شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۴

یک قانونی هست در ایران به اسم «خُرد کنی». یعنی این که چون در ایران کمیت مهم است و کسی به فکر کیفیت نیست، شما می‌آیید کار خودتان را به هزار قسمت خرد می‌کنید. مثلا

۱) خبرنگار با یک نفر مصاحبه می‌کند. بعد آن مصاحبه را به سه قسمت کوچولو تقسیم می‌کند و هر هفته یک تکه‌اش را می‌فرستد. بخصوص این مساله در خبرگزاری ایسنا که طبق سیستم خبررسانی فله‌ای کار می‌کند، فراوان اتفاق می‌افتد.

۲) شما پروژه‌ی بیشتر از ۱۰ میلیون تومان بخواهید بگیرید به امضای وزیر نیاز دارید. نتیجه این که شما ۱۰ تا پروژه‌ی ۹۹۰ هزارتومانی تعریف می‌کنید. حالا گور پدر مشکلاتی که بعدا بوجود می‌آید. مادرم تعریف می‌کرد که در سیستم امتیازگذاری دانشگاه‌ها می‌آیند مثلا تعداد طرح‌های پژوهشی بالای یک میلیون را می‌شمرند. برای همین دانشگاه مشهد آمده می‌گوید هر کس پروژه‌ی مثلا ۵ میلیونی دارد بیاید اول آن را به ۵ پروژه‌ی ۱ میلیونی بشکاند.
این اتفاق بویژه از موقعی که احمدی‌نژاد آمده بسیار بیشتر شده است. چون مسولان دولت کنونی تا حالا فقط با ارقام زیر ۱ میلیون کار می‌کردند و هضم چند میلیون برایشان خیلی سخت است.

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۴

یه ایمیل (spam) هست که subject اش اینه Proud to be Persian. بعد طرف توش گفته I speak Farsi, not Arabic.

اِی اون Proud ای که به این چیزا باشه همون صد سالِ سیاه نباشه. اصلا ما این غرور و عزتِ ایرانی، این نبوغ جوانان ایرانی،‌ این تمدن چندهزار ساله‌مون و هزار تا از این مزخرف‌های دیگه را نخوایم کی را باید ببینیم؟؟!!

اگه آدم به ایرانی بودنش افتخار کنه که نمیاید روزی ده تا ایمیل بزنه که بگه آی ملت ما چقدر باحالیم . طرف لابد اتفاقا Proud نیست دیگه. یحتمل عقده‌ای است.

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۴

زیاد مریض می‌‌شد. مدام سرما ‌می‌خورد. کسی نمی‌دانست چرا. از تنها دکتر شهرستانشان هم کاری بر نمی‌آمد. این آخر کاری مریضی‌اش دیگر خیلی طول کشید. دکتر گفت بد نیست یک سر به بیمارستان‌های مشهد بزند. شاید آن‌جا دکترها چیزی فهمیدند.

به مشهد آمد. در بیمارستان. دکتر معاینه‌اش کرد. بعد از او خواست از اتاق برای لحظه‌ای بیرون رود. رفت. دکتر رو به همسر ِ مریض کرد و پرسید: «شوهرتان جبهه بوده‌اند؟» همسر در بهت سرش را به پایین تکان داد. دکتر گفت: «شیمیایی شده‌اند.»

زمستان ۸۴

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۴

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

من این روزها تفریحم شده جروبحث کردن با هم‌آفیسی (هم‌کار!) جدیدم که اسراییلی است. اون هم مثل ِ من خرده شیشه داره و برای همین بحث‌هایمان خیلی جالب میشه. دیشب بهش گفتم که با هیلل ( انجمن یهودی‌های دانشگاه : بخوانید انجمن اسراییلی‌های دانشگاه) می‌گرده یا نه. گفت که نه چون خوشش نمی‌آید که انتخاب دوستاش بر اساس مذهبشان باشه. دوست داره با هر کی دوست داره دوست بشه! بعد گفتش که برای همین تا حالا هیچ‌کدام از دوست‌دختراش یهودی نبودن! گفتم خب آخه دوست‌دختر یهودی داشته باشی میاد همون اول تو رو از خانه‌ات می‌اندازه بیرون! اونم که این موقع‌ها کم نمیاره گفت پس تو این چیزا رو رییس‌جمهورتون بهتون یاد داده که تا حالا دوست‌دختر یهودی نداشتی!

دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۴

برای انتخابات انجمن فارغ‌التحصیلان شریف که ثبت‌نام می‌کنید یک روز طول می‌کشد تا اطلاعات شما را با اطلاعات خودشان تطبیق دهند. برای همین ناامید نشوید!

یک مطلب باحال هم بگویم از گردهمایی انجمن فارغ‌التحصیلان در کیش که یک ماه پیش برگزار شد. دکتر مشایخی، دبیر کل انجمن و استاد دانشکده‌ی مدیریت، داشت صحبت می‌کرد. گفت همه می‌گویند دانش‌جوهای مهندسی ایرانی در دانشگاه‌های خارج خیلی از بچه‌های کشورهای دیگر باهوش‌ترند. این اصلا عجیب نیست. چون باهو‌ش‌های کشورهای دیگر بر خلاف ایران می‌روند طرف سیاست و علوم انسانی!

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴


اگر دانشگاه شریف درس خوانده‌اید لطفا چند دقیقه از وقت شریفتان را بگذارید و بروید در انتخابات اینترنتی انجمن فارغ‌التحصیلان شرکت کنید. آن‌وقت پس‌فردا اگر یک آدم عجیب غریب را آمدند رییس دانشگاه بکنند مجبور نیستیم فقط بنشینیم به قیافه‌ی همدیگر زل بزنیم. می‌توانیم امیدوار باشیم که لااقل یک سری نهادها و انجمن‌هایی هستند که شاید از حق ما بتوانند هر چند اندک دفاع کنند. به پایان انتخابات دو سه روز بیشتر نمونده است. برای همین باید عجله کنید. زشت است که مثلا از میان صدها فارغ‌التحصیل فیزیک شریف تا حالا کمتر از ۱۵ نفر شرکت کرده‌اند!! اگر به دوستانتان هم خبر دهید که در انتخابات شرکت کنند که دیگر عالی می‌شود.

سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۴

امروز استاد آمریکاییم بهم گفت که شما ایرانی‌ها باید خیلی خوش‌بحالتون باشه که ما به عراق حمله کردیم. چون اگه حمله نکرده بودیم تا الان حتما به شما حمله کرده بودیم!

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴

میوه‌های کانادا خیلی درشت، خوش‌‌ظاهر و بدون هسته هستند. فقط یک اشکال اساسی دارند و آن این که طعم ندارند! یک هلوی درشت می‌گیری بخوری، انگاری داری آب می‌خوری. بر خلاف ایران که میوه‌ها اگرچه ریز و درب‌وداغون و پر‌هسته و گاهی حتی کرمو هستند ولی لااقل طعم دارند.

تو پاراگراف بالا می‌توانید کلمه‌ی «میوه» را بردارید و به جایش «زندگی» را بگذارید. معنایش هم‌چنان درست می‌ماند.

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۴

اگه دارین از ایران میاید کانادا با خودتون یه دویست سیصد تا سکه‌ی پنجاه تومانی بیارید چون این‌جا می‌تونید به جای دو دلاری به همه قالبش کنید. هم کلی سود مادی نصیبتون میشه، همم می‌تونید به همه ثابت کنید که جزو اون عده‌ای نیستید که با دو ماه کانادا آمدن هویت ایرانی ِ خودتون را می‌بازید.

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۸۴

یک پیام بازرگانی با اندکی چاشنی پررویی!

چنان‌چه عرض شد سه تا از دوستان بنده هم دارند می‌آیند ایران، دو تا کانادایی یک سنگاپوری! بعد ما اصلا و ابدا وقت نداریم این‌ها را تحویل بگیریم و بچرخانیمشان! بر و بچ کسی هست خوشش بیاید با این دوستان بنده خوش بگذراند !! این‌ها اکیدا باحال هستند که اگر نبودند تو هم‌چنین موقعی که از یک طرف نمی‌شود نفس کشید، هواپیما هم که تلپ می‌افتد پایین و رییس‌جمهورمان هم که کولاک، نمی‌آمدند ایران!!

در هر سه شهر تهران، اصفهان و شیراز می‌طلبیم. اگر می‌خواهید زبان انگلیسی، آلمانی، ایتالیایی، فرانسوی و یا مندرین (چینی) تمرین کنید دست‌کم یکی از دوستان من به یکی از این زبان‌ها روان صحبت می‌کند. جهت اطلاع یک دختر و دو پسر هستند!

چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۴

به سلامتی ما هفته‌ی آینده ایرانیم. خوشبختانه شکر خدا ( و البته یک سری دیگر از افراد که ازشون خیلی ممنونم!) ویزای ایران دوستانم هم درست شد. به زودی وقت کنم یک خودآموز گرفتن ویزای ایران هم می‌نویسم برای کسانی که بخواهند دوستان خارجی‌شان را به ایران ببرند.
داشتم فکر می‌کردم این خبرگزاری میراث فرهنگی بد نیست به جای این که درباره‌ی دسته‌بيل‌های تويسركان مطلب بنویسد یک چند صفحه قوانین ایرانین درباره‌ی ویزای توریستی را (این که مثلا چه کشورهایی برای آمدن به ایران ویزا نمی‌خواهند و ... ) بنویسد. می‌گم خبرگزاری میراث فرهنگی چون عقل سلیم بهم میگه تو سایت وزارت امور خارجه هم چنین چیزهایی پیدا نمی‌شه. دو ساعت وقت گذاشتنم هم این را تایید کرد.

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴

آدرس خانه‌ی ما:

پلاک ۳۰ خیابان چارلز غربی، شماره‌ی ۱۹۲۲
یا
بلوار سازمان آب، شهید صادقی ۲۳، فاز ۳C ، بلوک ۳۷، ساختمان ۱۲۰۸، پلاک ۲۷

اون اولی تو تورنتوست دومی مشهد

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

یک ایده‌ی تجاری برای ایران دارم که فکر کنم با آن بشه میلیونر شد. یه جور ارکاتِ open source. یعنی این که مثلا اصغر‌آقا در این ارکات جدید یک پروفایل داره که بقیه می‌توانند تکمیلش کنند. حالا اگه کسی فهمید اصغرآقا با رقیه‌جون رفته سینما میاد سریع به پروفایل اصغرآقا این رو اضافه می‌کنه. بعد پروفایل آدم‌ها این طوری خیلی دقیق تکمیل میشه. با توجه به قابلیت ایرانی‌ها در خاله‌زنک‌بازی فکر کنم یک هم‌چنین ایده‌ای اگه به عمل برسه اینترنت در ایران را بترکونه!

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

در ایران، قربونش برم، سیستم اینه که منشی‌ها از سر ِ صبح لَم میدن رو صندلی، کاری هم که باهشون داری حداکثر یه «آره» و «نه» به آدم تحویل می‌دن. این طوری میشه که برای هر کاری شما باید برین (اگه بتونین) دم ِ رییس اصلیه را ببینین. بعد خب رییس اصلیه هم الکی سرش شلوغ میشه و فاتحه‌ی راندمان سیستم خونده میشه! تو این بلاد ِ کفار، دوستان مستحضرند که اصلا شما رییس اصلیه را نمی‌بینید. منشی ِ بنده خدا هر کاری که فکر کنید می‌کنه و مشکل شما حل میشه.

دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۴

یادتونه یک تحلیلگر برجسته‌ی سیاسی یه بار تو سرمقاله‌ی یکی از روزنامه‌های دوم خردادی نوشته بود که منافع ملی مثل نوزادی می‌مونه که در تنش میان اصلاح‌طلبان (مادر واقعی) و محافظه‌کاران (نامادری) داره از دو طرف کشیده می‌شه و بعد پیش‌نهاد خروج از حاکمیت را داده بود که تا نوزاد بیشتر از این اذیت نشه.

الان فکر می‌کنم بد هم نیست نوزاد از دو طرف کشیده بشه تا این که دست نامادریش بیفته و زیر مشت و لگدش خرد و خمیر بشه.

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۴

پیام بازرگانی!

این لوگویی که مدت‌هاست گوشه‌ی سمت چپ این صفحه هست و چند روز پیش در پربیننده‌ترین شبکه‌ی خبری آمریکا هم پخش شد، مربوط به سازمانی (شبکه‌ای) است با عنوان Knowledge Diffusion Network یا مختصرش knowdiff که از حدود ۲ سال پیش من و چند تا دیگر از دوستان راه انداخته‌ایم. قرار است یک پروژه‌ی درازمدت باشد با هدف ارتباط بین متخصصان ایرانی داخل و خارج از ایران.

