‏نمایش پست‌ها با برچسب عمومی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عمومی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

حرفِ مفتِ باکلاس

می‌دونین چی تو مملکت ما خیلی خریدار داره. «حرفِ مفتِ باکلاس»

بانک مرکزی اومده گفته افراد برای پرداخت صورت‌حساب تلفن همراه در باجه‌های بانکی باید کارمزد بپردازند. همین کار در دستگاه‌های خودپرداز رایگان است. خب به نظر من از این تصمیم منطقی‌تر و بدیهی‌تر وجود نداره. حالا خبرگزاری مهر و یک سری رسانه‌های بی‌سوادِ دیگر شروع کرده‌اند به نوشتن گزارش‌هایی در مخالفت با این تصمیم. همه‌ی حرفشون هم اینه که چرا در حالی که زیرساخت‌های بانکداری الکترونیک در کشور وجود نداره و یا این که فرهنگ استفاده از بانکداری الکترونیک بین مردم نیست، بانک مرکزی چنین تصمیمی گرفته.

«زیرساخت» و «فرهنگ» از اون دست کلمه‌هایی هستند که هر چه در نوشته‌ای بیشتر باشد، نویسنده‌ی اون نوشته بی‌سوادتر است.

کنفوسیوس حکیم می‌گه: «هر وقت زورتون می‌اومد تن لش‌تون رو تکون بدین یه کار مفیدی بکنین، بگین زیرساخت‌های این کار وجود نداره یا این که فرهنگش هنوز بین مردم نیست.»

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

...

یه ایمیل زدم به سفارت ایران در کانادا که فلان لینک به فلان فرم کار نمی‌کنه. اگه می‌شه فرم رو بذارین که من بتونم پرینت بگیرم. ایمیلم برگشت خورد. پیامش اینه که میل‌باکس پره!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۷

نقش مامان باباها در کند شدن رشد فیس‌بوک

تازگی هر سخنرانی میرم همه ی صحبت ها می رسه به فیس بوک و گوگل و توییتر و ... . امروز یکی بود که درباره فیس بوک حرف می زد. می گفت تازگی مامان باباها دارن می آن تو فیس بوک و همین یکی از دلایلی شده که رشد فیس بوک کم شده!

یه صحبت دیگه درباره‌ی صنعت موسیقی بود. سخنران می گفت یکی از خواننده‌ها برداشته و سی‌دی آواز خودش رو به تعداد وحشتناک تکثیر کرده و به رایگان لای مجلات گذاشته. چون که دیگه در آمد مالِ سی دی نیست. این خواننده کنسرت می ذاره که بلیتش 600 دلار قیمت داره. این سی‌دی های مجانی مشتری کنسرت رو زیاد می‌کنه.

نامجو رو فرض کنید. اگه آوازهایش به طور قانونی قرار بود توزیع بشه فکر می کنید چه اندازه درآمد داشت؟ حالا نامجو رو در نظر بگیرید که در تورنتو کنسرت می گذارد. علاقه‌مندان نامجو به قیمت نسبتا حساس نیستند و حاضر خواهند بود بلیت 40 دلاری بخرند. حالا حساب کنید درآمد کنسرت را.

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

معرفی یک وبلاگ خوب

این یادداشت وبلاگی رو اگر درست حدس زده باشم دکتر منصوری، استاد دانشکده‌ی فیزیک شریف نوشته‌اند. البته اگر هم این طور نباشد به هر حال مطلب جالبی است که خواندنش توصیه می‌شود. کلا وبلاگ هم‌وردا رو بخونید که توسط چند تا از دوستانِ - به قول خودشون فیزیک‌پیشه‌ی - بنده نوشته می‌شود. حول و حوش علم و توسعه‌ی علمی در ایران می‌نویسند. کاشکی یک کم به ظاهر وبلاگشون هم برسند.

چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

آگهی بنیاد مستضعفان در اکونومیست



فعلا یه روز دست از سر گنجی برداریم.
خواستم بگم من مدت‌هاست که این اکونومیست رو که ورق می‌زنم (منظورم اینه که من اکونومیست می‌خونم!) هی آرزو می‌کنم یه بار هم از ایران توش آگهی ببینم. امروز آرزویم برآورده شد! اگه اکونومیست این هفته رو دارید صفحه‌ی تبلیغ قبل از صفحه‌ی ۱۲۳ یه آگهی ۱/۴ صفحه هست مال مناقصه‌ی بین‌المللی برای توسعه‌ی پارک ارم وابسته به بنیاد مستضعفان. همین! ببخشید من این‌جا این قدر ندیدبدید شدم.

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

در معایب وبلاگ‌نویسی

یه بدیه وبلاگ نوشتن اینه که حرفای آدم تکراری میشه. با دوستات می‌شینی گپ بزنی و اتفاقای جالبی که برات افتاده رو تعریف کنی، می‌بینی هر چی می‌خوای بگی رو قبلا تو وبلاگت نوشتی و دوباره بگی یه حالیه. از یه طرف هم می‌دونی که خب بعضی‌ها از جمع وبلاگت رو نمی‌خونن. مسخره‌تر وقتیه که یه چیزی رو می‌خوای تعریف کنی، مجبور می‌شی اول از طرف بپرسی ببخشید شما وبلاگ من رو می‌خونید که اگه گفت نه بعد شروع کنی تعریف کردن ماجرا.

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵

یلدا بازی

این هم حسن ختام بازی یلدا. ممنون از کسانی که بنده رو دعوت کردند و شرمنده که نتونستم زودتر از این بنویسم. یعنی راستش یه بار هم کلی نوشتم ولی یه دفعه مشکلات فنی رخ داد و همه چی پرید و دیگه خیلی سختم بود دوباره بنویسم.

اول این که من اصلا ذوق هنری و ادبی ندارم. هیچ یک بیت شعری رو بدون غلط نمی‌تونم بخونم و معنی‌اش رو هم در آخر اصلا نمی‌فهمم. ذوق فیلم خارجی دیدن رو هم با تقریب خوبی ندارم و فیلم رو اگر ببینم اصلا نمی‌فهمم چی شد.

دوم این که با مختاباد و آهنگران (و با تقریب خوبی فقط هم با همینا) اکیدا حال می‌کنم. بویژه آهنگران برای وقت‌هایی که دلم گرفته و تنها می‌شم خیلی حال می‌ده.

سوم این که در بهترین اوقاتی که می‌شد در ایران فعالیت سیاسی کرد (یعنی از ۷۴ تا ۷۸) در انجمن اسلامی دانشگاه شریف فعال بودم. تو اون مدت همه کار می‌شد کرد و از دادگاه و کمیته انضباطی هم خبری نبود. احتمالا امیدوار بودنم به اصلاحات هم ربط مستقیم داره با زمان کار کردنم در ایران. قبل از این که بگیر ببندها هم شروع بشه اومدم تورنتو.

چهارم این که ناخن‌هایم رو با ناخن‌های دیگم می‌کنّم و از این بابت بانوی گرامیم کلی از دست بنده شاکی‌ است. همیشه برای اون ناخن آخری که نمی‌شه کند کلی مشکل دارم.

پنجم هم یه خاطره. سال اول دانشگاه یه خرده دچار مشکلات فلسفی شدم. اون موقع حدادعادل رو یه کم می‌شناختم و برای مشاوره رفتم پیشش. یه آخر شبی رفتم سر کار حدادعادل تو یکی از این سازمان‌های فرهنگی که اسمش یادم نیست. یکی دو ساعتی درباره‌ی همه چی حرف زدیم و خب ماجرا تموم شد. بعد از اون حدادعادل یکی دوباری مادرم رو دید و از اون جا که نگران شده بود من خل بشم یا خودکشی کنم کلی از مادرم حالم رو پرسیده بود. مادرم هم از همه جا بی‌خبر فکر کرده بود چه پسر کار درستی داره که هی حدادعادل حال و احوالش رو می‌پرسه!