی به انگلیسی صحبت کند. فهمیدم ماجرا این است که یک نفر خارجی از روی وب‌سایت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو که برگزار کننده مراسم بود خبردار شده و به خیال این که سخنرانی به زبان انگلیسی است پاشده آمده است. من هم بعد از یک خرده علاف کردن گفتم که شرمنده ولی الان هیچ کاری نمی‌شود کرد.

بر خلاف انتظار این موجود گفت اشکالی ندارد و همانجا نشست! بعد برای این که ماجرا از این که هست ضایعتر نشود این دوست بنده هم نشست کنارش و هر یک پانزده دقیقه یک جمله‌ای ترجمه می‌کرد. یک نیم ساعت گذشت دوست بنده که کار داشت رفت و به من گفت که وقتی تمام شد هوای این بنده خدا را داشته باشم چون می‌خواهد سوال بپرسد!! به پرسش و پاسخ که رسید بنده هم خودم را زدم به نفهمی و بعد از یک نیم ساعت خودم هم پاشدم آمدم بیرون. حالا باید از بچه‌ها بپرسم که این طرف از آخر سوال پرسید یا نه.

این جسارت -شاید هم حماقت- بعضی از این خارجی‌ها خیلی موقع‌ها تحسین‌آور است. من که فارسی می‌فهمیدم هیچ از صحبت این آقای هودشتیان متوجه نشدم. یعنی راستش را بخواهید تا حالا هر سخنرانی درباره مدرنیته در عمرم رفته‌ام خوشم نیامده‌است. من همین دعوای این نبوی با آن نبوی را به این سخنرانی‌های فلسفی ترجیح می‌دهیم. ما را به ادا اطوارهای روشنفکری نیامده. هر که را برای کاری ساخته‌اند.البته بماند سخنران هم به نظرم مزخرف زیاد می‌گفت.