پروژه‌ای که اکنون تعریف کرده‌ایم عنوانش هست «یک سفر، یک سخنرانی». هر سال تعداد زیادی از استادان، دانشجویان و متخصصان ایرانی ساکن خارج از ایران برای دیدار خانواده و آشنایانشان به ایران سفر میکنند. متاسفانه بسیاری از این عده در عین حال که علاقه‌مند به ارتباط با دانشگاههای ایران هستند، فرصت و شرایط آن را پیدا نمی‌کنند. ما در Knowdiff سعی می‌کنیم برای این گروه این امکان را از طریق هماهنگ کردن یک بازدید و برگزاری سخنرانی فراهم کنیم. بدین ترتیب اگر کسی مایل به بازدید از دانشگاه‌ها در ایران و ارایه‌ی سخنرانی باشد می‌تواند به وب‌سایت ما برود و فرم مربوط را پر کند. بعد ما با او تماس می‌گیریم و بقیه کارها را انجام می‌دهیم. این طوری سخنرانان نیز فرصت مییابند با استادان و دانشجویان در ایران دیدار کنند و از پروژه‌های تحقیقاتی آن‌ها مطلع گردند. تا امروز ما بیش از ۴۰ سخنرانی در دانشگاه‌های مختلف ایران برگزار کرده‌ایم.

با نزدیک شدن تعطیلات کریسمس بسیاری از شما ممکن است که قصد سفر به ایران را داشته باشید. درصورتی که شما دانشجوی تحصیلات تکمیلی، محقق، استاد دانشگاه و یا متخصص هستید و مایلید که از دانشگاههای ایران بازدید کرده و خود نیز به ارایه‌ی سخنرانی بپردازید، لطفا این فرم را پر کنید تا با شما تماس گرفته شود.

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴


من داشتم عقده‌ای می‌شدم که خوشبختانه یک دوستی نجاتم داد. یعنی از شما چه پنهان بنده سال‌هاست دارم وبلاگ می‌نویسم و آن وقت هیچ جایزه‌ای اعم از جایزه‌ی حقوق بشر و آزادی بیان و از این چیزها نبردم. احساس می‌کنم حقم داره پایمال می‌شود. البته خب می‌دانم که خیلی از بزرگان عرصه‌ی علم و هنر بوده‌اند که بعد از فوتشان تازه کشف شده‌اند. ولی حالا بی‌خیال این خزعبلات این دوست بنده خبر داد که اگر چه این نهاد‌های حقوق بشری به اهمیت وبلاگ من هنوز پی نبرده‌اند ولی شبکه‌ی تلویزیونی فاکس‌نیوز پی برده! گویا چند روز پیش این شبکه یک سری گزارش درباره‌ی ایران پخش کرده که در آن حدود ۲ ثانیه به وبلاگ‌نویسی اشاره شده و از میان میلیون‌ها وبلاگ فارسی، فقط وبلاگ بنده را برای حدود نیم ثانیه نشان داده! بازهم به مرام دست‌راستی‌های فاکس‌نیوز. ما که از چپ جماعت جز فقر و فلاکت خیری ندیدیم.

برای دیدن وبلاگ من در فاکس‌نیوز به این صفحه بروید. روی video و بعد Inside Iran Pt. 1 کلیک کنید. توی صفحه‌ی بعد بروید روی Inside Iran Pt. 2 کلیک کنید و آن را تماشا کنید. دقیقه‌ی 1:00!

خیلی بی‌جنبه‌ام، نه!

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

تو همچین روزایی فقط زیارت عاشورا می‌تونه آرومم کنه. چون سرتاسر لعن و نفرینه و این دقیقن همون کاریه که الان دارم می‌کنم. اول لعن سوپروایزرم، بعد لعن استادی که براش حل تمرین می‌کنم، بعد لعن سفارت ایران در اتاوا، بعد هم لعن وزارت امور خارجه. و این رشته سر دراز دارد ... .

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴

یکی مرده‌شور بوروکراسیِ ایران را ببرند که با صد تا پارتی و آشنا هم نمیشه ازش رد شد، یکی دیگه هم مرده‌شور سوپروایزرم رو ببرند که یک ماه پیش میگه فلان چیز را تو تزت بنویس، حالا میگه چرا اینو تو تزت نوشتی! می‌دانید، یه تکه‌ای از مغز هست که مالِ حافظه هست. سوپروایزرم اون رو نداره!!

جز این دو مورد همه چی خوب و خوش و عالیه! وقت گیر دادن هم اصلا ندارم. شرمنده.

راستی دیروز خداحافظی یکی از رفقای انگلیسی‌ام بود. گفتم حالا می‌خوای چیکار کنی. گفت وقتی مدرسه‌اش تمام شد بدون این که فکر کنه رفت دانشگاه. بعد بدون این که فکر کنه رفت دکترا گرفت. بعد رفت یه پست‌داک. بعد یه پست‌داک دیگه پیش ما. می‌گفت دیگه می‌خواد یکی دو ماه فکر کنه قبل از این که باز یک کار دیگه رو شروع کنه.

داستان من را داشت می‌گفت. من اون وسطام. ولی عمرا چند ماه دیگر که درسم تمام شد اشتباه اون را تکرار کنم. این خیلی مسخره است که همه‌‌ی ما یک مسیر را بدون این که فکر دربارش بکنیم همین جور می‌ریم. من همین الانش هم زیادی این مسیر را آمدم.

دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۴

مگه قرار نیست هم‌جنس‌گراها از هم‌جنس ِ خودشان خوششان بیاید. پس چرا خیلی از مردهایشان مثل زن‌ها آرایش می‌کنند و زن‌هایشان سعی می‌کنند تیپ مردانه داشته باشند؟

پانوشت ۱: جواب فرنگوپولیس به سوال بالا

پانوشت ۲: و ضمنا این سوالی که من پرسیدم کاملا جدی بود و بر خلاف آن چه در بعضی از کامنت‌ها گفته شده اصلا جوابش بدیهی نیست. هم‌چنان‌که جواب فرنگوپولیس با آن چه در کامنت‌ها گفته شده به نظر من به کلی فرق دارد.

پانوشت ۳: نوشته‌ی زیرگنبدکبود در این باره

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴

علتی که وبلاگ در یک مدت کوتاه در بین ملت فراگیر شد این است که در آن حرف مفت راحت‌تر می‌شود زد. در حالی که برای مقاله نوشتن آدم کلی باید زحمت بکشد. حالا فکر می‌کنم پادکست بیشتر از وبلاگ هم بین مردم جا می‌افتد. چون در پادکست دیگر حتی آدم نگران نگارش و املا هم نیست و هر حرفی از دهنش دربیاید را می‌گوید. جستجو هم نمی‌شود کرد، دیگر آدم نگران هم نیست در آینده کسی یقه‌اش را بگیرد.

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۴

در میان تمام کشورهای دنیا، تنها کشوری که از شما برای تمدید گذرنامه

۱) علاوه بر اصل گذرنامه و شناسنامه چند نسخه کپی هم می‌خواهند
۲) میزان تحصیلات و شغل شما را می‌پرسند

و برای خیلی کارهایِ اداریِ دیگر مقدار متنابهی عکس ِ غیر فوری! طلب می‌کنند همانا ایران عزیز اسلامی (یا همان میهن آریایی با چند هزار سال تمدن) است.

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۴

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴

بعضی از سازمان‌ها در ایران تراکم حماقت‌اند. این‌جا وب‌سایت «ایرانیان خارج از کشور» متعلق به اداره‌کل ایرانیان خارج از کشور است. اولین خبر آن را بخوانید!
«رنج نامه يك شهروند ايراني در كانادا: از بس در خيابان و يا در گداخانه های كانادا خوابيدم ديگر جانم به لبم رسيده ! ...»

یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۴

یکی دو روز پیش یک سی‌دی پیدا کردم از عکس‌های سفر چند سال پیشم به ایران. عکس این پایین هم مال آن موقع است در دفتر خبرگزاری شریف‌نیوز. آن موقع تو طبقه‌ی اول مرکز معارف شریف بود. نمی‌دانم الانم همان جاست یا نه. خلاصه دیدن هم‌خوابگاهی‌های قدیمی همه‌ی خاطرات گذشته را برای من زنده کرد. یاد آن موقع‌ها که می‌شستیم و ساعت‌ها تو سروکله‌ی هم می‌زدیم. البته هنوز هم خب اگر فرصتی بشود تو سروکله‌‌ی هم می‌زنیم!

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

من یکی از انگیزه‌های اصلی‌ام برای رای دادن در هر انتخاباتی و تحریم نکردن انگیزه‌های خودخواهانه شخصی بوده است. چون همیشه حتی وقتی این‌جا هستم تاثیر این یا آن رییس‌جمهور را عمیقا بر تمام وجودم احساس می‌کنم. نمونه‌اش همین حرف‌های جدید احمدی‌نژاد است. بدون در نظر گرفتن همه‌ی بلاهایی که با این حرف‌ها به سر منافع ملی و از این چیزها می‌آید، بر من به طور شخصی امروز صبح تاثیر گذاشت!. یکی از سه نفر دوست بنده که قرار است به ایران بیاید امروز ایمیل زده که من نگران امنیتم هستم!! حالا وقتی در و دیوار روزنامه‌ها علیه ایران است من چطور به این طرف حالی کنم که بی‌خیال شود؟

ضمنا این دوستان تحریمی مثل نیک‌آهنگ باید الان که احمدی‌نژاد این حرف‌ها را زده خیلی خوشحال باشند. درست است؟ یعنی مگر ایده‌ی تحریم این نبود که یک الاغ رییس‌جمهور شود تا برود تو پاچه‌ی هممون و بعد یک دفعه یک فرجی شود مملکت بهشت شود؟ خب پس نوش جونتون (بهتر بگم جونمون).

پانوشت: این توجیه‌های نیک‌آهنگ به مَثَل حکایت خانه‌ای است که دارد آتش می‌گیرد و نیک‌آهنگ دم دَرَش ایستاده و می‌گوید علت آتش‌سوزی خانه وجود آتش است. آخه برادر، هر زهرماری علت آتش‌سوزی هست باشد، تو چرا از ریختن ظرف آبی دریغ می‌کنی؟؟

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

این وبلاگ دیروز ۴ ساله شد! گفتم که یک کم تحویلم بگیرید. از همه‌ی مسوولانی هم که با کارهای احمقانه‌یشان برای این وبلاگ خوراک تهیه کرده‌اند و می‌کنند پیشاپیش تشکر می‌شود.

سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۴

من دارم دو ماه دیگر برای چند هفته می‌آیم ایران. دارم با خودم ۳ تا از دوست‌های خارجیم را هم می‌آورم. یکی کانادایی، یکی سوییسی و یکی هم سنگاپوری. ماجرای ویزا گرفتن این‌ها آن قدر جالب است که بد نیست این جا بنویسم. شاید مسوولان سازمان گردشگری هم این جا را بخوانند.

نکته‌ی اول این که هزینه‌ی ویزای ایران بستگی به این دارد که شما اهل کدام کشور باشید. این که مثلا هزینه‌ی ویزا در پاکستان با کانادا فرق کند خیلی عجیب نیست. ولی این که در سفارت ایران در کانادا هزینه بستگی به ملیت داشته باشد یک کم احمقانه است. اما احمقانه‌تر این که دوست سوییسی بنده ۲۵ دلار هزینه‌ی ویزایش می‌شود، ‌دوست کانادایی‌ام ۷۵ دلار. حالا فرق سوییس و کانادا چیست خدا می‌داند!!

جالب‌تر این که دیروز صبح زنگ زدم به سفارت ایران در اتاوا ببینم سیستم چطوری است. طرف خیلی صادقانه گفت اگر یک خارجی از کانادا برای ویزای توریستی به تنهایی اقدام کند رد می‌شود! این را به رفقا گفته بودم اصلا کفشان بریده بود! بعد پرسیدم من نامه بنویسم چطور. گفت که نامه‌ی من که در کانادایم فایده ندارد. باید پدرم از ایران نامه بنویسد که دوست‌های فرزند دلبندم دارند می‌آیند ایران لطفا بهشان ویزا بدهید! تازه بعدش هم معلوم نیست که ویزا بدهند.

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

تو این‌جا نوشته تازگی ایران و اتبوپی با همدیگر قرارداد همکاری‌های تحقیقاتی، آموزشی در سطح دانشگاهی امضا کرده‌اند. مبارکه ان‌شاالله. لابد در ادامه‌ی سیاست‌های گردش به شرق دولت جدید است.

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۴

تقسیم کردن وبلاگ‌دونی به دو لیست روزنامه‌نگاران و بقیه از آن‌جا که نشات گرفته از همان تفکر منحوط تقسیم‌بندی خودی غیرخودی است حرام است و باید اجتناب شود، بویژه آنگاه که لیست روزنامه‌نگاران همی بالای لیست بقیه قرار بگیرد که گناه دو چندان می‌شود.

فرازهایی از سخنان حضرت وحید هراتی در دیدار با وبلاگ‌نویسان موفق

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

من مریضم تو خونه افتادم. بد نیست لااقل یک کم گیر بدم! خبرگزاری مهر حاشیه‌های خواندنی افطاری رییس‌جمهور با ایتام را نوشته ولی حواسش نبوده که اگه یک دختر کوچولو فرزند شهید هم باشه قانون علیت نقض میشه!

دختر کوچولویی که به سختی خودش را به میان جمع رساند با دراز کردن دستش به طرف رئیس جمهور از او خواست تا کارتش را امضاء کند، اما احمدی نژاد برای اینکه به باقی بچه ها هم سر زده باشد با لبخندی به او گفت :بعدا امضاء می کنم اما دخترک با اصرار گفت خب الان امضاء کنید! که در این لحظه احمدی نژاد تسلیم خواست او شد و گفت: چشم امضاء می کنم. دختر کوچولو که حسابی خیالش راحت شده بود که بالاخره امضاء را گرفته دوباره و این بار با افتخار و صدای رسایی گفت : من دخترشهیدم ها!

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴

یک چند روزه دمای تورنتو اومده پایین، بعد خدا برای این که یه مرتبه قانون بقای انرژی نقض نشه، دمای بدن حقیر رو برده بالا!

این ایده‌ی مشاوران جوان که حالا قرار هست شامل همه‌ی وزارت‌خانه‌ها بشود، یک جورهایی در آمریکا و کانادا هم وجود دارد. فقط با یک کم فرق، که البته همان فرق در نهایت باعث فرق بین آمریکا و ایران می‌شود! در آمریکا یک بورس‌هایی هست به اسم بورس کنگره (Congressional Fellowship). در کانادا هم یک چیزی هست به اسم Policy leaders program. شما بعد از این که مدرک دانشگاهی‌تان را گرفتید برای این بورس‌ها که معمولا یک یا دو ساله هست apply می‌کنید. بعد اگر پذیرفته بشوید می‌روید یک یا دو سال در دفتر یک وزیری، نماینده‌ی پارلمانی کار می‌کنید و مشاوره می‌دهید. در آمریکا می‌دانم تقاضایتان را به جای این که به کنگره بفرستید، به یک انجمن علمی، مثلا برای ما Optical Society of America ، می‌فرستید. آن‌ها بررسی می‌کنند و بعد شما را به کنگره معرفی می‌کنند.

حالا این را مقایسه کنید با ایران که احتمالا آقای وزیر می‌رود خواهرزاده‌ی بیکارش را مشاور خودش می‌کند.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۴

یک مطلبی تلخ نوشته درباره‌ی آموزش عالی رایگان. من هم چون به این بحث خیلی علاقه دارم و یک چیزهایی هم در این باره خواندم و یکی هم الکی این جا را پینگ کرده گفتم یک چیزی به سبک چای داغی بنویسم!

۱- بحث آموزش عالی رایگان و این که دانش‌جو باید شهریه بدهد یا نه در مملکت ما یک مساله‌ی سیاسی است. یعنی اگر من برای شما به صد دلیل هم ثابت کنم که باید از دانش‌جو در ایران شهریه گرفت، این کار را نمی‌شود کرد. به این دلیل واضح که دانش‌جوهایی که به دانشگاه مفت رفتن عادت کرده‌اند مملکت را بهم می‌ریزند. البته خب می‌شود یواش یک سری کارها برای پولی کردن دانشگاه‌ها کرد هم‌چنان که دولت الانش هم می‌کند.

۲- استدلال قوی یولی کردن دانشگاه این است که دانشگاه رفتن برای دانش‌جو یک نوع سرمایه‌گذاری است. شما ۴ سال درس می‌خوانید و بعد درآمدتان از سالی ۲۵ هزار دلار می‌رسد به ۵۰ هزار دلار در سال. هم‌چنان که یک نفر ممکن است ۴ سال زحمت بکشد که یک کارخانه بسازد تا بعد با فروش محصولات کارخانه درآمدش زیاد شود. به همان دلیل که دولت پول مفت برای ساخت کارخانه به کسی نمی‌دهد شهریه‌ی کسی را هم نباید بدهد.

۳- دانشگاه رایگان از یک نظر بی‌معناست. هیچ چیز رایگان نیست. وقتی شما شهریه نمی‌دهید، یعنی دولت از پول مالیات و یا نفت دارد شهریه‌ی شما را می‌دهد. در حقیقت شهریه‌ی دانش‌جویان را همه چه خود دانش‌جوها و چه غیردانش‌جوها می‌دهند. به این مفهموم که در ایرانی که فقط ۱۰ درصد مردم دانشگاه می‌روند، ۹۰ درصد شهریه‌ی این ده درصد را غیردانش‌جویان مانند کشاورزان و ... می‌دهند. این هیچ جوری با عدالت سازگار نیست. کلا امکاناتی که فقط مال گروه خاصی از افراد یک جامعه هست نباید رایگان باشد.

۴- دنباله‌ی این استدلال قبلی بحث فایده‌ی عمومی خصوصی است. آموزش هم فایده‌ی خصوصی دارد (حقوق فرد بالا می‌رود) هم فایده‌ی عمومی (سطح فرهنگ و سواد مملکت بالا می‌رود، صنعت کشور پیشرفت می‌کند و ...). حالا اگر یک موقع فایده‌ی عمومی خیلی زیادتر از فایده‌ی خصوصی بود دولت باید شهریه را بپردازد مثل آموزش ابتدایی. چون اگر مردم بیسواد باشند مملکت نابود می‌شود. ولی اگر فایده‌ی خصوصی خیلی بیشتر بود مثل کسی که حقوق یاMBA می‌خواند تا بعد از ۲ سال حقوقش چند برابر شود، آن وقت شهریه را باید خود آن طرف بدهد نه بقیه‌ی ملت. با این بحث دیگر قطعی نمی‌شود گفت که باید شهریه گرفت یا نه. مثلا در ایران کسی معلم بشود بیشتر فایده‌ی عمومی می‌رساند و بی‌معنی هست اگر قرار باشد دانشگاه‌ تربیت‌معلم شهریه بگیرد. ولی یکی مثلا می‌خواهد دندانپزشکی بخواند شاید منطقی‌تر باشد که بخشی از پول درس خواندنش را خودش بدهد.

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۴

چرا تو ایران همه دنبالِ چاپ روزنامه‌اند؟ چرا هیچ کی به فکر یک هفته‌نا‌مه‌ی خوب نیست؟ یا حتی دو هفته‌نامه یا ماهنامه.

دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۴

از کرامات وزیر علوم
درباره‌ی سفر وزیر علوم به فرانسه و دست‌گل‌های ایشان
سراج‌الدین میردامادی

یک وزیر و ۳ چالش
نقدی بر گفتار و رفتار وزیر علوم، تحقیقات و فن‌آوری دولت جديد
احمد شیرزاد

توضیح: من میردامادی را یک کم می‌شناسم. فکر نمی‌کنم بدون اطمینان حرفی بزند. ولی به هر حال این که وزیر در رزومه‌اش بنویسه که مرد علمی ساله یا این که ایمیل یاهویش را بده به ملت کمتر از ندانستن مدال فیلدز عجیب نیست.

سه‌شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۴


ظریفیان هم رفت. آخرین معاونی بود که مانده بود. یکی دو هفته پیش که جلسه‌ی روسای دانشگاه‌ها بود هنوز در عکس‌ها کنار ( البته با یکی فاصله) وزیر علوم دیده می‌شد. اتفاقا همین شنبه‌ای با مهرداد گپ می‌زدیم که چه شده است هنوز بَرش نداشتند. گفتیم نکند قدیم‌ها سپاهی یا اطلاعاتی بوده است. بود یا نبود، بَرش داشتند.

ظریفیان را همین چندی پیش در تورنتو دیدم که درباره‌اش هم نوشتم. تا قبل از آن ندیده‌ بودمش. همان نیم ساعتی که برایمان حرف زد و دو ساعتی که به سوال‌هایمان جواب داد برایم کافی بود. خوشحال شدم از این که آدم بدردبخور در مملکتمان که در عین حال مسوول یک جایی هم باشد کم پیدا نمی‌شود.

حیف شد. ظریفیان هم رفت.

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

بابا ایول این دانشگاه تورنتو پوز هر چی حوزه‌ی علمیه هست را به خاک مالیده. امسال خوابگاهاش سَحَری هم می‌دن!!

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

دیشب تلویزیون این‌جا یک برنامه‌ی ۲۰ دقیقه‌ای پخش کرد درباره‌ی جامعه‌ی ایرانیان تورنتو که البته موضوعش بیشتر کشیده شد به انتخابات ریاست جمهوری ایران. برای این برنامه با من و دو تا دیگر از دوستان مصاحبه کرده بودند. قبل از مصاحبه، خانم گرامی بنده اکیدا از من خواسته بود که طوری حرف نزنم که دو سال دیگر که برمی‌گردیم ایران مشکلی برایمان پیش ‌آید. از دیشب که برنامه‌ی مونتاژ شده‌ی آقای تهیه‌کننده را دیدیم و حرف‌های خودم را شنیدیم داریم فکر می‌کنیم نکند این دو سال باقیمانده‌ای که در کانادا می‌مانیم برایمان مشکلی پیش بیاید! تقریبا فکر کنم همه‌ی کسانی که برنامه را دیدند و من را نمی‌شناسند (یا حتی می‌شناسند!) فکر ‌کنند که هر ماه یک ده هزار دلاری از طرف آقای احمدی‌نژاد در حساب من در کانادا پول می‌ریزند!

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴

یکی دو هفته پیش برای استادهای حل تمرین مثل من، یک کلاس آموزشی گذاشته بودند. چند تا از استادها بودند و هر کدام یک مدت درباره‌ی کارهایی که باید سر کلاس بکنیم توضیح می‌دادند. یکی از استادها یک جا در مورد تقسیم کردن دانش‌جوها به گروه‌های چهار نفری صحبت کرد. روی اسلایدی که از قبل آماده کرده بود نوشته بود که گروهتان ۳ تا پسر، ۱ دختر نباشد. خودش دید یک کم ضایع است در آمد گفت البته ۱ پسر، ۳ تا دختر هم نباشد. یک دفعه یکی از استادهای اصلی داد زد که نه، ۳ پسر ۱ دختر نباشد. می‌گفت تحقیق کرده‌اند دیدند در هم‌چنین گروه‌هایی دختر نقش منشی را پیدا می‌کند و گزارش‌نویس بقیه می‌شود.

حرف این استاد من را یاد حرف یکی از دخترهای هم‌دانشکده‌ایم انداخت در چند سال پیش. او به شدت طرفدار مدارس دخترانه بود در برابر مدارس مختلط. می‌گفت در مدرسه‌های مختلط پسرها پررو بازی در می‌آورند و باعث می‌شوند که دخترها یک گوشه‌ی کلاس ساکت بنشینند و اصلا در کلاس مشارکت نکنند.

دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۴

مرضِ توهمِ خودکفایی در بین مسوولانِ کشاورزی و صنعتی ایران کم بود که حالا مسوولان علمی هم دچار آن شده‌اند. از نشانه‌های جدید این بیماری طرحِ ISI ایرانی است! در این طرح قرار است نشریات علمی فارسی بررسی شوند و براساس مطالعات استنادی (ترجمه: تعداد citation)، عاملِ تاثیر هر مجله (ترجمه: impact factor) محاسبه و سپس رتبه‌بندی بشوند. کتاب‌خانه‌ی منطقه‌ای علوم و تكنولوژی شیراز مشغول انجام این طرح است.

اگر می‌گفتند هدف بررسی کیفی نشریات علمی چاپ ایران است، مشکلی نبود. ولی ISI ایرانی یک کم به شعور آدم توهین می‌کند. در رشته‌ی فیزیک که بنده خبر دارم، در ایران یک مجله‌ی علمی تحقیقاتی چاپ می‌شود به نام مجله‌ی پژوهش فیزیک. سالی حداکثر ۴ شماره. حالا این حضرات در کتابخانه‌ی شیراز قرار است کدام impact factor را محاسبه کنند؟ در سال در این مجله ۲۰ تا مقاله چاپ می‌شود که اگر خیلی خوش شانس باشیم دو تایشان به هم مربوط است و به هم رفرنس دادند. اصلا کدام مجله قرار است به مقالات مجله‌ی پژوهش فیزیک رفرنس دهد؟ مجله‌ی دانشمند!! مثلا؟ حالا اصلا impact factor مجله‌ی پژوهش فیزیک را حساب کردید. می‌خواهید با کدام مجله مقایسه‌اش کنید؟ با مجله‌ی راه و ساختمان؟

به قول اینجایی‌ها ISI شده یک کلمه‌‌ی سکسی برای مسوولان ایران. همین جور مثل نقل و نبات به کارش می‌برند و پروژه‌های میلیونی درباره‌اش تعریف می‌کنند بدون این که دو زار بدانند درباره‌ی چی اصلا حرف می‌زنند.

یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۴

هیچ دقت کرده‌اید فنِ (پنکه‌یِ) توالت یک کارکردِ مهم‌تری از کمک به تهویه‌ی هوا دارد و آن هم ایجاد سروصدای اضافی است.

جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۸۴

هم‌چنین مدیریت متمرکزی که وزیر علوم در تهران بنشیند و رییس دانشگاه‌های زابل و اهواز و تبریز را تعیین کند، احتمالا از ویژگی‌های منحصربفرد کشور عقب‌مانده‌ای مثل ایران است. آن هم در دوره و زمانه‌ای که مدیریت محلی مراکز آموزش عالی و دادن استقلال به آن‌ها دیگر دارد جزو بدیهیات می‌شود. وقتی دکتر معین وزیر بود، در لایحه‌ی تغییر ساختار وزارت‌خانه انتخاب روسای دانشگاه‌ها به خود استادان دانشگاه‌ها واگذار شده بود. البته دقیقا این ماده را شورای نگهبان به این دلیل که دخالت در کار شورای عالی انقلاب فرهنگی است، رد کرده بود. از آخر که در زمان دکتر توفیقی لایحه را شورای نگهبان تایید کرد فکر کنم این گونه شد که وزیر علوم همان رییس منتخب استادان را به شورای انقلاب فرهنگی معرفی کند. حالا وزیر جدید آمده و دارد روسای منتخب استادان را برکنار می‌کند و خودش آن‌ها را منصوب می‌کند. این طوری می‌شود که مثلا حجت‌الاسلام والمسلمين صدرالدين شريعتی می‌شود رییس دانشگاه علامه طباطبایی!

پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴

می‌دانید در کانادا چند حزب ملی ِ جدی وجود دارد؟ سه حزب، چپ‌ها، لیبرال‌های میانه‌رو و راست‌ها. یک چند تا حزب دیگر هم وجود دارند که بیشتر جوک هستند مانند حزب ماری‌جوانا. می‌دانید در کانادا چند روزنامه‌ی سراسری وجود دارد؟ دو سه تا. گلوب‌اندمیل و نشنال‌پست و سان. حتی تورنتواستار هم فقط در انتاریو توزیع می‌شود.

در ایران چند تا روزنامه‌ی سراسری داریم؟ شونصد تا! چند تا حزب داریم. باز هم شونصد تا! یک دلیل این که ما روزنامه یا حزب درست و حسابی نداریم به نظر من اصلا همین است. چون ما ایرانی‌ها نمی‌توانیم یک کار را شروع کنیم و ادامه دهیم. می‌رویم در فلان حزب، بعد ِ چند ماه قهر می‌کنیم می‌رویم یک حزب دیگر می‌زنیم. این طوری می‌شود که احزاب دنیا صد سال سابقه دارند مال ما حداکثر ده سال. برای همین من اکیدا با این نظر مخالفم که می‌گوید «اصلاح‌طلبان حکومتی نماينده ما نيستند و ما بايد خودمان تشکيلات خودمان را داشته باشيم.» می‌دانید چه می‌شود؟ می‌رویم تشکیلات خودمان را می‌زنیم. بعد هم سر چند ماه یا چند سال از هم می‌پاشیم.

من طرفدار تز استحاله هستم. این نهادهایی که الان داریم کلی رویش سرمایه گذاشته شده است. کلی تجربه هست. باید در آن‌ها نفوذ کرد. چه فایده که هی مال خودمان را درست کنیم. فکر می‌کنید چرا انجمن‌های اسلامی دانش‌جویان در دانشگاه‌ها تاثیرگذارند؟ چون تجربه دارند. استخوان‌دار هستند. هر کسی نمی‌تواند برود منحلشان کند. حالا شما درآیید بگویید من با این جمله‌ی اساسنامه‌یشان حال نمی‌کنم می‌روم تشکل خودم را می‌زنم. انجمن سکولارهای دانشگاه. فکر می‌کنید کاری می‌توانید بکنید. همان هفته‌ی اول با اردنگی شما و گروهتان را نابود می‌کنند.

می‌دانید. من اگر ایران بودم حتما می‌رفتم تو بسیج محله‌یمان عضو می‌شدم.

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴

در کانادا (و احتمالا خیلی کشورهای غربی دیگر) دو راه برای این که بتوانید دوست‌های زیادی پیدا کنید این است که یا سیگار بکشید یا سگ داشته باشید. وقتی سیگاری باشید هی مجبور می‌شوید برای سیگار کشیدن در روز چند بار بروید بیرون ساختمانی که هستید و این باعث می‌شود که با یک عده آدم دیگر که آن‌ها هم دارند آن‌جا سیگار می‌کشند حرف بزنید و دوست شوید. اگر هم سگ داشته باشید باید بروید سگتان را در خیابان بگردانید و آن وقت سگ شما می‌پرد روی سر و کول سگ‌های دیگری که در خیابان می‌بیند و شما هم در آن مدت می‌توانید با صاحب آن سگ حرف بزنید و دوست شوید. هر دوی این راه‌ها اتفاقا برای ایرانی‌هایی که با هزار تا امید و آرزو آمده‌اند کانادا و حالا بد جور دچار افسردگی شده‌اند و دیگر رویشان هم نمی‌شود برگردند به شدت کار می‌کند!

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

«پی‌ريزی معیارهای بومی علم‌سنجی درجهان اسلام ازمهمترين برنامه‌های وزارت علوم است.»

از سخنان گوهربار وزیر علوم مدظله عالی در نهمين كنفرانس بين‌المللی ابر ساختارهای جبری

دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴

ایول فهم و شعور

وزير علوم، تحقيقات و فن‌آوری: اين كه به دنبال مجلات ISI برويم به تضعيف مجلات داخلی منجر خواهد شد. بنابراين بايد مجلات داخلی را به نحوی تقويت كنيم که خودمان صادركننده‌ی علم باشیم.

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

یک روز بعد از انتخابات وقتی معلوم شد که احمدی‌نژاد کلی رای آورده دوستی ‌گفت:« شعار انتخاباتی احمدی‌نژاد آن قدر هم بی‌مسما نبود. مردی از جنس مردم.»

یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۴

معاون بازرگانی داخلی درگفت و گو با "مهر" خبر داد:
تعرفه واردات شکر 100 درصد کاهش یافت
معاون بازرگانی داخلی گفت: به منظور کاهش قیمت شکر در بازار داخلی، تعرفه واردات شکر از 150 درصد به 50 درصد کاهش یافت.


این تیترزنی خبرنگار مهر یک کم بیشتر از بی‌نظیر است. پیشنهاد می‌کنم که در دانشکده‌ی خبر دو واحد ریاضی هم بگذارند تا خبرنگاران یاد بگیرند چیزی که صددرصد کاهش پیدا کند یعنی این که از صحنه‌ی روزگار محو شده است. هر دو عددی که دم دست دیدیم را نباید از هم کم کنیم!

جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

-می‌گویم حالا که سعیدلو وزیر پیشنهادی نفت به خاطر نداشتن سابقه‌ی مدیریتی در وزارت نفت رای نیاورد بد نیست که آقای احمدی‌نژاد همان پسرعموی بنده را انتخاب کنند! خدا وکیلی در بین این وزرا این پسرعموی بنده یک سر و گردن که چه عرض کنم یک چند متر هم بیشتر، از همه‌یشان بالاتر است!

-این طرح صندوق مهر رضا حقیقتن ایده‌ی نابی است. یعنی تا حالا همین طور کابینه پشت سر کابینه آمده بود هر چی فکر می‌کردند به عقلشان نمی‌رسید چطوری مشکل مسکن، ازدواج و اشتغال جوانان را حل کنند. خدا را شکر یک کابینه‌ی خدمتگزار آمده در همان روز اولِ کاری آمد و تصویب کرد که در هر استانی یک صندوق درست بشود که مشکل جوانان حل بشود.

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۴

این وزیر پیشنهادی علوم متقلب که هست هیچ، خرافاتی هم هست. خودتان خزعبلاتی که گفته را بخوانید:

وي در ادامه با استناد به حديثي از پيامبر اكرم(ص) كه مي‌فرمايد: چنان‌چه دانشي در آسمان باشد انسان‌هايي از سرزمين فارسي آن را به دست مي‌آورند گفت: پيام پيامبر عظيم‌الشأن اين است كه ايرانيان مي‌توانند. لذا بايد مقدمات آن فراهم شود.

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴

امروز داشتم مصاحبه‌ی بیلی و من را با مجید زهری می‌خواندم. فارغ از محتوای گفت‌وگو همین طور که آن را می‌خواندم احساس می‌کردم که یک تریلی هیجده چرخه دارد از روی زبان و نگارش فارسی رد می‌شود. با هم بخش‌هایی از آن را می‌خوانیم. قسمت‌های ایتالیک از متن مصاحبه برداشته شده است.

اين گفتگو چند ماه پيش آغازید (تا این جا به تعداد افعال فارسی یکی اضافه شد!)
پاره‌ای از گفته‌ها، به تبع روز اصلاح شد و بعضی پرسش‌ها نيز مرمت گرديد. ( فکر کنم پرسش‌ها اخیرا در فهرست آثار باستانی ثبت شده)
سپاسگزارم که مهر ورزیده، من را دعوت کردی. (خدا وکیلی تو مراسم خواستگاری هم آدم این جوری حرف نمی‌زند.)
من اين موضوع را قبلاً بررسیده‌ام (بررسیده‌ام لابد تلفظش از بررسی کرده‌ام راحت‌تر است!)
من روزی را می‌بینم که اهل اندیشه و سیاست به این نتیجه‌ی اصولی برسند که لازم است هرکدام "یک دفتر کار اینترنتی" داشته باشند که آن، چیزی جز وبلاگ نتواند بود. (تکبیر برای این جمله بتواند بود!)
معتقدم این تنها جاده‌ای‌ست که مردم ما را به ساخت جامعه‌ای مدنی راهبر می‌شود. (یک فعل جدید دیگر : راهبر شدن، ماشاالله این افعال جدید همه خوش‌آوا هم هستند)
"خبرچین" نیز در راستای اهداف توسعه‌گرايانه در وبلاگ‌شهر ایجاد شد. ( این جمله را با پنج تا لیوان آب هم فکر نکنم بشود از گلو رد کرد، آدم را یاد رفسنجانی می‌اندازد)
زیرا سمت‌وسوی خبرچین –که در راستای فضای باز و دموکراتیک و مدنی بود- خود بالنده‌ی "هويت" اعضا بود و به آنان می‌باوراند که هويت خود را ارزش گذارند و آن را با افتخار اعلام کنند. کار جمعی خبرچین پیامش این بوده که بدون "هویت" نمی‌توان جامعه‌ای مدنی را شالوده ريخت ( لابد از وقتی وبلاگ خبرچین راه افتاده شاخص توسعه‌ی سیاسی مملکت یک چند تایی بالا رفته)
امیدوارم که این مقاله –و دیگر مقالاتم از این دست- جرقه‌ای در ذهن خواننده بزند و باعث خودانگيخته‌گی وی شود ( من که این مصاحبه را خواندم کلی خودانگیخته شدم)
روش نوشتاری امروز، شکست همه‌جانبه‌ی مبهم‌نویسی سنتی-استبدادی را به دنبال دارد. (مبهم‌نویسی سنتی- استبدادی را هم یادشان باشد بگوییم به فرهنگ لغات اضافه کنند)
و ...

جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۴

من از کارهای ساختاری از نوعی که مثلا الان نیک‌آهنگ به آن مشغول است خوشم می‌آید. همان طور که می‌دانید نیک‌آهنگ دارد یک دیتابیس درست می‌کند که هر کدام از مسوولان مملکتی چند تا زن دارند. یک هم چنین چیزی وقتی آماده بشود، کار خیلی‌ها را راحت می‌کند و مردم آن وقت به جای خاله‌زنک‌بازی می‌توانند کار مفید انجام بدهند و بدین ترتیب بهره‌وری و در نهایت تولید ناخالص ملی مملکت بالا می‌رود.

از طرفی هم‌چنین دیتابیسی ثمرات فرهنگی فراوانی هم دارد. مثلا خود همین نیک‌آهنگ از وقتی که احمدی‌نژاد آمده و حاکمیت یک‌دست شده، دچار بحران هویت شده بود. قبلا از خواب پا می‌شد، می‌آمد پای کامپیوتر و در وبلاگش می‌نوشت که چه می‌دانم سقف خانه‌ی ما چکه می‌کند چرا این وزیر نیروی مشارکتی هیچ غلطی نمی‌کند. حالا این روزها نیک‌آهنگ از خواب که پا می‌شود، می‌بیند اِی دَدَم وای، اصلا خانه که سقف ندارد. ولی خب به وزیر احمدی‌نژاد هم که گیر بدهد مزه‌ای ندارد. خلاصه نیک‌آهنگ دچار بحران شده که وبلاگش را با چی پر کند. فعلا رفته سراغ شمردن زن‌های مردم. هم سرگرم‌کننده است هم مشتری‌پسند! ولی خب احتمالا چون به هر حال تعداد زن‌ها محدود است، این پروژه هم به زودی تمام می‌شود. اگر کسی سرگرمی دیگری برای نیک‌آهنگ سراغ دارد بد نیست به او یک ایمیل بزند.

پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۴

تا از بهمن (با ایهام بخوانید!) خبری نشده یک کم درباره‌ی فیدل صحبت کنم! من تا حالا کوبا نرفته‌ام. مقاله یا کتاب خاصی هم در این‌باره نخوانده‌ام. ولی خب با خیلی از دوست‌هایم که به کوبا رفته‌اند در این باره صحبت کرده‌ام. سعی می‌کنم تصویری که از کوبا بعد از این صحبت‌ها برایم درست شده را برایتان شرح دهم. این را گفتم که خیلی جدی نگیرید. مثل داستان‌های یاسر و کوبا بخوانید. کسی کوبا رفته خوشحال می‌شوم نظرش را دراین‌ باره بنویسد.

این را فکر کنم قبلا در وبلاگم نوشته‌ام. اولین بار دایی‌ام حدود ۱۰ سال پیش کوبا رفت. وقتی برگشت بهم گفت که کاسترو مردمش را بدبخت کرده. زن‌های کوبایی از تن‌فروشی، مردهایش هم از دزدی خرج زندگی را در‌می‌آورند. این حرف دایی‌ام در ذهنم مانده بود تا چند سال پیش یکی از دوستانم داشت کوبا می‌رفت. با این دوستم اتفاقا سر این جور مسایل خیلی بحث می‌کردم. او همیشه چپ می‌زد و من هم خب راست! تا این که رفت کوبا. وقتی از کوبا برگشت و من را دید اولین جمله‌ای که به من گفت این بود که دایی‌ات راست می‌گفت!

کوبا تا قبل ۱۹۹۰ به کمک شوروی سرپا بود. با فروپاشی شوروی کاسترو که دید دیگر از پول مفت خبری نیست رفت سراغ توریسم. بنابراین هر کاری (که شاید بعضی از این کارها خیلی خوب هم باشد) کرد که بتواند درآمدش را از این راه زیاد کند. مثلا جالب است بدانید که کوبایی‌ها پاسپورت آمریکایی‌ها را مهر نمی‌زنند تا موقع برگشتن آمریکا اذیتشان نکند. چون آمریکا سفر به کوبا را برای شهروندانش ممنوع کرده است.

دوستم می‌گفت هم از هواپیما که پیاده می‌شوی می‌بینی که دخترهای جوان کوبایی می‌آیند سراغ‌ توریست‌های پولدار. تن‌‌فروشی همه جا هست ولی این که یک کشوری کلی از درآمدش از این راه باشد خیلی فرق می‌کند. در کوبا یک مساله‌ی وحشتناکی که وجود دارد جدایی بین مردم کوبا و توریست‌هاست. برای همین ممکن است که یک نفری به کوبا رفته باشد و ذره‌ای در مورد مردم کوبا و زندگی در آن جا چیزی نداند. توریست‌ها با تور می‌روند در استراحتگاه‌های مخصوص خودشان و لب ساحل می‌نشینند لذت بردن. اگر در ایران قیمت هتل برای خارجی‌ها گران‌تر است در کوبا قیمت همه چیز این طوری است. از تاکسی، غذا و هر چیز که فکرش را بکنید. قسمت تاسف‌بار ماجرا هم این جاست که کوبایی حق استفاده از این سرویس‌ها را ندارند. یعنی شما نمی‌توانید با دوست کوبایی‌تان در یک رستوران غذا بخورید یا با یک تاکسی به یک جا بروید. انگاری یک جزیره‌ای در کوبا درست کرده‌اند برای توریست‌ها و پولشان.

در کوبا اصلا آزادی مطبوعات و احزاب و این چیزها که اصلا جوک است. یعنی اگر در ایران آزادی سرکوب می‌شود اصلا در کوبا هم چنین چیزی نیست که بخواهد سرکوب شود. مردم کوبا از همه عالم و آدم به خاطر خفقانی که وجود دارد بی‌خبرند. یعنی کاسترو دو تا جزیره درست کرده که هیچ ارتباطی با دنیای خارج ندارد. جزیره‌ی توریست‌ها و جزیره‌ی مردم. برای ما هم که ایرانی هستیم می‌فهمیم که چه حرف مفتی است اگر یک نفر بگوید فضای بسته‌ی کوبا به خاطر سیاست‌های آمریکاست.

یک مقدار بحث درباره‌ی کوبا شاید به تفاوت دید آدم‌ها نسبت به زندگی و عدالت و این چیزها برگردد. من ترجیح می‌دهم اگر ۱۰۰ نفر آدم باشند، ۷۰ نفر چلوکباب بخورند، ۲۰ نفر نان پنیر، ۵ نفر نان خشک و ۵ نفر هم گرسنگی بکشند تا این که هر ۱۰۰ نفر نان خشک بخورند. در کوبا همه فقیرند. کسی از گرسنگی نمی‌میرد، قبول، ولی این که زندگی نشد. ضمن احترام به همه‌ی کوبایی‌های عزیز به نظر من کاسترو کوبا را یک باغ‌وحش کرده. در هم چنین جایی حیوان‌ها حداقل غذا را برای خوردن دارند، اگر مریض هم بشوند دکتر می‌آید سراغشان ولی خب هر روزشان را در قفس می‌گذرانند. حالا این حیوان‌ها همه‌یشان خواندن نوشتن بلد باشند هم اتفاق خاصی نمی‌افتد. آدم خواندن نوشتن یاد می‌گیرد که زندگی بهتری داشته باشد، نه این که هر جا برود بگوید من خواندن نوشتن بلدم!

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴


امروز را می‌خواهم بزنم به جاده خاکی و از هدیه تهرانی و ربطش به تورنتو و این چیزها بگویم. اگر عمری بود فردا می‌رسیم خدمتِ فیدل!

از یک چند هفته پیش تو روزنامه‌های تورنتو یک آگهی چاپ شده بود از نمایش فیلمی به نام سیزده با بازی هدیه تهرانی. زیر آگهی هم بزرگ نوشته بود نمایش این فیلم در ایران ممنوع است. یک عکس هم از هدیه تهرانی تمام قد انداخته بود که انگاری بالای سرش یک تکه پارچه مثلا بیشتر نبود. خلاصه سیستم ابن بود که جمعه شب در سالن فلان کتاب‌خانه فیلم هدیه تهرانی رو نشان می‌دهند که بی‌حجاب هم هست! من این وسط فقط کفم بریده بود که چرا هم چنین فیلم توپی را فقط یک شب جمعه نشان می‌دهند. خب قشنگ بگذارندش در سینما که ملت همه مستفیض شوند.

چشمتون روز بعد نبیند. سالن ۲۵۰ تا جا داد. ۳۵۰ نفر آمده بودند. خیلی هم طبیعی بود. یعنی به نظرم کم هم آمده بودند. خلاصه به ۱۰۰ نفر هدیه تهرانی نرسید. بعد فیلم شروع شد. از قضا کارگردان این فیلم یک جوان ۲۶ ساله بودند که احتمالا حس کیارستمی بودن گرفته بودش! فیلم داستان که نداشت هیچ اصلا دیالوگ هم نداشت. هدیه تهرانی از این ور هی می‌رفت اون‌ور. ولی باحال‌تر این که فیلم اصلا فیلم کوتاه بود! فقط ۲۰ دقیقه! بعد از یک دقیقه هم کلاه‌گیس هدیه تهرانی عادی می‌شد و ملت از حض بصر هم بی‌نصیب می‌شدند!

آقا ملت رو می‌گویی شاکی شده بودند خفن! هنوز فیلم تمام نشده بود جیغ و دادشون رفته بود بالا. که این کارگردان شیادِ و کلاهبردار. این فیلمِ چرا صدا نداشت! نقد و بررسی فیلم تبدیل شده بود به فحش و فحش‌کاری! ملت هم شاکی که ۱۰ دلار پول دادند و شب جمعه‌شان را گذاشته‌اند حسابی رفته‌اند سرکار.‌ خلاصه خودتان دیگر بقیه‌شان را تصور کنید.

راستش را بخواهید من آن‌جا نبودم. ولی خب این ماجرا را شنیدم یک نیم‌ساعتی می‌خندیدم. گفتم شما را هم در خنده‌ام شریک کنم!

سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴

به این نوع سیستم درمانی که در اکثر کشورهای توسعه‌یافته به جز کانادا وجود دارد می‌گویندTwo-tier health care . در این سیستم کنار بخش دولتیِ درمان یک بخش خصوصی هم وجود دارد. مثل همه‌ی قسمت‌های دیگر اقتصاد وجود بخش خصوصی رقابت ایجاد می‌کند و راندمان بیمارستان‌های دولتی را بالا می‌برد. درآمد پزشک‌ها هم بالا می‌برد و این طوری نمی‌شود که کانادا هر سال کلی از پزشک‌هایش را به خاطر مهاجرت به آمریکا از دست بدهد. به طور کلی هم طبیعی است که وقتی شما روی یک کالا (مثل ویزیت دکتر) نرخ ثابتی زیر نرخ واقعی بگذارید آن کالا کمیاب می‌شود.

پس چرا کانادا سیستم درمانی‌اش را مانند کشورهای دیگر نمی‌کند؟ این طور که من سیاست این جا را دنیال می‌کنم برای مردم کانادا نداشتنTwo-tier health care جزو ارزش‌های کانادایی‌شان به حساب می‌آید. مساله حیثیتی است. برای همین هم اگر لیبرال‌ها (حزب حاکم) بخواهند به این طرف بروند انتخابات را می‌بازند. اتفاقا با ترساندن مردم از این که محافظه‌کارها طرفدارTwo-tier health care هستند کلی هم برای خودشان رای جمع می‌کنند.NDP های بیسواد هم که فرق هندوانه را با اقتصاد نمی دانند، این وسط به این توهم ارزش‌های کانادایی کلی کمک می‌کنند. یک مقدار همه چیز شبیه هند است. در هند هر حزبی که از کنترل جمعیت طرفداری کند در انتخابات شکست می‌خورد و برای همین جمعیت هند همین‌طور داره می‌رود به آسمان‌ها!

دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

این دیگر مربوط به خودمان است. نامه‌ آمد که وقت دکتر (متخصص) داریم. کِی؟ ۱۵ ژانویه! یعنی ۵ ماه دیگر. من فقط مانده‌ام کی کانادا را داخل G8 راه داده! احتمالا آمریکا مرامِ همسایگی گذاشته!

یادمه در مجلس ششم وقتی بحث یکی شدن آموزش پزشکی و آموزش علوم بود، هرکسی یک جفنگی می‌گفت. مثلا پزشکیان گفته‌ بود چون خدا گفته علم و عمل باید توامان باشد پس آموزش پزشکی با وزارت بهداشت باید باشد. این وسط فقط دکتر شیرزاد به نظرم حرف حساب را زد. گفت تو کل دنیا فقط دو سه تا کشورند که آموزش پزشکی‌شان با وزارت بهداشت است! یکی کوباست که به نظر من بهتر ِ داخل کشورها به حساب نیاید، یکی ایران و یکی دوتا کشور دیگر. به نظر من این جور دلیل‌ها دیگر توضیح دیگری هم نمی‌خواهد.

حالا محض اطلاع دوستان در دنیا فقط دو سه تا کشورند که سیستم درمانی‌شان مثل کاناداست و اتفاقا دوباره یکی از آن کشورها کوباست! در بقیه‌ی کشورهای دنیا شما در ازای پرداخت پول بیشتر می‌توانید سرویس بهتری ببرید. ولی در کانادا نظام درمانی از نوع فیدل کاسترویی برقرار است و پول اضافه‌ی شما به هیچ دردی نمی‌خورد. باید مریض که شدید زجر بکشید تا عدالت برقرار شود. می‌خواهید همه را بیمه کنید، اشکالی ندارد خیلی هم کار خوبی است. ولی با یکی که این وسط یک عمر زحمت کشیده خدا میلیون پول جمع کرده که نباید برای یک سرماخوردگی مثل یک گدای سر خیابان رفتار کرد!

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴

از این نوشته‌ی خانم ناصری خیلی خوشم آمد. به قول ایشان ترجیع‌بندِ دوستانِ مخالفِ خاتمی تا حالا این بوده است که در این سال‌ها هر پیشرفتی هم شده به خاطر مردم بوده و نه خاتمی. در واقع خاتمی هیچ کار مهمی نکرده است. با این استدلال حالا که احمدی‌نژاد و این کابینه‌ی گل و سنبلشان هم آمده است، نباید اتفاقی بیفتد و هم‌چنان مردم ِ همیشه در صحنه این اصلاحات را به جلو می‌برند. ببینیم و تعریف کنیم!

جمعه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۴


این ماسک‌ها را برای چی می‌زنند؟ ازش تشعشعات رادیواکتیو رد نمی‌شود؟ یا این که ماشاالله وفور نعمت است و ذرات اورانیوم همین جور در فضا پراکنده‌اند؟ این ماسک‌ها که به‌درد هوای آلوده‌ی تهران هم نمی‌خورند. در تاسیسات هسته‌ای به چه درد می‌خورند؟

پنجشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۴

حاجی، شستِ پات رو دکمه‌یِ بلاگ‌رولینگ مثکه گیر کرده. ور ِش دار. این وبلاگ ما شایسته‌ی این همه لطف و ارادت شما نیست!

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۴

من امروز خیلی سرحالم. یعنی از صبح که خواندم این مرکز اصفهان فک پلمب شده و دانشمندان ما می‌توانند با تحقیقات خودشان از آخرین مرزهای دانش و فن‌آوری عبور کنند، غرور علمی سر تا پای وجودم را فرا گرفته است. تازه وقتی خواندم که ایران قرار است تا ده سال دیگر جز پانزده کشور برتر جهان در زمینه‌ی نانوفن‌آوری هم بشود داشتم از شادی بال درمی‌آوردم.

ولی جدای از شوخی دارم فکر می‌کنم خیلی بد هم نمی‌شود آمریکا یا اسراییل یک حالی به این تاسیسات هسته‌ای ایران بدهند. با خودمان که تعارف نداریم. از نیروگاه بوشهر تا ۱۰ سال دیگر هم به اندازه‌ی یک باتری قلمی برق درنمی‌آید. بقیه‌ی تاسیسات هسته‌ای ایران هم همه‌اش قیافه‌ است. عین هم خود سازمان انرژی اتمی که کل میلیاردها تومان سرمایه‌ی پولیش سالانه یک میلیون تومان هم بازدهی ندارد. اگر تاسیسات هسته‌ای ایران نابود شود اول این که یک بار برای همیشه ما از شرشان خلاص می‌شویم. خطر حمله‌ی گسترده به ایران هم به کل رفع می‌شود. این احمدی‌نژاد و دوستان هم می‌فهمند که خیلی خودشان را لوس نمی‌توانند بکنند. یک طورهایی این بمباران همان کاری را می‌کند که زدن ایرباس قبل از پایان جنگ کرد با این تفاوت که در این بمباران کسی هم کشته نمی‌شود و فقط یک سری ساختمان با محتوای تویش که بیشتر اسباب دردسر است از بین می‌رود!

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۴

تو ایران، جنتی و امثالهم با هر کی حال نمی‌کنند می‌گویند طرف یک چمدان پول از آمریکا گرفته. حالا تو تورنتو ما آن طرفی‌اش را داریم. بعضی از رفقا از هر کی خوششان نمی‌آید می‌گویند طرف بورسیه‌ای است! کافی است که مثل حقیر یک‌کم هم به قیافه‌تان بخورد. آن سال‌ اول که اصلا همه فکر کرده بودند من اطلاعاتی‌ام. حالا یک درجه پیشرفت‌ کرده‌اند و می‌گویند من بورسیه‌ای هستم. من اگر بورسیه‌ای بودم هم همه جا می‌گفتم و مشکلی نبود. مشکل اتفاقا در آن عده‌ای است که خیال می‌کنند IQ بالای ۴۶۰ دارند و می‌تواننند با دیدن قیافه‌ی یک نفر بگویند طرف بورسیه‌ای است یا نه! و بعد هم که طرف بورسیه‌ای شد حق حیات را از ایشان چنان ساقط می‌کنند که نگو و نپرس!

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

به تُرکِ میگن فرقِ اکبر گنجی و وحید هراتی چیه. میگه وحید هراتی دموکراسی میخواد تا زندگیِ بهتری داشته باشه، اکبر گنجی زندگیش را فدا میکنه تا دموکراسی داشته باشه!

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۴

این برنامه‌ی ایرانی‌ها در تلویزیونِ این‌جا اصلا خداست. هر یک‌شنبه ساعت ۸ تا ۹ صبح با همین تلویزیون در پیت ما و بدون هیچ تکنولوژی ویژه‌ای می‌شود یک ساعت برنامه‌ی ایرانی دید که در تورنتو تهیه‌ می‌شود. امروز کلی از برنامه‌اش در مورد بازی فوتبالی بود که لغو شده است. قرار بود روز ۱۶ آگوست تیم پرسپولیس با یک تیم باشگاهی برزیل در تورنتو بازی کند که به دلایلی چند روز پیش برنامه به کل لغو شد. حالا این تلویزیون ایرانی‌ها کلی مصاحبه و برنامه درست کرده بود در مورد این که این بازی کی و کجاست و چه طوریه و فلان. بعد دیگر حوصله نکرده بودند از خیرش بگذرند و یک برنامه‌ی دیگر درست کنند. اولش مجری آمد گفت فوتبال کنسل شده ولی حالا به ادامه‌ی برنامه توجه کنید!

پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۴

فاحشه‌ها در تورنتو نهاد مدنی دارند. تلاش می‌کنند که کارشان را قانونی کنند. یک وب‌سایت هم دارند برای لیست به قول خودشان bad dates. هر کی رفت پیش مردی و مورد آزار واقع شد می‌آید و مشخصات طرف را در وب‌سایت می‌نویسد که یک بار کس دیگر گرفتار نشود.

سه‌شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۴


مرکز‌ پژوهش‌های مجلس یک همایش گذاشته به عنوان فن‌آوری هسته‌ای، نماد اراده‌ی ملی. آن وقت در ترجمه‌اش به جای اراده‌ی ملی نوشته‌اند National Integration . آدم را با این ترجمه‌شان یاد حساب دیفرانسیل و انتگرال می‌اندازند. این آقای دکتر توکلی که تازه در انگلیس هم درس خوانده‌اند بد نیست اول دو زار سواد انگلیسی یاد بگیرند بعد به فکر غنی‌سازی اورانیوم بیفتند.

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

تو این شلوغیِ سیاست فکر نمی‌کنم در خبرهای فارسی ماجرایِ دردسر ایران برای ناسا! جایی کار شده باشد. فعلا من هم از سر ِ زیادیِ کار پیله کردم به این موضوع. ماجرا این است که یکی از قوانین آمریکا همکاری با شرکت‌های روسی که به ایران در بعضی زمینه‌ها کمک کنند را ممنوع کرده است. حالا ناسا برای یکی از برنامه‌های فضایی‌اش اکیدا به یک شرکت روسی نیاز دارد که در بینِ شرکت‌های ممنوعه است. آخرین خبر این که چند هفته پیش رییس ناسا یک نامه‌ی گریه‌وزاری نوشت تا این که از آخر مثل این که فعلا قانون معلق شده.

این هم یک سری لینک برای علاقه‌مندان:

گزارش نیچر درباره‌ی این که از آخر دولت آمریکا کوتاه آمد
(شرمنده فکر کنم دسترسی به نیچر اشتراک بخواهد!)
گزارش مفصل یک گروه مطالعاتی در کنگره‌ی آمریکا درباره‌ی قانون منع گسترش توان ایران و دردسرهای این قانون برای آمریکا
نامه‌ی گریه و زاری رییس ناسا به رییس کمیته‌ی علمی مجلس نمایندگان آمریکا

از روزنامه‌نگاران وطنی اگر علاقه‌ای بود من می‌توانم در این باره یک گزارشی بنویسم!

چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۴

سخنرانی آقای خلجی درباره‌ی میراث اروتیسم در اسلام یادتان نرود. شرکت در این جلسه از بابت این که درباره‌ی اسلام است اجر اخروی و از این رو که درباره‌ی اروتیسم است کلی اجر دنیوی دارد. پس درنگ جایز نیست. امروز ساعت ۷ شب اتاق ۱۲۳۰ ساختمان Bahen Center

این هم مقاله‌ای از سخنران در این باره. بخوانید تا انگیزه‌ی حضورتان افزون گردد.

سه‌شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۴

ای‌ول این وب‌سایت تازه‌تاسیس فردا، اسم پسرعموی بنده را به‌عنوان وزیر احتمالی نفت نوشته است. من از همان اول هم می‌گفتم که احمدی‌نژاد کاندیدای اصلح است.

دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۴

خانم ِ( یا درست‌ترش دوست‌دختر ِ) دوستِ آلمانی ِ بنده حامله است. بچه الان سه ماهه باید باشد. می‌‌گفتند رفته‌اند برای زمانِ زایمان، یعنی ۶ ماه دیگر، بیمارستان وقت بگیرند، همه جا پر است. بیمارستان‌ها می‌گویند برای رزرو کردن باید زودتر خبر می‌دادید. خلاصه این زوج دارند فکر می‌کنند برای زایمان بروند آلمان! آدم، سیستم ‌ِ درمانی ِ کانادا را می‌بیند یک کم به مملکتِ خودش امیدوار می‌شود.

ضمنا قابل توجه رفیق رفقای چپی بنده، اگر به NDP رای بدهید برای زایمان که چه عرض کنم سرما خوردگی هم باید یک سر بروید ایران. آدم عدالت اجتماعی از نوع ِ «همه بمیرند تا عدالت برقرار شود» را نخواهد باید کی را برود ببیند!

جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

تصویری که هم‌اکنون مشاهده می‌کنید، تصویر برادرزاده‌ی عزیز بنده است. ایشان ۷ سال دارد و چند سالی است که همراه والدینش در مونترال زندگی می‌کند. در مونترال یک سالی است که به مدرسه می‌رود و قبل از آن هم دو سال مهدکودک می‌رفت. سال گذشته که مادر بنده به منظور انجام امور خواستگاری به تورنتو تشریف آورده بودند، این برادرزاده‌ی بنده نطقی فرمودند که حیفم آمد برایتان تعریف نکنم. ماجرا از این قرار بود که یک روز مادرم به برادرزاده‌ام گفتند: « این دختر (یعنی همسر گرامی بنده) قراره با عمو یاسر ( یعنی بنده) با هم زندگی کنند. نظرت چیه؟ » بعد این برادرزاده‌ام گفت: «That's their decision».

چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴

امروز موقع ناهار خواستم سر ِ صحبت را با دوستان انگلیسی‌ام درباره‌ی بابی سندز باز کنم. ولی متاسفانه نشد چون آن‌ها بابی‌ سندز را نمی‌شناختند.

سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴

این‌جانب به جمیع دوستان تحکیم و ادوار تحکیم و الخ برای برگزاری تجمع ۲۰۰ نفری در حمایت از آزادی اکبر گنجی تبریک عرض می‌کنم و توفیقات ایشان را در گسترده‌کردن نافرمانی مدنی به همه‌ی کشور آرزومندم. باشد که این چنین پایه‌ی استبداد چند هزار ساله‌ در این مملکت شکسته گردد. آمین!

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۴

Bob Orrتصویری که همینک مشاهده می‌کنید، تصویر یکی از استادان بازنشسته‌ی دانشکده‌ی ماست که اصالتا اسکاتلندی است. اما من همین چند روز پیش متوجه شدم که طرف متولد ایران است! خیلی سال‌های پیش، قبل از ملی شدن صنعت نفت در ایران، پدر استاد عزیز ما کارمند شرکت نفت انگلیس بوده و در آبادان کار می‌کرده است. این طوری می‌شود که استاد ما هم در آبادان به دنیا می‌آید و تا ۷ سالگی هم در آن‌جا بزرگ می‌شود. فکر کنم از آن به بعد هم تا به حال ایران نرفته است.

اما ماجرای جالب‌تر را بخوانید. آمریکا چند سال پیش قانونی تصویب کرد که متولدین ایران حتی اگر تابعیت کشور دیگری هم داشته باشند نمی‌توانند وارد National Lab های آمریکا شوند. خلاصه این استاد ما را که تا قبل از این برای تحقیقاتش مرتب به Fermi Lab سر می‌زد، دیگر آن‌جا راه نمی‌دادند! شنیدم یک شش ماهی بنده خدا دوندگی کرد تا ثابت کند این تولدش در ایران آن‌قدرها هم جدی نیست!

دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۴

می‌دانم. همه‌ی آن‌چه را که می‌خواهید بگویید می‌دانم. می‌دانم زندگی اکبر گنجی در خطر است. ولی من گونه‌ای دیگر می‌اندیشم. دوست دارم به جای همه‌ی نامه‌ها، ایمیل‌ها و فکس‌هایی که به سازمان‌های حقوق بشر می‌فرستیم، گنجی را یک بار دبگر ببینم. ببینم و به او در نهایت تاسف خبر دهم که مردمی که او نگرانشان است رشادت‌هایش را ارج نمی‌نهند. به او بگویم زندان ماندن برای آرمان‌ها دیگر ارزشی ندارد. هر اندازه ناگوار باشد ولی من به او التماس می‌کنم نامه‌ای بنویسد. از جنس همان‌ نامه‌هایی که خیلی‌های دیگر نوشتند. هیچ کس را برای نوشتن آن نامه‌ها ملامت نمی‌کنند. زندگی و آزادی را برای هیچ آرمان و اصولی نباید از دست داد.

یکشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۴

چهارشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۴

این ماجرای اکبر گنجی از یک نظرهایی خیلی دارد به ضرر اصلاحات می‌شود. چون گنجی در زندان است، خیلی‌ها معذوریت اخلاقی دارند نظرات ضعیف و غیرواقع‌بینانه‌ی او در مانیفست و این جور جاها را نقد کنند. نتیجه این شده که یک عده فکر می‌کنند گنجی یک کتاب نوشته در مورد این که چطور می‌شود ایران را دموکراتیک کرد و تنها چیزی که ما الان کم داریم این است که این کتاب‌ها را بخوانند و به آن‌ها عمل کنند تا فردا ایران بشود جمهوری دموکراتیک.

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴

باز هم به فهم و شعور آن کسی که برای ۵۰ هزار تومان پول می‌رود به کروبی رای می‌دهد. آن‌هایی که تحریم می‌کنند که با دست خودشان، خودشان (و البته بقیه) را می‌اندازند تو چاه. مرده‌شور این تحلیل‌های احمقانه را هم ببرند که می‌گوید همه‌ی این‌ها توطئه هست که هاشمی رای زیادی بیاورد. خدا وکیلی کله‌ی این روشنفکرهای اپوزیسیون ما پر از کاهگل است. شرمنده ولی یک هفته است اعصاب ندارم آن وقت می‌بینم هنوز این تحریمی‌ها از رو که نرفتند همین‌طور هم‌چنان به چرندوپرندگویی‌شان ادامه می‌دهند. پس‌فردا احمدی‌نژاد رییس‌جمهور شد، ببینیم این تحریمی‌ها اصلا دو کلام می‌توانند مثل الان حرف بزنند.

تو را به جدتان بروید به هاشمی رای بدهید. ما این‌جا به لطف سفارت بی‌عرضه صندوقی نیست که رای بدهیم. حتی در اتاوا هم صندوق رای نیست. به جای ما هم باید آدم پیدا کنید. تو را خدا.

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴

از صندوق رای در تورنتو خبری نیست. سفیر ِ بنده خدا راست می‌گفت. گذاشتن صندوق رای در جایی غیر از سفارت، اجازه‌ی دولتِ کانادا می‌خواهد و به لطفِ ماجرایِ زهرا کاظمی آن قدر روابط ِ ایران و کانادا داغون است که در این چند روزه هیچ جوری نمی‌شود دولت کانادا را راضی کرد. وقتی گروه‌هایِ فعال ایرانی در تورنتو همه‌اش به فکر فلان پیک‌نیک و چهارشنبه‌سوری هستند، آن‌وقت من و خانمم و سبیل‌طلا و یکی دو تا دوست عزیز دیگر می‌شویم نماینده‌یِ گروهی از جامعه‌ی ایرانی تورنتو برای صحبت با وزارت امور خارجه‌ی کانادا! خلاصه سبیل‌طلا امروز صبح توانسته با مسوول کارهای ایران در وزارت امور خارجه صحبت کند و طرف هم گفته که ازش کاری بر نمی‌آید و روابط خراب‌تر از آنی است که بشود در این چند روزه کاری کرد.

یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۴

بنده فقط دو روز است که در کفِ نتایج استان اصفهان هستم. یعنی از ۱٫۷ میلیون رای دهنده چطور ۸۰۰ هزار نفر به احمدی‌نژاد رای داده‌اند، ۲۶۰ هزار نفر به هاشمی و ۱۹۰ هزار به معین!! به قول مهرداد، هم فقط جمعیت نجف‌آباد زادگاه معین که در کنترل منتظری هم هست ۳۵۰ هزار نفر است. واجد شرایط می‌شود ۲۵۰ هزار نفر. ۶۰ درصد هم که شرکت کنند می‌شود ۱۵۰ هزار نفر. از این ۱۵۰ هزار تا ۱۰۰ هزار دست‌کم به معین رای داده‌اند. یعنی بقیه‌ی استان اصفهان معین ۹۰ هزار تا رای دارد!!!

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴

خب دوستان لوگوی حمایت از هاشمی درست کنند که با این لوگوی حمایت از معین عوض کنیم. باید یک هفته دیگر به هاشمی رای بدهیم که اگر این کار را نکنیم دیگر در آینده اصلا فرصت رای دادن نخواهیم داشت. بر و بچه‌های کانادا هم بیفتند دنبال تماس با وزارت امور خارجه‌ی کانادا و بعد سفارت که بتوانیم به تورنتو و جاهای دیگر صندوق رای بیاوریم.

حضور در انتخابات هفته‌ی آینده بسی واجب‌تر از حضور در انتخابات دیروز است.

چهارشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۴

این اتوبوس ِ راهیانِ معین هم تقریبا پر شده. دو سه تا جا نگه داشتم برای وزیر وکیلی که یک دفعه لحظه‌ی آخر پیدایش شود. جالب این بود که یک هفته‌ی پیش ۱۵ نفر بیشتر نبودیم. ولی در این دو سه روز اخیر بنده همین جور دارم ایمیل یا تلفن می‌گیرم از مشتاقان معین. یک ۴۰ نفری شدیم به اضافه‌ی کلی آدم دیگر که دارند با ماشین می‌آیند. خلاصه اگر بشود تعمیم داد به قولِ -فکر کنم- جلایی‌پور بویِ دوم خرداد می‌آید. تازه رفقا هم دارند با اتوبوس ( شاید هم چهار پنج تا وَن) از مونترال می‌آیند و به ما در انتخابات می‌پیوندند.

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۴

من و بورگان نظامی و علی شوریده هر کداممان یک دوره‌ای در انجمن اسلامی شریف بودیم. الان هم هرکداممون یک جای دنیاییم. یکی دو روز پیش نشستیم با همدیگر کلی حرف زدیم و این شد خلاصه‌ی حرفهایمان. به یاد بیانیه‌های انجمن بخیر!

چرا ما رای مشروط به معین را در برابر دیگر گزینه‌های موجود یعنی تحریم، رای به رفسنجانی و رای به قالیباف بهترین گزینه می دانیم:

۱- رای به معین در برابر تحریم:

- در شرایط فعلی و بر اساس نظرسنجی‌های انجام گرفته مشارکت مردمی بیشتر از ۵۰ درصد خواهد بود. بنابراین تحریم کارکرد مشروعیت‌زدایی خود را به کلی از دست داده است.

- رای مشروط به معین بر اساس برنامه‌های اعلام شده‌ی وی، رای به نظام نیست. رای به معین، رای به تحول در اصلاحات و برتری دادن مصالح مردم بر مصالح نظام است.


۲- رای به معین در برابر رفسنجانی:

- بر اساس آمارهای موجود رای به رفسنجانی به امید بهبود وضعیت اقتصادی اشتباه است. در دوران اصلاحات، بهبود معشیت مردم با وجود چالش‌های ناشی از ورود خیل عظیمی از نیروی کار جوان، پرشتاب‌تر از دوران رفسنجانی بوده است. (به‌ویژه نسبت به دوره‌ی دوم (۷۶-۷۲))

- افزایش‌بهره‌وری اقتصادی و بهبود وضع معیشت مردم بدون ایجاد و حفاظت از فضای رقابت آزاد امکان‌پذیر نیست. رفسنجانی و تیم اقتصادی‌اش، به نام خصوصی‌سازی انحصارات اقتصادی دولتی را به انحصارات خصوصی تبدیل خواهند کرد. انحصارات خصوصی با جلوگیری از شکل‌گیری فضای رقابت آزاد مانعی جدی‌تر از انحصارات دولتی برای پیشرفت اقتصادی و توسعه ایران خواهند بود. تجربه‌ی قدرت‌گيری اقتصادی اطرافيان رفسنجانی در دوران رياست جمهوری وی، مصداق بارز اين ادعاست که آمدن دوباره‌ی رفسنجانی کشور را تبديل به روسیه‌ی دوم خواهد کرد: دولت کوچک به صورت حامی بخش خصوصی فاسد و اقتصاد فلج.

- رای به رفسنجانی برای پرهیز از درگیری‌های سیاسی وکسب آرامش لازم برای ایجاد تحولات تدریجی، یک استراتژی اشتباه است. آرامش مورد نظر رفسنجانی، همچون دوره‌ی دوم ریاست‌جمهوری وی (۷۶-۷۲)، تنها با کوتاه آمدن در برابرتمامی خواسته های جناح انحصارطلب حاصل خواهد شد. در سکوت دوران رفسنجانی تمامی تصمیم‌گیری‌های حیاتی کشور تنها در جهت رضایت ارباب قدرت و پایمال شدن منافع ملی صورت خواهد گرفت.

- اميد بستن به تغيير رفسنجانی در سال‌های پس از رياست‌جمهوری، به بيراهه رفتن است. چرا که اگر می‌گویيم که تيم وی تجربه‌ی اداره‌ی کشور را به دست آورده است، چرا اين امر در ۴ سال دوم محقق نشد. تجربه به خوبی نشان‌دهنده‌ی اين است که رويه‌ی وی در ۴ سال دوم هيچ تفاوتی با ۴ سال اول نداشته است که گام به عقب نيز بوده است. سپردن پست های اقتصادی در دور دوم به افرادی ناکارآمد گواهی بر اين مدعا است.

- ایران نیازمند تغییر و تحول است. با رای به رفسنجانی، تکرار گذشته و به تعویق انداختن تغییرات لازم، نه تنها مشکلی حل نمی شود، بلکه بهبود کشور به تحولات دشوارتر و دردناک‌تری احتیاج خواهد یافت.

- باتوجه به تشتت آرای انحصارگرایان و پایگاه محدود ۲۰ تا ۳۰ درصدی‌شان، به هرصورت، آنها برنده‌ی انتخابات نخواهند بود. بنابراین رای به رفسنجانی برای رفع خطر بازگشت انحصارگرایان اشتباه است.

- بسياری حضور وی را طليعه‌ای برای رابطه با آمريکا می‌دانند. در حالی که تجربه‌ی روابط خارجی ايران در سال ۷۵ که همه‌ی سفيران اروپايی ايران را ترک کردند چنین چیزی را نشان نمی‌دهد. علاوه بر آن در ايران، منافع سياسی و اقتصادی انحصار گرايان در گرو دشمنی با آمريکا است و رفسنجانی کسی است که تا به حال هيچ‌گاه در مقابل انحصارگرايان ايستادگی نکرده است و در نهايت در راستای اهداف آنان گام برداشته است. بنابراين تصور برقراری رابطه با آمريکا از سوی رفسنجانی خطاست.


۳- رای به معین در برابر قالیباف

- رای به قالیباف به امید ایجاد تحول در انحصارگرایان و سوق دادن آنان به سوی افزایش کارآمدی، اشتباه است. رای به قالیباف تنها تایید رفتارهای دیکتاتورمآبانه‌ی بخش انتصابی حکومت بوده، هیچ تحول مثبتی در انحصارگرایان ایجاد نخواهد کرد.

- حتی با فرض وجود توانمندیهای فردی در قالیباف، تیم اجرایی، اقتصادی و اجتماعی وی عقب‌مانده‌ترین نظرات و عملکردها را دارند. دولت قالیباف گزینه‌ی ناآزموده‌ای نیست. ایده‌های افرادی نظیر توکلی و زاکانی در مسایل اقتصادی، اجتماعی و رفتارهای بی‌شرمانه‌ی امثال کوچک زاده، که همگی از اعضای کلیدی تیم قالیباف هستند، شناخته شده می‌باشد.

4- رای به معین و مشکلات پیش روی دولت وی
- مشکلاتی که برای دولت معین، بویژه برای برنامه‌های اعلام‌شده‌ی وی ایجاد خواهد شد، بسیار بیشتر از مشکلات دولت خاتمی خواهد بود. با این حال اگر دولت معین به برنامه‌ی اعلام‌شده‌اش پایبند باشد و برخلاف دولت خاتمی منافع مردم را برتر بر منافع نظام قرار دهد، از ابزارهای بسیار قوی‌تر و کارآمدتری برای رفع مشکلات برخوردار خواهد بود.
- رای به خاتمی، با توجه به افکار و برنامه های وی، قابلیت تعبیر به رای به نظام را داشت. از این رو این رای با وجود تعداد بالای آن، به کار ایجاد تحول در نظام نمی آمد و چندان هم نیامد. رای به معین رای به تحول در نظام است و به کار تحول نظام خواهد آمد.


ما بر اين باوریم که اصلاحات سياسی و اقتصادی در ايران تنها از طريق يک حرکت تدريجی امکان پذير است و رأی ندادن امروز ما به معين به منزله‌ی از بين رفتن تجربيات کسب شده در سال‌های سخت اصلاحات بوده و گامی به عقب محسوب ميشود.

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴

این نوشته‌ی تفتستان آن‌قدر زیباست که نتوانستم تنها به آن لینک دهم. پس این پایین هم می‌آورمش.

گیرم که به رای ندادن من و تو نظام از مشروعیت افتاد. بعد چه؟ اصلا سلب مشروعیت از یک نظام یعنی چه؟ در نگاه من و تو که دیری است مشروعیتی نیست. به نگاه جهان مگر دل خوش کرده باشیم که به بیراهه ایم، سخت..! به صدای یک بمب دستی مگر همه یاد خانواده و دوست نیفتادیم؟ نکند که حبیب و فرامرز و سپیده و رضا در آن حوالی بوده اند... تهران را که بغداد نمی خواهیم، نه؟ پس به رای ندادن، مشروعیت نداشته را از بین ببریم که چه؟ که در تجربه دوباره حکمرانی پدرخوانده به نافرمانی مدنی همگان دل خوش بداریم؟ من و تو که خوب یادمان هست کوی دانشگاه را... ایستادگان در پیاده رو جنوبی خیابان انقلاب را یادمان رفت؟ ناظران و منتظران را... به همین زودی؟ حقوق طلب داشته را از نظام - به فرض- از مشروعیت افتاده چگونه باز پس می گیریم؟ نافرمانی مدنی را کدام اکبر گنجی ها رقم می زنند؟ همان ها که دیروز تحصن مجلسیان ششم را تنها گذاشتند؟ یا فوج هزار هزار تحریمیان که امروز به حمایت از اعتصاب غذای زرافشان اوین را احاطه کرده اند؟ بیا دست کم من و تو به خودمان دروغ نگوییم... رای نداده مان هیچ کجا به حساب نمی رود. چمران را به ریاست شورای شهر و حدادعادل را به ریاست مجلس رساندیم، بس نبود؟ قالیباف را رییس جمهوری می خواهیم؟ وای بر من و تو اگر تفاخر به شناسنامه های مهر نخورده را از خانه نشینان زیاد سخن گو یاد بگیریم.

من، به معین رای می دهم. نه به آنچه می تواند بکند، به آنچه می خواهد بکند. اگر نتوانست خود را و تو را هم مقصر می دانم. نه فقط او را... به جای "نمی تواند" دوست دارم بگویم کاری بکنیم که "بتواند." نه فقط به یک برگ تا شده رای، - که تازه همان را هم دریغ می کنیم! - که به پیگیری خواسته های نانوشته روی آن برگ... رای به معین، یک گام بیشتر نیست. به انگشت نشان دادن آن چیزی است که می خواهیم. به دست آوردن آن چیز، اما، خود داستان دیگری است. داستانی که نه خاتمی آغازگر ش بود و نه معین به پایان اش خواهد رساند. داستانی که تو و من زندگی اش می کنیم. چه کسی می خواهی بنویسدش؟ جز تو، و جز من..؟

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

دیگر این طوریش را ندیده‌ بودیم. این دوستِ عزیز ِ ما تحریمی نیست. اصلا طرفدار ِ معین است و روز ِ انتخابات هم کار ِ خاصی ندارد و می‌تواند با اتوبوس ِ ما به اتاوا بیاید و رای دهد. ولی می‌گوید که نمی‌خواهد رای دهد چون که او قصد ندارد برای زندگی به ایران برگردد و با این مساله که او بتواند در تعیین سرنوشتِ مردم ِ ساکن ِ ایران دخالت کند مشکل ِ اخلاقی دارد! گیری کرده‌ایم ما!

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

چند تا نکته‌ی پراکنده:

۱) به قول خوابگرد این تعدد نامزدهای راستی‌ها یک طورهایی به نفع‌شان (قالیباف) است. احمدی‌نژاد و رضایی که کامل در آفساید هستند و نیم میلیون هم رای نمی‌آورند و ضرری ندارند. این طوری تنها باعث شده معلوم نشود که قالیباف کاندیدایِ نظام است و رای کلی از مردم عادی را هم بگیرد.

۲) فیلم گفت‌وگوی حجاریان و معین را به بدبختی از وب‌سایت سیمای ضرغامی دیدم. تمام فیلم، حجاریان بود و بس. خیلی هم دردناک بود. حرف‌های معین البته چندان تعریفی نداشت. ولی خب امیدوارم حضور حجاریان کمک کند. خوشبختانه توانستند حرف‌های تندی بزنند.

۳) کلام آخر هم با تحریمی‌ها. تحریم تا جایی که من می‌دانم اصل principle نیست، تاکتیک است. تاکتیکِ موفق هم شرطِ مهمش این است که جواب دهد. از همین الان، بدیهی است که مشارکت چندان پایین نیست و تحریم اصلا و ابدا جواب نمی‌دهد. پس تو را خدا بی‌خیالِ تحریم شوید!

ما داریم یک اتوبوس کرایه می‌کنیم تا جمعه‌ی هفته‌ی آینده از تورنتو به اتاوا برویم و رای بدهیم. صبح راه می‌افتیم و آخر شب برمی‌گردیم. اگر شما هم می‌خواهید با اتوبوس ما بیایید هر چه سریع‌تر به من ایمیل بزنید. ضمنا با پاسپورت هم می‌توانید رای دهید. داشتن شناس‌نامه لازم نیست. بشتابید که تعداد صندلی‌های اتوبوس نامتناهی نیست.

چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴

اگر قرار بر عدالتِ جنسیتی است، حالا که دخترها رفته‌اند ورزشگاهِ آزادی فوتبالِ آقایان را دیده‌اند، ما پسرها هم باید بتوانیم برویم ورزشگاهِ حجاب فوتبالِ بانوان را تماشا کنیم:-) پس وعده‌ی ما شنبه‌ی هفته‌ی آینده، ساعتِ ۲ بعدازظهر روبروی در ِ شرقی ِ مجموعه‌ی ورزشی حجاب!

یک دلیل هست که به خاطر ِ آن تحریم‌کنندگان حتما باید در این انتخابات شرکت کنند. اگر دولتِ آینده دستِ آقایِ قالیباف و امثالهم بیفتد، دفعه‌یِ بعد که مردم تحریم کنند و مثلا ۵ درصدشان رای دهند، وزارت کشور ِ آقایِ قالیباف می‌گوید ۷۵ درصد مردم رای داده‌اند. آن وقت احتمالا اثباتِ این که حاکمیت مشروعیت ندارد، یک خرده مشکل می‌شود.

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

خواندن این مقاله‌‌ی اکونومیست به جمیع تحریمیان توصیه می‌شود. مصر از ۱۹۵۰ تا الان هر چهار سال یک بار انتخابات ریاست‌جمهوری برگزار می‌کند با یک کاندیدا. میزان مشارکت هم در یک چنین انتخابات مسخره‌ای در عمل بیشتر از ۲۵٪ نیست. بقیه‌ی مقاله را خودتان بخوانید. بعد هم بیندیشید که چرا دولت مصر که به طور منطقی اپسیلون مشروعیتی ندارد چطور تا الان سر کار است و به خوبی و خوشی زندگی می‌گذراند. تازگی تنها یک تغییر کوچکی در قانون اساسی دادند که آن هم برای بستن دهان آمریکاست تا لطف به مردم.

یکشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۴

Irony همین بس که موسوی خوئینی از ایران پاشده آمده کانادا که از استراژی عدم ِ شرکت ( تحریم با تعارف) دفاع کند، بچه‌های ایرانی در کانادا (به استثنای نیک‌آهنگ) می‌گفتند تحریم فایده ندارد و باید رای داد.

شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۴

اول این که اگر تورنتو هستید سخنرانی موسوی خوئینی یادتان نرود. دوم هم اگر طرفدار دکتر معین هستید بروید به حلقه‌ی وبلاگ‌نویسان طرفدار معین بپیوندید.

جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴

سخنرانی علی اکبر موسوی خوئینی، نماینده‌ی مجلس ششم، درباره‌ی «انتخابات ریاست جمهوری، دموکراسی در ایران و مسوولیت‌های ما».
شنبه، ۴ جون، ۵:۳۰ تا ۷:۳۰ بعدازظهر، اتاق ۱۰۵۰ ساختمان Earth Sciences دانشگاه تورنتو واقع در شماره‌ی ۲۵ خیابان Willcocks

تحریمی و غیرتحریمی، کمونیست کارگری و انصاری همه و همه لطفا تشریف بیاورید به صرف گفت‌وگو.

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۴

دو سه روز پیش در برنامه‌ی صبح‌گاهی تلویزیون با یکی حرف می‌زد که حیفم آمد برایتان تعریف نکنم. طرف داشت تشریفات دست دادن با ملکه‌ الیزابت را به مناسبت آمدن ایشان به کانادا توضیح می‌داد. اولش مجری بهش داشت می‌گفت که ملکه آمده برای دیدن - visit - کانادا که یک دفعه آن یکی گفت ملکه الیزابت، ملکه‌ی کانادا هم هست و معنی ندارد که بگوییم ملکه آمده visit کانادا. آدم که خانه‌ی خودش را visit نمی‌کند. بعد هم از روی یک عکسی که پنج سال پیش با ملکه گرفته بود شروع کرد به توضیح دادن. که اولا این جوری با فلان پا خم می‌شوید و بعد دست‌تان را تا فلان قدر دراز کنید و دست بدهید و وقتی ملکه دستش را مثلا دو سه بار بالا پایین آورد یعنی دستش را ول کنید و از این چیزها. می‌گفت ملکه در این مواقع دست‌کش دستش هست تا کسی نتواند پوست ایشان را لمس کند. ضمنا از ماچ و بوسه هم به هیچ وجه در هیچ مرتبه‌ای خبری نیست.

می‌گفت با ملکه نباید حرف بزنید مگر آن اول چیزی بگوید. آن وقت هم می‌گویید Your Majesty و اگر سوالی پرسید فقط می‌توانید بگویید Yes, ma'am یا No, ma'am . آخر برنامه هم که داشت می‌رفت گفت God save the Queen.